I praise Allah for sending me, you my Love
You found me home and sail with me
And I'm here with you
Now let me let you know
You've opened my heart
For the rest of my life
I'll be with you
I'll stay by your side honest and true
Till the end of my time
I'll be loving you... loving you
For the rest of my life
True days and night
I'll thank Allah for open my eyes
Now and forever
I'll be there for you
I know that deep in my heart
I feel so blessed when I think of you
And I ask Allah to bless all we do
You're my wife and my friend and my strength strength
And I pray we're together eternally
Now I find myself so strong
Everything changed when you came along
Ooooo
And there's a couple my life
I'll be with you
I'll stay your side honest and true
Till the end of my time
I'll be loving you... loving you
For the rest of my life
True days and night
I'll thank Allah for open my eyes
Now and forever..
I'll be there for you
I know that deep in my heart
Now that you're here in front of me
I strongly feel love
And I have no doubt
And I'm singing loud that I'll love you eternally
امروز حدود ساعت 5 داشت نم نم بارون می اومد. خیلی دوس داشتم برم زیر بارون قدم بزنم(هوا کاملا دو نفره بود اما دونفره ی من پیشم نیستو دانشجوی یه جای دیگس. خیلی ازم فاصله داره
). به طراوت گفتنم بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم، خیلی دوس داشت بیاد اما فردا یه سمینار خفن!
داره. منظورم اینه که همه ی اعضای هیئت علمی گروهشون ناظرن. خلاصه من بودمو حس بیرون رفتن شدییییییییییید تا اینکه بلادونا اومد
.
بعد از ظهر وقتی بلادونا از مکان زیارتی شهرمون برگشت، پیشنهاد رفتن به جیگرکی(مکانی برای صرف جگر) رو داد. منم ازخدا خواسته سریع حاضر شدم و با هم رفتیم و تعداد سیخهای سفارشمون به صورت بی سابقه زیادتر از همیشه بود.
هوا فوق العاده س. خنکه و ما رسما لباس پاییزیمونو پوشیدیم. قدم میزدیمو از هوای عالی لذت میبردیم. آخ عجب بوی نم بارونی..
الانم که تو خوابگاهم از پنجره احساسش میکنم. صدای باد و تکون خوردن آروم برگ درختا... خیلی وقت بود این حسو حالو نداشتم. اصلا تو اینجا چنین هوایی ندیده بودم.
تو جیگرکی که بودیم بارون شدید شد و تبدیل به تگرگ شد. ازش عکس گرفتم. خیلی جالب بود. ببینید...
امروز روز خیلی خوبیه
صبح با یکی از بچه های سوئیت بغل قرار گداشتیم بریم کله پاچه بخوریم (آخه بچه های سوئیت خودمون دوس ندارن ، نه تنها دوست ندارن بلکه ایش و اوشم میکنن
)، صبح زود پا شدم بهش اس ام اس دادم حاضری؟ گفت چند مین دیگه...
زدیم بیرون، دیروز که داشتیم از مکان زیارتی شهرمون بر میگشتیم تو راه یه کله پزی دیدیم.. حالا امروز صبح از همون مسیر رفتیم اما پیداش نکردیم... تا اینکه بالاخره ساعت 8.20 پیداش کردیم. اول یه نگاه انداختیم ببینیم خانومم هست، ب له، یه 6-7 تایی خانومم بود.
اما تا خواستیم بریم داخل مغازه آقاهه گفت تموم شده... راستشم تو مغازه خیلی شلوغ بود...
به قول دوستم ضد حال بدی بود.
.
اما یه مزیت برای من داشت اینکه تا برگشتم خوابگاه بعد از صرف یه صبحونه ی توپ رفتم سراغ درس و زندگیم... خیلی خوب بود.... بعد از یک سال دانشجوی اینجا بودن امروز اولین صبح جمعس که بخوبی ازش استفاده کردم.
منو جمع نابغه ها تصمیم گرفتیم شبو زود بخوابیم تا صبح زودتر پاشیمو به کارو زندگیمون برسیم. من دیروز وقتی از کلاس اومدم، تونستم از خیر خواب خوش و چندین ساعتی ظهر که از قضا همه ی نابغه ها هم گرفتارشن بگذرم، حالا به چه امیدی؟ به امید اینکه شب زودتر بخوابم. خلاصه اینارو گفتم که برسم به اینجا که من شبو زودتر(12) خوابیدم اما صبو زودتر بیدار نشدم. برکه جونم که دیروز موقع رفتن به دانشکده لطف کرد و بیدارم نمود، امروز خبری از لطفشون نبود.
امروز برای ساعت 11 من و برکه و بلادونا یه کارگاه کار با نرم افزار... رو ثبت نام کرده بودیم. صبح که بیدار شدم ساعت گوشیمو نگاه کردم دیدم 9.20 اس و یهو پریدم. راستش تعجب کردم، زنگیدم 119 و خانومه گفت ساعت 8.20 دقیقس. رفتم بلادونا رو بیدار کردمو به ایشون گفتم ساعت 8.30 بیدار شو دیگه. صبحانرو آماده کردم،دوباره اومدم تو اتاق بلادونا که این دفعه صدای خوش آهنگ
خروسشو در بیارم که دیدم خانوم نشستن. و با تعجب به من میگه که ساعت 9.30 دقیقس. گفتم نه بابا اپراتور 119 گفت 8...! بلادونا جون گفتن امشب ساعت 12 ساعتا یه ساعت عقب کشیده میشه و این اشتباه کرده. منم به بلادونا اعتماد کردمو پروپوزال نویسیو تعطیل کردمو راهی محل برگزاری کارگاه شدیم.
چشمتون روز بد نبینه که ما بجای ساعت ۱۱، 10 رسیدیم. بله، ساعت 1 ساعت عقب کشیده شده بود
!!!!!!!!!!!!!
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و نپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد، پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود، از این بابت در دلش شادمان شد. پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام.