دیروز رفتم زیرزمین که خِیرِ سرم یه نیم ساعتی درس بخونم. زیر زمین خونه ی ما یه اتاقه با مایحتاج اولیه ی زندگیه و آماده شده برای هر کی کنکور داره. تا حالا سه دفعه برای کنکور، یکی رفته تو اون اتاق و روزگار گزراندندنی! 

دیشب همین که رفتم داخل، تا فرصت کنم توری درو مرتب کنم که جک جونوور نیاد، یهو یه جونوور که شبیه ملخ بود ولی ملخ نبود، پرید داخل و مث وحشیا خودشو میکوفت به دیوار و سقف و کنار و گوشه! حالا نه که من بترسمااا، نه اصلن. من فقط چندشم میشه  

ازینجای ماجرا بود که عملیات پلیسی شروع شد. سریع و در یک حرکت متحیرالعقولانه پریدم رو مبل گوشه اتاق و دو تا چشم داشتم، دوتا دیگه هم قرض کردم و حشره رو میپاییدم که در نره! این کار خیلی سخت بود چون چشمام بعد از یه چند دقیقه خیلی درد گرفت و یه کِرمی تو وجودم هی میگفت پلک بزن بیخیال! سرتو بکن اونوری، اصن سقفو نگا کن که خیلی حال میده! ولی خب نمیشد دیگه  بعد دیدم اینطور که فایده نداره! تازه یهو ممکنه سر جنگ برداره بپره رو تن من. این شد که یه فکر بکر کردم و زنگ زدم به یاور شماره 2(پدرام داداش) که تو خونه بود. گفتم دادا بپر یه مگس کش بردار بیا پایین که به کمکت شدیدا احتیاجه. 

اومد و در یه حرکت انتحاری یارو رو کشت و کن فیکن کرد. نفهمیدیم چی بود و از کجا اومد و چی شد! فقط همینقدر بگم که صحنه ی پرش های این جونوور واقعا وحشتناک بود. خیـــــــــــــلی وحشی و درنده بود.  

خلاصه خدا دوباره منو به خونواده ام برگردوند



تاریخ : دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1392 | 14:11 | نویسنده : طراوت | نظرات (16)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.