سلام بر دوستان عزیزم
بعد از یه مدت خیلی طولانی اومدم یه سری به وبلاگ بزنم. نوشته های قدیمو خوندم. یادش بخیر.
الان که اون روزا گذشته و دارم بهشون فکر میکنم میگم چه خاطراتی داشتیم، خوب، بد، شاد، تلخ....
اما یادش بخیر. دلم برای همه ی روزاش و برای همه ی بچه ها تنگ شده.
به پیشنهاد هم اتاقی و سوییت بغلی های ترم پایینی ما، و افتخار و محبتی که بهمون دارن، قراره یه چادر همین بغل ساختمون خوابگاه بزنیم تا بعد از حضور و غیاب ساعت 10 بپریم تو خوابگاه و شب را در یک جای گرم سر بر بالین بگذاریم.
.
پ.ن. برکه و بلادونا جون چادرمون اونقد بزرگه جای شمام میشه هااااا. اگه البته این بار افتخار هم چادری (اصطلاح قبلیش هم اتاقی بوده که در این موقعیت تغییر کرده!!) بهمون بدین.
طراوت جوووووووووووووووووووووووووووون؟!!
.
اگه از کتابخونه برگردی و ببینی که من اتاقمونو به چه وضعیتی تبدیل کردم، چه عکس العملی نشون میدی؟
.
به نظر شما طراوت چی کار میکنه؟
ببینین....
ادامه مطلب ...
واسه ما جشن تولدت یک بهونه بود همیشه
که رو هدیه بنویسیم دلم از تو دور نمیشه
دوست عزیزم تولدت مبارک
با یه دنیا آرزوهای خوب بلادونا جونم
واااااااااااااااااااااااااای کی میشه این قسمت پایان نامم تموم بشه تا با خیال راحت این ۲ ماهو واسه PhD بخونم!!!!!!!! هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟!!
بابا من بعد از کنکورم بیام این قسمت انتهاییو میتونم انجام بدم.
استاد راهنمای عزیز، جون بچتون بزار من برم دیگههههههههه.
.
آخه کیو دیدی جمعه ی تابستونم از خروس خون تا بوق سگ آزمایشگاه باشه؟؟؟؟ هاااااااااااااااااااا؟
بعد از ظهر به زحمت فراوون از خواب بیدار شدم، چون قرار بود با طراوت بریم حرم.
می خواستیم با سرویس 5.30 بریم و خودمونو به سرویس ساعت 8 برگشت به خوابگاه برسونیم.
تو حرم دعا خوندم و کلی آرامش گرفتم.
موقع برگشت، با عجله خودمونو به زیر پل عابر قائم ( خوابگاه جونی قبلیمون) رسوندیم. اونجا مطی و برکه منتظر سرویس بودن. ساعت 8.05 سرویس از دور نمایان شد. الکس عزیز و محبوب بچه ها بود. تا سوار شدیم دو لیوان چای ریخت و به برکه گفت بیاد بگیره. برکه هم با تعجب بسیار رفت. چند دقیقه ی بعد دیدیم یکی از بچه ها با چند لیوان رفت سمت الکس و لیولنارو دادو کلی هم تشکر کرد.
دوباره الکس برکه رو صدا زد و گفت بیا این دو لیوان چای هم ببر. برکه کلی تشکر کرد و گفت دیگه نمی خوایم. اوشونم گفتن دیگه ریختم و باید ببری.
خلاصه در bus روزمونو باز کردیم.
دعای برکه به الکس هنگام پیاده شدن: ایشاله هر چی اتفاق خوب براتون بیفته.
پ.ن: در تعجبم، الکس هم رانندگی می کرد هم لیوانارو آب می کشید و هم چای می ریخت. اونم رانندگی تو مشهد که باید دوتا چشم داشته باشی دو تا چشمم قرض بگیری تا تصادف نکنی. آخه قربونشون برم همه عجله دارن و به هیشکیم راه نمیدن
.
.
عکس کیفیت خوبی نداره (نور bus بدرنگ و کم بود).
امشب من و طراوت طبق معمول شبای گذشته، تو نمارخونه داشتیم سریال ماه رمضونو ( خداحافظ بچه) میدیدیم که بلادونا اومد و گفت بچه ها بیاین تو اتاقمون یه صحنه ببینید.
ما هم گفتیم صحنه و پریدیم تو اتاق بلادونا و مطی و برکه و عاطی.
عجب صحنه ای!!!!
ببینید:
چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز…
روز میلاد…
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی
تولدت مبارک دوس جونم!
طراوت جونم ببخش که با یه روز تاخیر تولدتو تبریک میگم. دیروز حدود 12 ساعت دانشگاه بودم و بعدشم خودت دیدی که چه سریع خوابم برد.
ایشاله به همه ی آرزوهای قشنگت برسی