X
تبلیغات
رایتل

نمیدونم یادتون میاد روز اولی که وارد دانشگاه شدید؟ اون دوران شیرین احساس بزرگ شدن و استقلال و این حرفا! 

اما این که توو یه شهر دیگه قبول شی و برای اولین بار از خونواده جدا شی برای اکثریت بچه ها سخته. روزهای اول پر از غم میگذره... 

من روزای اول قبولیم اینطوری بود. چون خونه ی خاله هم مشهد بود؛ یه چند ساعتی خوابگاه میموندم و شب برای خواب میومدم خونه خاله خوابگاهیا، یادشون هست روز اول خوابگاهو؟  

بعد که دوران ارشد شروع شد؛ دیگه تجربه ی ۴ سال خوابگاهی بودن؛ باعث شد که اصن احساس ناراحتی نداشته باشم. بلکه مدام منتظر بودم ببینم با کی هم اتاق میشم و آیا بچه های باحالی ان مث لیسانس؟ آیا شیطونن؟ خوش بگذرونیم با هم و... 

روزای اول که خیلی شیر تو شیر بود! اصن هر کی به صورت صهیونیستی میتونست بره اتاق کسیو که هنوز از خونه نیومده؛ اشغال کنه! که سر منم همین بلا اومد. این شد که مجبور شدم صبر کنم سوئیت شیش خالی شه و بعد برم اونجا. و با یه عده از بچه ها که اصلا نمیشناختمشون و احساس میکردم آدمای قلدری ان هم اتاق شم!  

البته برکه چند روز قبلش یه سوال در مورد مدل های بیزیَن و این چیزا داشت و بعد از پرسوجو از این که کی فلان رشته است؛ اومد پیشم و ازش خوشم اومد. ممول رو هم تو جریاناتی که تو اداره خوابگاه ها و گرفتن اتاق داشتم شناخته بودم که ماه بود. اما باقیه  

خلاصه ما بعد از یه نیم روز دوندگی و کلی جریانات؛ تو سوئیت شیش که در آینده شد سوئیت نابغه ها؛ ساکن شدیم! 

همون ساعتای اول بود که فیروزه به خاطر یه مساله کوچیک نزدیک بود قمه(نوعی سلاح تیز) در بیاره و به خاطر بلادونا منو بکشه! ولا! 

این شد که احساس کردم بلادونا و فیروزه که هم اتاقامم بودن؛ آدمای بد اخلاقی ان و کلن پدرم در اومده اس! 

منو عاطفه افراد جدیدی بودیم که باقی بچه هارو نمیشناختیم. اما صحرا و بلادونا و برکه و ممول و فیروزه از همون روزای اول با هم بودن. برای همین شب؛ منو عاطفه که احساس غربت میکردیم؛ تو اتاق نشستیم و مشغول شدیم به حرف زدن و باقی بچه ها تو سالن؛ مجلس پایکوبی به راه انداخته بودن! سوئیت بغلی رو دعوت کرده بودن و بساط چای و میوه هم فراهم بود!(خب دیگه این عند بساط خوابگاهیه!) صدای کِل و هورا و جیییییغ بود که میومدمنم دلم خواست! 

اما بچه ها هیشکدوم از من خوششون نمیومد! جالبه! اصن تابلو بود که میخوان سر به تنم نباشه! 

منم دیدم نع! فایده نداره که. تا کی کنج عزلت بگزینیم! به عاطی گفتم پاشو بریم بین بچه ها. گفت نه! اونا جمع خودشونو دارن. بیخیال! گفتم من طاقت ندارم. رفتم! 

اومدم و به هوای یه آب خوردن از تو هال گذشتم. دیدم بچه ها همینجور دست میزنن و میگن حالا نوبت توست؛ حالا تو و... هی رقصیدنو بهم پاس میدن و وسط مجلس هم هیشکی نیست و داره قضیه خنک میشه. به قول بابابزرگم گفتم چه کنم چیکار کنم؟ اگه بخوام نرم تو جمعشون که معلوم نیس تا کی تنها بمونم. منم که اهل تنها موندن و این حرفا نیستم. اصن باید یکی باشه ور دلم هی باهاش حرف بزنم و درددل کنم. این شد که تصمیم گرفتم مث خودشون بشم! که ازم استقبال کنن! که فک نکنن آدم مزخرف و مغروری ام! که دوستم داشته باشن. 

 یهو پریدم وسط جشن و شروع کردم به رقصیدن!!! بچه ها ماتشون برد! سریع اوضاع رو جمع و جور کردن و با شادی و استقبال هر چه تمام تر شروع کردن به دست زدن و... نمیدونم بلادونا بود یا صحرا که اونم اومد وسط و منو تنها نذاشت اون شب کلی رقصیدیم و شاد بودیم و یخ بچه ها حساااابی شکست. و ازون به بعد شدیم دوستای جون جونی  

از قدیم میگن: خواهی نشوی رسوا؛ هم رنگ جماعت شو

 



تاریخ : دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 | 20:18 | نویسنده : طراوت | نظرات (7)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.