X
تبلیغات
زولا

هم اتاقیم تبریزیه. نانو میخونه و دختر خیلی درسخون و باهوشیه

روزای اول که اومدم این اتاق، هیشکی باهام خوش رفتار نبود! همه انگار از دماغ فیل افتادن! البته خب چون همشون  از من خیلی بزرگ ترن، شاید احساس قدرت و سلطه داشتن خوبیش به اینه که برای من اصلا مهم نبود! زندگی خودمو میکردم، واسه خودم میومدم میرفتم شیطنت میکردم  و عین خیالمم نبود که سلطان (همین هم اتاقی تبریزیم) چشم غره میره یا تیکه های خیلی بد میندازه! به راحتی و بدون بی ادبی جوابشو میدادم و کلن آدمی نیستم که به خاطر دیگران، تو خودم بریزم و هی ازشون حرص بخورم. اما اون یکی دیگه که با من وارد این اتاق شده بود تحمل نکرد و سریع اتاقشو تغییر داد!

خلاصه رفته رفته اینقدر تو اتاق چرت و پرت گفتم و خنده راه افتاد که الان همه شون، همه ی اون بداخلاقا که سالی یه بارم نمیخندیدن و حتی از شدت بی روحی و فشار کاری تیک عصبی هم گرفته بودن، الان همه اش در حال خنده و مهربونی و رقص و اینان البته هنوزم گاهی اون رگ دیوونگیشون عود میکنه ها اما دیگه خیلی کم! اونقدر این تفاوت محسوس هست که هم کلاسیم (تو خابگاه ماست) دیروز میگفت چرا این هم اتاقیت اینقد فرق کرده؟! دیگه اصلا ترسناک نیست! توبه کرده؟! خخخخخخ



پ.ن.ن.ن: همیشه، حتی الان هم، دل تنگی روزایی که با نابغه ها بودم رو دلمه. آآآآآآآآآی عزیزاااااان نابغههههه فیــــــن فیــــــــــش



تاریخ : دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1394 | 20:35 | نویسنده : طراوت | نظرات (11)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.