دیشب چون خاله اینا نبودن، رفتم خوابگاه قدیمی که حالا بچه های جدید رفتن توش. 

یکی ازونا سال پایینیمه که خب مجوز من برای رفتن به سوئیت نابغه هاست!! 

دیشب رو تخت بالا خوابیده بودم وای خدا چه ساعتای سختی بود! این بچه ها سرمایییییی، هوا هم گرررررم، بعد هم شوفاژ اتاق تا آخر باز بود هم شوفاژ هال! اکسیژن کم شده بوووود، اونقدر گرم بود که بی طاقت شدم! لامصب وقتی اتاق خودت نیست و یه جور مهمون شدی و اونم یه مهمونی که اصلا دوست صابخونه نیستی، خب ضایع اس بگی من رو تخت بالا رو به موت شدم. کم کنید شوفاژو... 

غرض از این خاطره ی بد که در شد این بود که بگم الـــــهی هیچوخ محتاج جای خواب و آلاخون والاخون نباشی ننه که داغون میشی! اصن یه وضی



تاریخ : سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 | 12:41 | نویسنده : طراوت | نظرات (2)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.