آسمانی تیره و تار
وباران
همچنان لبریز است
از ترانه های تکراری
وانگار خورشید گم شده است
بین ابرهای پاییز
وبیقراری پرنده ها
در انتظار ذره ای خورشید
دیگر در آسمان شب این شهر غریب
ستاره نیست
ماه
روزهاست که مهتاب را از یاد برده است
در دل مردم بی تفاوت شهر
یاد طلوع مرده است
اما پرنده ها
بهانه ی خورشید را میگیرند
وخیلی زود خواهند رفت
به جایی که خورشید باشد و آسمانش
آبی ترین آسمان دنیا...
یه توضیح کوجولو:این شعر و من وقتی تو شهر خودمون بودم گفتم
اینجا(تو شهر دانشگاه که از بارون خبری نیس ولی مردمش با شعرم مطابقت دارن)
اوووووووووووووووووول

واااااای صحرا جون اصلا به اون قیافه ی شیطون و بلای تو نمیاد که شعر بگی!
خب نظر منه دیگه!
ولی زیبا بود.مرسی عزیزم
فرغونت عزیزم
هــــــــــــــــــــــــی خوهرجان یه زمونی شعر میگفتیم دیگه حسش سرکوب شده
هییییییییییی ییییییییییییییییییییییه سیووووووووووووسووووووووووت
. منم دلم می خواد او پرنده هه باشم و بپروازم و برم می دونی
بسیار هم عالی خعلی قشنگه خعلی
واییییی!!!من متعلق به شمام قربونت بلی
خوابگاه به این خوبی دانشگاه به این سطح اولی
اساتید به این معروفی
حالا کجا میخوای بذاری بری
سلام
در حق پاییز جفا زیاد شده
اما فصل قشنگیه
من خودم متولد این فصلم ..خیلی عجیبه
من خودمم عاشق پاییزم
پادشاه فصل ها پاییز
اونموقع که این شعرو گفتم حسابی دلم گرفته بود
جات خالی دیشب اینورا سیل اومد!!
در حدی که مجبور شدم برم شلوار و پیرهن بپوشم!!
کدوم ورا؟
درحدی که مجبور شدی پیرهن و شلوار بپوشی؟؟ هاااا؟
سالهاست که این شهر،
آسمان را از یاد برده است،
سالهاست که آسمان این شهر،
مرده است.