امروز حدود ساعت 5 داشت نم نم بارون می اومد. خیلی دوس داشتم برم زیر بارون قدم بزنم(هوا کاملا دو نفره بود اما دونفره ی من پیشم نیستو دانشجوی یه جای دیگس. خیلی ازم فاصله داره
). به طراوت گفتنم بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم، خیلی دوس داشت بیاد اما فردا یه سمینار خفن!
داره. منظورم اینه که همه ی اعضای هیئت علمی گروهشون ناظرن. خلاصه من بودمو حس بیرون رفتن شدییییییییییید تا اینکه بلادونا اومد
.
بعد از ظهر وقتی بلادونا از مکان زیارتی شهرمون برگشت، پیشنهاد رفتن به جیگرکی(مکانی برای صرف جگر) رو داد. منم ازخدا خواسته سریع حاضر شدم و با هم رفتیم و تعداد سیخهای سفارشمون به صورت بی سابقه زیادتر از همیشه بود.
هوا فوق العاده س. خنکه و ما رسما لباس پاییزیمونو پوشیدیم. قدم میزدیمو از هوای عالی لذت میبردیم. آخ عجب بوی نم بارونی..
الانم که تو خوابگاهم از پنجره احساسش میکنم. صدای باد و تکون خوردن آروم برگ درختا... خیلی وقت بود این حسو حالو نداشتم. اصلا تو اینجا چنین هوایی ندیده بودم.
تو جیگرکی که بودیم بارون شدید شد و تبدیل به تگرگ شد. ازش عکس گرفتم. خیلی جالب بود. ببینید...
این عکسو از پنجره جگرکی گرفتم
اینم فک کنم عکسش زیاد جالب نشده آخه تاریک بود و لامپی روشن نبود (کنار در خوابگاهمون دونه های تگرک جمع شده)
خوش به حالتون ایشالا همیشه حسای خوب خوب داشته باشید
مرسی
).
امیدوارم این حسای خوبو همه داشته باشن(همیشه
سلام
چه حس بارونیه قشنگیو توصیف کرده بودی...بچه دلش خواست!
سلام
ممنون گلم. ایشاله تو شهر شماهم چین بارون قشنگی بباره
خوش بحال تون دلم برای بارون تنگ شده
ایشاله هر ه سریعتر اونجا هم بباره