X
تبلیغات
رایتل

هی ی ی ی روزگار...

بعد مدتها اومدم تو وبلاگ و نشستم مطالب قدیمیو خوندم...انگار همه ی اون خاطرات و اون لحظات و اون حس و حالی که داشتم زنده شده بود...ولی واقعا دوران خوشی بودزندگی میکردیم برا خودمون..یادم نمی ره قبل عید بود که ظهر خسته و کوفته اومدم خوابگاه.بلادونا هم اومد اونم مث من داغون.یهو طراوت پیشنهاد داد که شب بریم بیرون برا خرید.من و بلادونا هم قبول کردیم و پریدیم تو تخت تا استراحت کنیم.دیدین وقتی خسته این چقد خواب ظهر می چسبه؟ خواب خواب بودم که یهو صدای جیغ طراوت از هال اومد.میگفت صحرااااااا بلادوناااااا بیدااار شین شب شد.بعد یهو بالاسرم ظاهر شد و با خشانت و عصبانیت تمام گفت صحرا زود باش بلند شو.من:!!!! طراوت جووون میشه من نیام خیلی خستم نمی تونم از جام تکون بخورم.طراوت:دیگه چی ؟! خودت گفتی میای حالام اگه نیای باهات قهر میکنم.بلند شو من میرم سوییت پایین ده دقه دیگه میام اگه حاضر نشده باشین باهاتون دیگه حرف نمیزنم!!!!!!! و با خشانت از اتاق رفت بیرون..از اون ور صدای بلادونا میومد گه اونم مث من داشت ملتمسانه از طراوت می خواست که کوتاه بیاد.من مونده بودم گیج و منگ که طراوت چرا قاطی کرده! آخه چندتا از دوستاشم میخواستن برن و طراوت تنها نبود .درحالی به زامان و زمین و خودم فحش میدادم به زور خودمو از تخت بلند کردم و رفتم تو هال.دیدم بلادونا هم از اتاق خواب روبه روییی با یه چشم باز و یه چشم بسته داشت میومد  تو هال.خلاصه  حاضر می شدیم و احساس بدبختی میکردیم.اون شب خیلی خوش گذشت.جایی رفتیم که تابحال نرفته بودم.طراوت جون ممنون

اوزون زامان گشتی: جمله ی ترکی به معنی مدت زیادی گذشته




تاریخ : سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 | 13:09 | نویسنده : صحرا | نظرات (4)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.