من اصولا تو دوست شدن با سایرین ناتوان نیستم!
ینی راحت میتونم باب صحبتو باز کنم و از بودن در حضور اون فرد احساس راحتی داشته باشم!
اما یکی از دوستام هست که تا الان اولین و آخرین نفری بوده که در حضورش اصلا نمیتونم احساس خوبی داشته باشم
نمیدونم چرا ولی رفتارهاش، لحن صحبتش، مدل چای خوردن و شیرنی خوردنش، مدل خندیدنش، شیوه ی محبت کردنش، مدل مسیج دادن و...
از هیشکدوم از رفتاراش خوشم نمیاد! اما هنوز مجبورم باهاش دوست باشم!! نه که بد رفتار کنه ها، نه، بلکه هیجان تو رفتارهاش خیلی بالاست! سطح انرژیش بیشتر از چیزیه که من دارم و این از تحمل من خارجه.
هم پدر و هم مادرش تک فرزند بودن و هیچ فامیلی ندارن! از طرفی به خاطر نوع رفتارش هیچ دوستی هم نداره! و احساس میکنه من صمیمی ترین دوستشم در صورتی که اصلا هیچ دلیلی برای این احساس وجود نداره چون دوستی ما با واسطه ی یکی دیگه و خیلی فرمالیته بوده!
مخلص کلام این که هی چپ و راست از من میخواد که باهاش برم گردش و تفریح و منم، هم به اون دلیل و هم به دلیل گرفتاری هی جواب منفی میدم و بیچاره دلشکسته شده. حالا باز میگه هفته دیگه بیا بریم بگردیم
خدایا خودت بهم صبر بده
هههه خندم از این گرفت طراوتی ک گفتی فک میکنه ک من دوست صمیمیشم .،،،
آدمای پرهیجان ک خوبن ... فاز مثبت میدن ب آدما ... تو هم ی کم کوتا بیا عشقو ....
آره طفلی. خو منم نمیزنم تو ذوقش که! ولی خب واقعا اذیت میشم هر وقت که باهاشم! به وضوح بعدش پرخاشگر میشم
مریم چرا وبلاگت نیس؟!!
الهی بگردم. چقدر تو مهربون و خوبی :**
فدات نرگسی
ینی واقعنی گفتی الان؟
طفلک دوستتون. دلم براش سوخت.
آره خودمم همینطور
باهاش یه قرار پنجشنبه بذار بعد کنسل کن بگو جمعه خوبه
قول میدم کلن بیخیالت میشه راحت میشی
ای بدجنس! حالا بزار من قرارو بزارم و قرار مال خود خودی خودم باشه، اونوخ میگم بهت