- پول دلستر رو حساب کردیم و یه صندلی دنج تو تریای دانشکده پیدا کردیم و نشستیم که پیرمرد و همسرش که چند تا میز اونورتر داشتند ساندویچ می خوردند توجهمو به خودشون جلب کردند. یه جور لباس محلی پوشیده بودند و سادگی تو نگاهشون موج میزد. میز بغل اونا دو تا دختر نشسته بودند که دانشجوی سال اول دوم پزشکی یا دندانپزشکی بودند. خانومه یه سس یه نفره داد دختر میز کناری و ازش خواست که سس رو باز کنه٬ ولی دختر سس رو نگرفت و گفت من بلد نیستم دوستش گرفت و سس رو باز کرد. دختر اولی با پوزخند سس باز کردن دوستش رو نگاه می کرد. وقتی سس رو به خانومه داد دوتاشون سرشونو انداختند پایین و ریز ریز خندیدند. هنوز ۵ دقیقه از نشستنمون نمی گذشت که به دوستم پیشنهاد دادم بریم بیرون.
- قبلنا وقتی می رفتم سلف همیشه با خانومای سلف یک سلام و احوالپرسی گرم و گیرا می کردم و بهشون خسته نباشید میگفتم و یه جورایی می خواستم بهشون برسونم که من خیلی باهاشون همدردی میکنم! و به همین دلیل با راننده ها و سایر شغل هایی که به نظر من پایین بودن و من احساس می کردم اونا به ترحم من احتیاج دارن!
- شاید اگه مثل اون رفتار هایی رو که دخترا با پیرمرد و خانمش داشتند نمی دیدم و یا برخوردهایی از این قبیل که بعضی از آدما برای اثبات بزرگواری خودشون دارند توجهمو جلب نمی کرد٬ منم به کارم در برابر آدمایی که به زعم من نیاز به محبت دارن٬ ادامه می دادم.
فکر می کنم پائولو کوئیلو این داستان رو بهتر از من بیان کرده٬ اگه برای شما هم پیش اومده می تونین ادامه مطلبو بخونین.
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.
یک دانشجوی دختر با موهای قرمزکه از چهرهاش پیداست
اروپایی است،
سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند.
سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، بلند
میشود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد
سیاهپوست،
احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته
و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و
عصبانیت را
در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش
را تغییر میدهد
و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در
زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند
و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛
اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را،
هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها
ماست را میخورد
و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای
دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند
میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند.
زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را
آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که
دستنخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که
در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند
و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند.
داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم
که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند
و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم،
وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد،
و همزمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خُلهایی هستند!»
چقد از رفتارای این مدلی بدم میاد رفتار اون ۲تا خانومه رو میگم.
:
میدونی هیچوقت احترام گذاشتنم به افراد رو حساب بالاتر یا پایین تر بودن ،ترحم و این حرفا نبوده ...
در کل انسانیت قابل احترامه.
بلادونا به قول مینا یه رازی رو بهت بگم
احساس میکنم ابجی بزرگمی
آی گفتی٬ شاید اصلا طرف نخواد این محبتو و شاید که اصلا بیشتر حالش گرفته بشه.
خیلی ممنونم گلم تو لطف داری به من
کامنتات فاطمه جون همیشه خوشحالم می کنه.
جدی احساس می کنی آبجی بزرگه م؟
جا ماندم پشت نگاه پیرزن دست فروش
من جایی میان دو دست او بزرگ شده ام
در هوای او نفس کشیدم
اما هیچ وقت نگاه او را نفهمیدم
و امروز پشت همان نگاه در نا کجاآباد جا ماندم.
به نظرم همه ما نیاز به محبت و احترام داریم.
آآآآآآآه امان از این شعر زیبا. چقدر خوب و بجا:ما همه به محبت و احترام نیاز داریم
بلی خیلی خوب بود. عالی ی ی ی ی
فدای تو خیلی خیلی ممنون
این داستانش هم آموزنده بود هم خنده دار واقعا!
این نشون میده که آدم مهربونی هستی...
البته این عادت قدیمیه منه که گاهن به اندازه پست نوشتن، برای کامنت گذاشتن هم وقت میذارم. و معمولا پست های دوستام رو چندین بار میخونم ولی الان باید بگم خدا خفت نکنه دختر با این پستت که منو وادار کرد چند بار بنویسم و پاک کنم...البته مقصر خودمم بخاطر قضاوت های عجولانم.
من این پست رو چند مرتبه خوندم و هر بار در جایی از پست رهاش کردم و فکر کردم راجع به موضوع
و کامنت گذاشتم ولی گفتم بهتره بیشتر بخونم ببینم که تو چه نتیجه ای میخواستی بگیری
خودنم تا اول داستان و باز نظر گذاشتم و پاکش کردم. بعد داستان منقول رو هم خوندم. وسطاش کلی حرصم گرفت و کفری شدم از دسته دختر اروپایی پتیاره و حسابی در قالب یک کامنت . بهش بد و بیراه گفتم.
و بعد با خودم گفتم دختره مقصر نبوده این نویسنده ابله حتی زمانی هم خواسته یک بحث انسانی رو مطرح کنه، باز دچار اوون حس نژادپرستی شده....اصلا چرا همیشه اروپایی ها باید به سیاه پوستا و بقیه ملل جوری نگاه کنن که حالا این رفتار معمولیه یک دختر سفید با مرد سیاه، آنقدر باعث ایجاد حیرت در نویسنده بشه که دست به نگارش و خلق یک اثر ادبی بزنه؟
مگه اوون سیاه چه مرگش بوود؟
اصلا نمیشد جای شخصیت های داستان عوض میشد و سیاهِ به سفیده ترحم میکرد؟؟؟؟
حسی که داشتم این بوود که دیگه اصلا از این نویسنده بدم اومده بوود و دیگه مطابق معمول اگه خود خدا هم میومد نظرم عوض نمیشد و میوفتادم روو دور مخالفت...(عینهو نظری که درباره جدایی نادر از سیمین داشتم)
.
اما وقتی اوون توضیحات نویسنده رو اولش با بی رغبتی و بعد با دهنی کاملا باز شده از تعجب خوندم، فهمیدم بعد از مدت ها یک داستانی خوندم که بهم رودست زده و حسی رو تجربه کردم که همیشه با دیدن فیلمهای بیضایی لمسش میکردم.
من همیشه از این که آدم خوبه قصه زندگی باشم میترسم و ازش فرار میکنم...دقیقا بخاطر یک همچین حسی...دوست ندارم به کسی اینجوری ترحم کنم...اصلا توو ذاتم نیست و وقتی میبینم بشدت اذیت میشم...خیلی مواقع روم نمیشه به خیلیا کمک کنم از ترس همین حس که نکنه دارم از روی ترحم اینکارو میکنم. و این حسمو دوس دارم ..ولو اینکه خیلیا (مخصوصا افراد خیلی خیلی نزدیکم ) انگ بزنن که تو اصلا هیچیت مثه آدمیزاد نیست..اینم رووش.
نمیتونم حسم رو نسبت به این پست تو و موضوعش و داستانی که به تهش سنجاق کردی و این که این یکجورایی خیلی از ما درست زمانی که فک میکنیم داریم خوبی میکنیم، همون موقع داریم گند میزنیم به همه خوبی ها و زیبایی های عالم، بیشتر از این توضیح بدم.
.
.
و لازمه از تو بخاطر این پست بی شرف و داستانِ فوق العاده لعنتی که نقل کردی صمیمانه تشکر کنم...این بهترین پستت بوود و بهترین پست این وبلاگ و یکی از بهترین پستهایی که تا حالا خونده بودم
ایشالا که بازم بیشتر و بیشتر بنویسی و علاوه بر روزنوشت های ساده و صمیمی، سوژه های این تیپی رو هم بیشتر دستمایه قرار بدی
اولا واقعا مرسی که و قت گذاشتی و ثانیا واقعا مرسی که نقد کردی اووووولین باره که یکی نوشته مو نقد می کنه و نمی دونی چه کیفی داره اصلا احساس آدم بودن بهم دست داد:))
من از بچگی یه عادت دارم که از نوشته های طولانی که خطاب بهم یا برای من نوشته شده باشه خوشم میاد مثلا اون قدیما وقتی دفترمو میدادم دوستام واسم یادگاری بنویسن می گفتم که قشنگ بنویس و منظورمو اینطوری براشون شرح میدادم که طولانی باشه و صمیمی باشه و اینا... خوب آدمیزاده دیگه خودشو دوست داره. الان که کامنتهاتو دیدم راستش زیاد مهم نبود که چی نوشتی مهم واسم این بود که نوشتی و خوب تا اونجایی که بنده جنابعالی رو می شناسم هرگز وقتت رو صرف خزعبل نوشتن نمی کنی و قلم و دفتر واست ارزش و احترام داره بنابراین هر چی که بنویسی ارزش خوندن داره و لب کلام اینکه من از اون دسته آدمایی هستم که احساس و قلم آدمایی مث تو رو دوست دارم.
خیلی خیلی ممنون که وقت گذاشتی.
حواشیه این پست:
و
و
و
رو از زبون اینا بندازم بعد تو میای اینجا کامنت میذاری ایناهم اسیر احساسات میشن و دوباره از این آیکونهای لب کج که عینهو دخترای موزی میمونه رو میذارن...نکن خوب.
1) پی "نیمه خالی لیوان" نوشت:
پائولو کوئیلو رو در خط سیزدهم از پایین اشتباه نوشتید...
2) پی "پوزش" نوشت:
یادم نبود شما به 13 حساسیت دارید شرمنده همان خط 14-1 منظورم بوود.
3) پی "دو به همزنی" نوشت:
اوون تعاریف فاطمه رو جدی نگیر بابا شوخی میکنه اتفاقا همش از توو بدی میگه.
4) پی "فاطمه" نوشت:
این بلادونا یا همان بلادونه اصلنم از کامنتهای تو خوشحال نمیشه تظاهر میکنه... ضمنا چرا میای کامنتهای تحریک کننده میذاری؟ من کشتم خودمو تا این
5) پی تهدید نوشت:
زود به زوود بنویس وگرنه با همه بروبچ میایم مشهد و با بیل و کلنگ میوفتیم به جوونت.
6) پی "تشکر از خودم" نوشت:
با توجه به ساعت درج کامنت مشخص هست که امروز بعد از ظهر را دو دره کردم و از این بابت از خودم بسیار سپاسگذارم و خوشحالم که عقده نشدم و تونستم این موقع بیام نت.
ما رفتیم تا ننداختیمون بیرون با این کامنتهای طویل و عریض
یعنی تو امشب منو می کشی خیای باحال بود این قضایا.


ولی راجع به فاطمه حسودی نکن. اونهمه تو ازش تعریف کردی ما بیشتر عاشقش شدیم حالا حسودیت میشه که افتخار داده واسه ما هم کامنت گذاشته هان؟
من الان تصمیم گرفتم ننویسم تا شما اون تهدیدتونو عملی کنین
شما تاج سر ما هستین خودتم می دونی قیچی جون
ali bod dostam
فدای تو ندای گلم
شرمنده می کنی مارو
سلاملیکم
قشنگ بود....و مفید صدالبته...تا حالا رفتاری مثل رفتار اون دو خانوم پزشکی با کسی نداشتم، ولی یاد میگیرم که ازین به بعد هم با کسی این برخورد رو نداشته باشم!
سلام دوست گلم
موفق وپیروز باشی گلم
یعنی خاااااااااااک...
یهنی خاااااااععععع کککک!
من کارتو ستایش می کنم.آفرین...