قبل از عید؛ صبح ها ۶:۳۰ بیدار بودم که ۷:۳۰ برم دانشکده تا شب
و اما امروز!...
جونم برات بگه؛ امروز صبح ۷:۳۰ به زوووور بیدار شدم و ۸:۳۰ راه افتادم. خلاصه ۹ دانشکده بودم. تا ۱۰:۳۰ نمیدونم کجا ول بودم! بعدش اومدم کتابخونه و ۵ دقه خوندم و تا ۱۲:۱۵ خوابیدم!
بعد رفتم سلف. ساعت ۱ دوباره کتابخونه بودم. تا ۱:۳۰ خوندم و دوباره خواااااب
با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. دوستم بود. میگه بیا بعد از کلاست با بچه ها همگی بریم تفریح! منم قبول کردم خب! بد بود نرم ساعت ۲:۱۵ اومدم پای اینترنت و الانم که دارم پست میذارم
ساعت چهار تا شیش هم کلاس دارم که هفته پیششو غیبت کردم و نمیدونم درس کجاس
من چقدر فعالم/ همه چی آرومه/ من چقدر کم خوابم...
هر چی هم بخوابی به پای سلطان خواب نمیرسی

من امروز اومدم پیش دکتر٬ بازم خودش نشسته واسم سرچ کرده! از بس من زرنگم می دونی که! الهی بگردم دلم واسش می سوزه که دانشجوش اینقد خل وضعه
تو هم نگران نباش طراوت جون. کم کم از خواب تعطیلات میایم بیرون و همچین محکم شروع می کنیم به خوندن و مقاله در کردن که خودمون کف کنیم
سلطان خواب که تک هس دیگه! بانوی خواب ایران
خدا از دهنت بشنفه سلطان بانو
میبینم که قربونش برم به خودم رفته دخترم. اصلا نگران نباش همه اینا تو خانواده ما جنتیکیه مادر جون.تازه دانشگاه هم نتونست منو از وظیفه سخت مراقبت از بالشت و پتو جدا کنه .یادمه 1 کلاس 8 صبح داشتیم بسیار مسخره و کذایی همه کلاس چشمارو بسته نگه میداشتیم که خدایی نکرده خواب ازش نپره بیرون .تموم میشد همه خوابگاه تا ظهر لالا.
خیلی وظیفه ی خطیریه مهتاب جونم! میترسم از عهدش برنیام و پیش بالشت و پتوم سرافکنده بشم!
خیلی باحالی ی ی ی ی ی ی
تا 10:30 نمیدونم کجا ول بودم...
تا 1.30 تو کتابخونه درس خوندم و دوباره خوابیدم
همه چی آرمه..من چقدر کم خوابم...
؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
شبیه این آدمایی بود که رفیقاشون خواستن اذیتش کنن ماری جووانا دادن دستش....
ضمنا میگم بلاگ اسکای یه امکاماتی داره که میشه پست ها رو مجددا ادیت کرد...اینو جهت اصلاح اوون کم خوابیه آخر پستت گفتم.
حسین خان دوزاری کج؛ اسم جدیدیه که من برات انتخاب کردم پسرم

اگه خودم به خودم متلک نندازم؛ بچه های تو کوچه بندازن؟!
ولی اون ماریجوانارو خوب اومدیااااا
سلاملیکم
بسیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار موافقم با این کارت! زندگی یعنی همین....
والله بخدا...
سیلام ولیکم دختر خوب بهداشتیمون
نه بابا! به قول گابریل گارسیا مارکز خدابیامرز؛ تو نامه ی خداحافظیش(قبل مرگش) اینطور نوشته که:
«اگر پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم ......
.....
کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، شصت ثانیه نور از دست میدهیم.....زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند...»
جالبه؛نه؟
چه خوب که همه چیز آرومه...