یادمه یعنی یاد هممون یعنی همه ی ما نابغه ها هست، این که چقدر مارو آلاخون والاخون کردن و ازین خوابگاه به اون خوابگاه بردن. 

خوابگاهمون تو قائم یه آپارتمان بود با 10 تا سوئیت. شاید شما هم یادتون باشه! هر طبقه دو تا سوئیت. بدون ناظم(ناظم خوابگاه من و ممول بودیم!فکــــ کن!). بعد هر وقت بهمون ازین خبرا میدادن و ما حاضر به جابجایی نبودیم و میخواستیم اعتراض کنیم، سوئیت ما می شد پایگاه و همه میومدن اونجا و دور هم میشستیم نقشه مکشیدیم که ای وای الان چیکار کنیم! گاهی این کار میشد یه جور بازی! بچه ها از سوئیتاشون تخمه می اوردن و ... بعد میشستیم مث این خاله زنکا میگفتیم اوا دیدی خوااااهر، خدایا این بلا سر بچه ی خودشونم بیاد که تو شهر غریب آواره بشه الهی به حق 14 تن! که بفهمن شهر غریب یعنی چی خلاصه سررشته ی کلام از دست خارج می شد و بحث میشد دو به دو. تا این که یکیمون(که معمولا یا من بودم یا بلادونا) میرفتیم بالای یکی از مبل ها و داد میزدیم: دوستان، دوســـــتان، توجه کنید: ما در اینجا جمع شدیم که بگوییم ... و سخنرانی خنده دار و شوخی شروع میشد و خنده ی بچه ها و... کلن روزایی داشتیم.

یه بار که قرار بود مثلا برای همیشه از قائم بریم باهنر و ما هیشکدوم دوست نداشتیم این اتفاق بیافته، دوباره همه اتاق ما جمع شدن و تصویب شد که یه نامه ی اعتراض بنویسیم با امضای هممون و رونوشتشو به تحصیلات تکمیلی تمام دانشکده ها بفرستیم!! تا اداره خوابگاها بفهمه که ما شوخی موخی نداریم!! 

نامه رو نوشتیم. بلادونا نوشت. امضای همه هم پیوست شد. و این نامه به تمام دانشکده ها رونوشت شد! در زیر متن نامه را مشاهده بفرمایید! 

 

 

 

 

بعد که نامه ها برای دانشکده ها ارسال شد، اداره خوابگاه ها از کوره در رفت و به یکی از بچه ها که از شانس بدش مریم.ن بود، زنگ زد که فلانی پاشو بیا اداره! بنده خدا هم از همه جا بیخبر رفت که دید لغو اسکان شده! نامه ی لغو اسکانشو با قصاوت تمااام همونجا امضا کردن و دادن دستش(مریم تبریزیه!)  گفتن برو به باقی شورشیا هم بگو اگه یه نامه ننویسن که توش از اداره رفاه عذرخواهی کنن و بگن ما منظوری نداشتیم و مخلص کلام غلط کردیم، و این رو برای تموم دانشکده ها ارسال نکنن، همشون لغو اسکانن! بعد نامه ی لغو اسکان ماهارو هم بهش نشون دادن که فقط جای یه امضا کم داشته. 

خلاصه مریم با چشم گریون اومد خوابگاه و ... 

شب جلسه دوباره تو سوئیت ما بود. بچه ها که همگی جمع شدن، بعد از مشورت بسیاااار(چون یکی میگفت اینا همش تهدیده و اداره هیچ غلطی نمی تواند بکند، یکی میگفت نه تروخدا! من نمیخوام لغو اسکان بشم ...) تصویب شد که نامه ی مذکور رو بنویسیم. ناگفته نماند که من و بلادونا کاملا مخالف نوشتن نامه بودیم. اما باید به تصمیم عمل میکردیم. 

نامه رو باز هم بلی نوشت. 

وای که چقدر موقع نوشتن نامه خندیدیم. موقعی که نوشت : بسم رب شهدا و صدیقین(منظورش خودمون بودیم :)))  

یا موقعی که نوشت: عجل الله فرجه شریف. که میگفتیم امام زمان بیاد مارو نجات بده ازین ظالما

بعد متن نامه رو هم یه جوری نوشتیم که یعنی عذرخواهی نمیکنیم. فقط حقمونو خواستیم! همین! 

 

تو این جلسات هر وقت اسم مسئول اداره خوابگاه ها آقای زین میومد، همه با هم میگفتیم "لعنت الله علیه"

میدونم کار بدیه، ولی دلمون پر بود خب 

بعد برای این نامه رونوشت هم تهیه کردیم که بدیم به دانشکده ها ولی هیشکی غرورش اجازه نداد نامه رو ببره. برای همین تموم رونوشت ها دست من موند. فقط یه نامه با امضای بچه ها رفت اداره خوابگاه و اونام بعد از خط و نشون کشیدن، نامه های لغو اسکانو از بین بردن و مارو دست از پا درازتر، به خوابگاه باهنر منتقل کردن



تاریخ : جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 | 23:54 | نویسنده : طراوت | نظرات (9)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.