خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

لحظه ها رو بی تو موندن

هنوز یک دقیقه از استقرارم روی صندلی پشت سر راننده نگذشته بود که نشست کنارم. یه دختر ظریف حدودا ۱۸-۱۹ ساله که از صورت آروم و معصومش میشد فهمید هنوز ترم یکه. همون اول هم با اون لهجه قشنگ و بانمکش شروع کرد به حرف زدن. از من پرسید شما دانشجوی ارشدین؟! من با لبخند مادرانه ای گفتم آره. 

- چی می خونین؟ 

- فلانی بهمانی 

- یعنی شما هم علوم زرشکی هستین؟ 

- آره؟ 

- منم همونجام مامایی می خونم...

-چه خوب٬ ترم یک هستی؟ 

- نه٬ ترم هشت

- !  

بعدش که اتوبوس راه افتاد سرش رو گذاشت رو نیمچه میز جلو. به نظر میومد می خواد یه ذره چشماشو ببنده یا چرت بزنه. بعد از یه ربع به حالت عادی نشست و تو کیفش دنبال یه چیزی می گشت دیدم که اشکاش داره گوله گوله میاد پایین. یه دستمال بهش دادم و گفتم دلت تنگ شده؟   

- آره من از ترم یک هر وقت که می خوام برم خوابگاه گریه می کنم٬ خوابگاهم که می رم تا چند روز گریه می کنم٬ شما گریه نمی کنین؟  

- نه من کلا تو این ۸ سال زندگی خوابگاهی اگه یکی دوبار اشک ریخته باشم. ژن دلتنگی واسه من بیان نشده و یادم نمیاد که خیلی دلم گرفته باشه و بی قراری کرده باشم.  

... 

ساعت ۱۰ مادرم زنگ زد و گفت خواهر زاده م اومده خونه و وقتی دیده من نیستم خیلی گریه کرده و حرفهای سوزناک زده و بقیه هم که شرایطشو داشتن چیزی از گریه کردنشون نمونده بوده. من غمگین شدم!

ساعت ۱۱ شب بود٬ هندزفری تو گوشم بود و داشتم آهنگای شاد گوش میدادم که خدای نکرده ییهو دلم نگیره. همزمان اتوبوس آهنگ پخش میکرد که من نمی شنیدم ولی وسط ترانه ای که من گوش میدادم چند ثانیه آهنگ لایت میشد که صدای معین رو از بلندگوی اتوبوس شنیدم. اون ترانه ی لحظه ها رو با تو بودن... 

دختر صندلی کناریم خواب بود٬ به خودم فرصت دادم فقط چند دقیقه امشب گریه کنم! موزیک خودمو خاموش کردم و اشکا شروع کردن گوله گوله اومدن و پهنای صورتمو پر کردن. دلم تنگ شده بود.

نظرات 13 + ارسال نظر
site02 چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 16:06 http://www.site02.ra3a.com

620606505گاهی شانس فقط یک بار به آدم رو میاره پس باید قدرش رو دونست بهترین فرصت زندگی شما برای ثروتمند شدن مجموعه ای بی نظیر برای اولین بار در ایران برای کسانی که می خواهند بهتر زندگی کنند و از کمترین وقت و هزینه بیشترین سود را ببرند.برای آگاهی از جزییات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید.
http://www.site02.ra3a.com

فاطمه چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 20:28

سلام
دلتنگی حدیث غریبیه، ولی قبول داری بعد از اینکه اشکای دلتنگیت تموم میشه یه حس خوب میاد سراغ آدم ؟سبک میشی،راحت میشی ،دوس داری بخوابی من که اینطوریم

سلام فاطمه خوشگل خوش تیپ
آره اون راحتی و سرخوشی بعد از گریه ای که به موقع باشه رو دوست دارم. اتفاقا بعد از اون آهنگای غمگین چند تا اهنگ شاد گوش دادم و خوابیدم تا صبح

قیچی چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 21:45 http://gheychee.blogsky.com

سلام
سخته واسه یه همچین پستی، یه نظر غیر کلیشه ای گذاشت
فقط میتونم بگم گریه کردنت کار درستی بوود
و گریه بعضی مواقع آدمو سبک میکنه

به به صفای قدم قیچی بزرگوار این همون اسمایلیه که عاشقشی
گریه بعضی وقتا خوبه اونجام هر چی اومدم در مقابلش سرتق بازی دربیارم و بهش رو ندم نشد.

یک پیر چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 21:52 http://arshadane.persianblog.ir

ما اگر میشستیم پشت سر راننده ماشالا امون نمیداد تا ته راه یا داشت یه چیزی تعارف میکرد یا باهامون حرف میزد.
هی خواهری نبینم اشکاتو
وقتی که داری دور میشی غریب ترین دلتنگی دنیا میاد سراغت میدونی خودت اینکارو کردی و خواستی اما این دل نمیفهمه هیچ وقت نفهمیده.امیدوارم دیگه اینجوری دلتنگ نشی گل دختر.

فدای تو عزیزم. مهتاب جون گریه همیشه م بد نیست بعضی وقتا اون کودک درون حرف گوش کن دوست داره احساسات دیگه رو هم از خودش بروز بده و خوشحال بشه از اینکه می تونه یه احساس قشنگ خلق کنه می دونی!
اوا خواهر از قضا این راننده و اعوان و انصارشم از این آدمای مهمون نواز بودن. اون موقع که بنده از خودم گریه در وکردم ۱۱ بود که اتوبوس تاریک بود و کسی نمی دید

صحرا چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 21:55

هیییییییییییییییی
منم همون شب در راه خوابگاه و شهر آرزوها اشک می ریختم به یاد حرفای ندا کوچولو که دم آخری هی بهم می گفت:حاله دوشت دایه

الهی الهی که تو قضیه جدا شدن و کلید جا گذاشتن و خدافظی رمانتیکت خیلی باحال بود خدایی این نوه نتیجه ها بیشتر دل آدمو می سوزونن

طراوت پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:17 http://nabeghehaye89.blogsky.com

آخی؛ تو که خیلی قوی هستی دختر!
بلادونا یه چیزیو اعتراف کنم؟
تو این دوران فوق العاده شیرین دوسالی که همه با هم بودیم؛ تو خیلی الگوی خوبی برای من بودی! همیشه تورو تو خونواده و واسه بقیه مثال میزنم. به عنوان کسی که برای رسیدن به هدفش؛ منطقی عمل میکنه و هرگز نمیذاره احساسات جای منطقو بگیره
اگه تو نبودی من هرگز نمیتونستم بیش از دوهفته خوابگاه دووم بیارم! ولی این ترم به طرز عجیبی حتی 40-50 روزم شد که نرفتم خونه!!!
هم چون تو الگوم بودی؛ هم اینکه پیشم بودی و حضورت بهم آرامش میده! باور کن. همیشه
دستت درد نکنه عزیزم (ماااااااااااااااچ)

راستی؛ این پستت حرف نداشت

فدای تو جیگر. راس میگی اینارو؟واااااای خدای من خو چرا اینا رو زودتر نگفتی من به زندگی امیدوار شم؟ مرسی گلم . منم از اینکه با تو هم اتاقی ام واقعا احساس خوبی دارم و هر چند گاهی ممکنه حس خوبی رو منتقل نکنم.
همچین این کامنتت رو خیلی دوس داشتم نه که ازم تعریف کرده بودی

لی لا پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:09 http://halogen1983.blogfa.com

نااااااااااااااااااااااااااااااااااازی دخترمونگریه کردی؟ مرد که گریه نمیکنه!

توی خوابگاه هر وقت میخواستم گریه کنم یکی از بچه هاهمینو بهم میگفت و منجر میشد به خنده!
آخ که منم ازین آبغورا گیرا هستم...مثل همون دختر بغل دستیتون....

و اینکه: علوم زرشکی رو خیلی خوب اومدی خواهر

واقعا مرد که گریه نمی کنه منم که هیچیم به زن جماعت نرفته
الهی الهی تو خوابگاه گریه می کردی؟ خوب منم اگه پیشت بودم احتمالا همش بهت می خندیدم
علوم زرشکیه واقعااااا

تماشا پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 16:34 http://tamasha2000.persianblog.ir/

سلام مامانی

سلام بیبی

Samira جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 13:58 http://seraphic.blogsky.com

یکم احساس خوش شانسی بم دست داد که شهر خودم درس خوندم...ولی بازم برام ملمموس بود اون گریه ها ...اون دلتنگی ها...امیدوارم این درس خوندنه ارزششو داشته باشه.

بههههههه سمیرا جون
آره خدایی درس خوندن و کار کردن تو شهر خودت یکسری مزایا داره که تازه تو یه جای شهر و جای دیگه می فهمیشون.
ممنون از تشریف فرمایی شما

فرزانه جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 19:48 http://room417.blogfa.com

منم مثل تو بودم
ظاهری محکم که کسی فک نمیکرد احساسات داشته باشم
ولی اصولا این جور آدما خیلییییییییییییییییییییییییییییی زیااااااااد احساساتی ان

آره قبول دارم . بهتر اینه که خلق و عاطفه آدم همخونی داشته باشه تا کمتر اذیت بشه البته اگه بشه!

ندا شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 13:20 http://lore.blogsky.com



آخی
غمگین نبینمت :(

فدای تو گلم. ایشالله تو هم میشه شاد و سلامت باشی

نیلوفر پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 15:02

سلام شما ارشد ژنتیک<از علوم آزمایشگاهی> نمی خونی؟

نه گلم٬ من این رشته ای که شما فرمودین رو نمی خونم.

حسام شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 16:20

آخی...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد