امروز که با مطهره رفتیم سلف٬ تمام مدت نیشمون تا بناگوش باز بود آخه چند تا از خاطرات کودکی رو واسه همدیگه تعریف کردیم. مثلا زمانیکه دبستان بودیم من و دختر عمه م ـ که بهترین دوستم بود و دوتایی همه رقم شرارتی با قیافه های مظلوم انجام می دادیم ـ یه دفه دفتر انشای چند تا از بچه ها رو زنگ تفریح برداشتیم و یواشکی خوندیم! انشای یکی از بچه ها:
موضوع انشا: در آینده می خواهید چکاره شوید
به نام خدا
من در آینده می خواهم عروس بشوم...
با تموم بچگیمون من و دختر عمه م پکیده بودیم از خنده. خدایی این چه شغلیه آخه؟ آخرین باری که این دوستمو دیدم تو ۱۷-۱۸ سالگی بود که هنوز به شغل مورد علاقه ش نرسیده بود :))
خاطرات مطهره هم با حال بود. مطهره منو یاد همساده تو کلاه قرمزی میندازه٬ از بس خاطره تلخ تعریف کرد و دوتامون خندیدیم. خدایی خیلی صبوره و اینقدر که شاده آدم فکر می کنه تو زندگیش اصلا و اصلا هیچ مشکلی نداشته و از اول همه چی اینقدر خوب بوده؛ در حالیکه اینگونه نیست. به قول همشهریشون:
اینهمه لعل و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کزان شاخه نباتم دادند
چه رویی داشته دختره! میخوام عروس شم!
مطهره خیلی جیگره. دوسش میدارم
خدایی خجالت نکشید؟ منظورم واسه اون زمانه که همه بسته بندی و آکبند بودن
اونم تو رو خیلی دوست داره من می دونم
انشا هامو همیشه به بابام میگفتم بهم بگه.شبیه دیکته
تازه خیلی هم خوب درباره پاییز یا علم و ثروت میگفت.
عروس شدن 1 شغل خیلی سخته شما توجه نمینمویی
ای جان آفرین بابا چقدم موضوعاتشو خوب یادت مونده
خداییی شغل سختیه الان قبول دارم ولی اونزمان هنوز جزو مشاغل سخت نبود
منم یه زمان این شغل رو میخواستم ولی نشد دیگه
الهی الهی
چه خوب.
می خواهید چه کاره شوید؟
دوماد