X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

دوشنبه بود که رفتم بالا سر دکی به غرغر که دکی یادته گفتی مارو میبری اردو ولی نبردی

ترم هم که تموم شد! بیا و این هفته که نیلو هم هست؛ فاطی هم هست؛ رقیه هم نرفته شیراز؛ قال قضیه کنده بشه! دکتر یه نیگا به من کرد و یه نیگا به رقیه؛ بعد سریع رفت طبقه دوم جهت مشورت با اون دکی دیگه ی گروه که راضیش کنه اونم بیاد. ایشون هم که کلن آب پاکیو ریخت رو دستمون گفت با خانوم بچه ها و عروس دامادا میام!! 

دکی هم انگار چیز جدید یاد گرفته باشه؛ خوشحال شد و گفت باشه! پس منم با عهد و عیال میام 

واین شد که بیچاره دکی همه ی تدارکات لازم از جمله هماهنگی با ون؛ ظرف یه بار مصرف؛ مرغ؛ سیخ کباب؛ سفره؛ هندونه؛ دوغ؛ زیرانداز؛ نون؛ صبحانه و... رو انجام داد و کلن از دو روز قبل هر نیم ساعت به من زنگ میزد که فلان چیز اماده اس! چند نفر میشیم؟! کجا قراره بریم؟ کلی سوال دیگه! 

حالا این که چرا از من میپرسید؛ چون مقصد سفر نیشابور بود. 

پنجشنبه ۸ صبح از دانشکده راه افتادیم.۱۲ تا دانشجو به همراه دو استاد باحال؛ یه همسر استاد و یه پسر استاد. اومدیم بوژان نیشابور. ناهار و اینارو خوردیم، کوه رفتیم و یه آب بازی حسابی کردیم و راه افتادیم به سمت خیام و عطار و کمال الملک. جای همگی خالی؛ عااالی بود. 

بوژان؛ رفتیم باغ مادرجون. یه کنج دنج و سرسبز که بالای سرمون پر هست از درخت های گیلاس و آلبالو.  

چقدر این پسرا مارو خندوندن! هر جا باشن یه چرت و پرتایی دارن که ملت و شاد کنن  

یکی از آقایون هم که از اول تا آخر بالای درختا بود

مامان کلی تدارک دیده بود که تو راه برگشت برای همه یه جور دوپینگ بود! همه خسته و کوبیده بودیم و اون خوراکی ها انرژی توپی ایجاد کرد.  

سفر واقعا لذت بخشی بود. گروهمون خیلی خوبه ماشالله ماشالله چشمش نزنم 

+ این روزای آخر اتاق شهر شااااامه



تاریخ : یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1392 | 08:40 | نویسنده : طراوت | نظرات (10)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.