X
تبلیغات
رایتل

سلام دخترای خوشگل و پسرای عسل. حال و احوالتون بهاریه دیگه حتما، آره؟ 

دیدم موضوع پوضوع برا پست جدید موجودی نداریم، گفتم دوباره یَک خاطرَه در کنم از مادرجونم 

مادرجون و بابایی من خیلی سال عمرشونه. مثلا همون 80 تا 90 میشه دیگه!! ولی خداروشکر سرپایند هردوشون. فقط مادرجون خیلی سخت شنوا شده و بابایی خیلی سخت بینا 

چند وقت پیش مادرجون باز مریض شده بود و افتاده بود گوشه خونه. با مامان رفتیم خونشون. دیدیم بابایی بنده خدا نشسته رو کاناپه و های های گریه میکنه!! 

:چـــــــــــــــــــــــــی شده بابایی؟ 

: مگه نمیبینین مادرتون چی شده؟! 

من:  مامان:  خب مقتضی سنشه بابا! هر چند وقت یه بار مریض میشه جون ناپرهیزی میکنه تو خوردنش! 

بابایی: نــــــــــــــه!نــــــــــــع! اصلا و ابدا!! اینو چشم زدن!! هی بهش میگم اینقدر لباسای رنگاورنگ نپوش، به خودت نرس، نرو تو خیابون و روضه و این جاها، مردم چشمت میزنن آخر، هی گوش نکرد! اینم حالشه! 

حالا من:  

مامان: 

بابایی:  

چشم شور:  



تاریخ : شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1392 | 23:48 | نویسنده : طراوت | نظرات (12)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.