سلااااام دوستان
میبینم که هیججججکی وخخت نکرده بیاد یه سر سال نو رو تبریک بگه و بره!
پس کجااان این دوستان نابغه؟
منم اومده بودم بگم امروز بعد تحویل سال رفتیم یه جایی دور و بر شهرمون به اسم بخش هفت. بخش هفت تقریبا 20 کیلومتر اونورتر از شهرمونه! یه دشت سرسبز که وقتی بارون میاد فرداش پر از قارچ میشه. امروزم ملت اومده بودن و همه سر به زیر قدم بر میداشتن! میدونین چرا؟برا اینکه دنبال قارچ می گشتن!
منم بار اولم بود که به جمع مردم در جستجوی قارچ پیوستم و در نهایت تونستم 2تا قارچ پیدا کنم
خیلی حال داد جاتون خالی...
راستی سال نو مبارک حسسسابی خوش بذگرونین دوستای گلم
آقا ما دو روزه که دو طرف خونه رو گرفتیم و دو دستی داریم می تکونیمش و جونمون بالا اومد و آخرش تازه آشپزخونه و سرویسا و حیاط تموم شد! ای دوستان شما رو به همین ماشین لباسشویی که 24 ساعت داره غِرغِر می کنه اگه کارگر گرفتین مراعاتشو بکنین بدبخ خسته میشه! اوصیکم بتقوی و نظم فی امورکم ایضا یه خونه ی نقلی والله به فکر خودتون نیستین به فکر دختر طفل معصومتون باشین که باس این خونه رو دو روزه دودستی بتکونه!
پ.ن: اینهمه ننه من غریبم بازی در آوردم ولی بذار بگم جمیع خانواده کمکم کردن وگرنه من با این سنم و چهار روز زمان و این خونه ی عجیج؟ محاله!
امروز جای همگی خالی رفتیم پارک خورشید برف بازی. اکیپ ما 14 نفر بود که در نوع خود بی نظیر بود! یه جا همه دو تا تیم می شدیم یه جا ما یه تیم و گروه های دیگه که ماشالله تعدادشونم کم نبود یه تیم و یه جا هم همه ستون پنجم می شدن و هر کی می افتاد به جون یکی تا حد مرگ می زدیم همدیگه رو البته. امروز برکه کلی حماسه آفرید و باعث شد من عاشقش بشم در حقیقت برکه نگو فرفره ینی تو بگو یه دقه محض رضای خدا این نشسته باشه(به جز ناهار البته) حتی به منقل زغال هم رحم نمی کرد و دیگه جوجه ها به خواست خدا کباب شدن. چند بارم افتاد از بالای آلاچیق و تپه گرفته تا از رو تیوب و اینا ها راستی من برای اولین و احتمالا آخرین بار در عمرم سوار تیوب شدم خیلی باحال بود ولی. اینم عکس آدم برفی مون:
وای دیشب چه اتفاق جالبی افتاد!
مث اینکه تو یهو به اون دنیا سفر کنی یا مثلا یه چیز نادیدنیو بتونی ببینی؛ یا یه اتفاق غیر غیر ممکن بیافته برات یا...
دیشب که بلادونا پستو گذاشت من یه دقیقه بعد رفتم تو قسمت؛ یادداشت های چرکنویس؛ و اینو دیدم:
خیلی جالبه نه؟
خدایا شکرت که نمردیمو وبلاگمونو با حدود ۲۰۰۰ کامنت(رندش میکنم دیگه!) دیدیم
خوشحالم الان
میخوام محل زندگی جدیدو نشون بدم
میدونم که کار بدیه؛ میدونم که باقی دانشجوها ممکنه حسادت کنن؛ میدونم که ممکنه بعضیا ناراحت شن ازینکه این همه استثنا علوم پزشکی میزاره بین دانشجوهاش!
نمیدونم؛ ولی میدونم!
در هر صورت خوددانی! ما چه میدانیم!
اگه فکر میکنید مث داداش من افسردگی مزمن میگیرین می افتین گوشه خونه نگاه نکنین خو؛ اجبار که نیس
ولی حداقل بیاین همه با هم بگیم: سرخار؛ گلی به جمالت/ بابا شیکر کلامت!/ بابا گلی به جمالت/
خفن؛ شیکر کلامـــــــــــــــت
+ سرخار همان معاون رفاهی باقلوای گریپ فروت شده ی علوم پزشکی ماست (آیکن نفس بریده)
ادامه مطلب ...
می خوام که سخت نگیرم و اینقدر ریجید نسبت به بعضی مسائل برخورد نکنم ولی نمیشه، نه که نشه سخته می ترسم از اینکه این رفتارم عادت شه و مجبور به رعایت قوانین دست و پاگیری بشم که تو دادگاه یک طرفه خودم تصویب شده اونم بدون هیچ تبصره ای!
نمیدونم چرا تا میخوام مقاله یا پایان نامه بنویسم این جوری میشم؛ همش یه جوری میخوام از زیرش در درم.مثلا با آهنگ با شعر خوندن با خوردن و... (آدمیزاده دیگه)
این آهنگیه که خواننده مورد علاقه شیما (یکی از دوستامون) میخونه .شیما عاشق صدای این خواننده ست و فک کنم اکثر آهنگاشو داره .من هروقت دیدمش در حال گوش کردن یکی از آهنگای ایشون بوده؛تو سرویس تو راه تو خوابگاه و....
(به گفته شیما صدای این خواننده مخملی و عارفانه ست).
منم بعضی از آهنگهای این خواننده رو خیلی خیلی دوست دارم از جمله
با صدای استاد سراج
شعر :عطار نیشابوری
حالا خودمونیم عطار هم عجب شعر قشنگی گفته هاااا
میریم که داشته باشیم این شعر فروغ رو:
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی