خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

بارون بهاری

اینجا خیلی داره بارون میاد.

چند روزه. یه بارون خیلی زیبا  ازونا که عشق میکنی توش قدم بزنی یا گاهی بدوی...

خدایا ش ک ر

 طرف شمام بارونه؟ بارون بهاری؟ یا زمستونی؟! یعنی سرده یا دلچسب؟


باز باران،

با ترانه،
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه...
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند،این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی،چو دریا
یک دو ابر،اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی...
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا...
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد،چرخ میزد،همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه...
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شنیدم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش،بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز،ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان...
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی؟
گر نبودی مهر رخشان؟
روز،ای روز دلارا!
ای درخت سبز و زیبا!
اندک اندک،رفته رفته،ابر ها گشتند چیره
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران،ریخت باران...
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا...
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه،از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره...
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
بادها، با فوت،خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
بس دلارا بود جنگل،
به،چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه،بس ترانه،
بس ترانه،بس فسانه
بس گوارا بود باران
به،چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی،پند های آسمانی؛
بشنو از من،کودک من:
"پیش چشم مرد فردا،
زندگانی خواه تیره،خواه روشن
هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا....”

شاعر : مجدالدین میرفخرایی


نظرات 7 + ارسال نظر
ندا شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:53 http://lore.blogsky.com

چقد خوب بود این طراو ت جونم
چطوری تو ؟

جدی؟ فدای تو. اصن همش مال خودت عزیزم
من عالی. تو چیطوری؟

فرهاد شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 13:37 http://semicolon.blogsky.com

پیش چشم مرد فردا،
زندگانی خواه تیره،خواه روشن
هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا...

عین این شعر :)


belladona شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 23:24

چقده شعر قشنگیه چقده عسک قشنگیه

یک پیر شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 23:41 http://arshadane.persianblog.ir

نمیدونم اینجایی که من هستم همون جایی هست که شما هستی یا نه ولی اینجا هم میاد .خیلی هم زیباست.
نمیدونستم کامل این شعر اینه مرسی عزیزم

بابا تو که دیگه میدونی من کجایی ام خواااهر! مارو فیلم کردی؟!
نیشابور!
آره. کاملش اینه. قابل شمارو نداشت دخترم

بارانی پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:19

سلام طراوت جوون!

اسم شاعرو درست کن!

سلام عزیزم.

بارانی پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:24

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%84%DA%86%DB%8C%D9%86_%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C

شاعر: دکتر مجدالدین میرفخرایی،متخلص به گلچین گیلانی

اسمش که درسته! چیشو درست کنم؟!
فقط تخلصشو ننوشتم که تو زحمتشو کشیدی مرسی گلم.

حسام شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 16:27

نه اینجا ابریه.

ا ا ا! هی وای من

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد