سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام
امروز رفتم دانشگاه سک سک کردم و اومدم! مث این
گفتم که سفر که بودم استاد گف الا و بلا باید برگردی که کلاس داریم؛ حالا امروز رفتم یونی؛ میبینم جلسه معرفی به استاد مدعو داریم! کلاس بی کلاس تا چهارشنبه!!!
تازه برگشته با لبخند بهم میگه: از مسافرت برگشتی؟! خب خوبه!!!!
منم که صبح امروز بدو بدو بدو بدو بدو جهاز خوابگاهیمو جمع کرده بودم و از بابای طفلکم که تازه یه روز بود پاش ازرو کلاچ ترمز پایین اومده بود؛ خواستم منو برسونه خوابگاه؛ سریع بهش زنگ زدم که اگه هنوز برنگشته بیاد دنبالم.
خلاصه زودی رفتم خوابگاهو آماده ی برگشتن شدم. بلادونا که خواب بود! آخه بچه خرخونمون تازه از دانشگاه برگشته بود. اما قیافه ی ممول و صحرا دیدنی بود
دوتاشون دم در وایسادن؛ انگشت به دهن؛ ابروهای اویزون؛ عینهو کودکان غمناک سومالی شده بودن!
بمن میگفتن: ای دائم السفر! ![]()
منم: ای طفلک های خوابگاه نشین راه دوری! ![]()
امروز تفلد بلادونا بود دوستان 
تبریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک دوس جونی. ایشالا تفلد ۲۰۰ سالگیت
ایشالا سفید بخت شی دختر! خیلی گلی؛ دوستت دارم یه دنیـــــــــــــــــــــــــا ![]()
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و نپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد، پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود، از این بابت در دلش شادمان شد. پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام.

سلامی چو بوی خوش جنگلی!
طراوت تروتازه؛ با طراوت ساحل و دریا؛ وارد میشود
جاتون خالی دوستان. آبو هوای شمال حرف نداشت. همش ابری بود! گاهی هم میبارید اونم چه باریدنی! خیلی پر یود!
این ساحل دریایی که بودیم: خیلی قشنگ بود

اینم ساحل آستارا از ویوو سوییت؛ کله صبح:
و آخرین و دلچسب ترین عکس( برای خودم) دریاچه ای بود که رفتیم
خیلی شاعرانه و زیبا بود. دریاجه با یه جزیره ی کوچیک وسطش؛ و سرسبزی جنگل اطرافش؛یه چند تا کشتی کوچیک داخلش و زیباتر بارونی که به سرعت سیل شروع به باریدن کرد! اما هوا اینقدر خوب بود که اگه فامیلا و مامی اصرار نمیکردن اصلا از زیر بارون جمع نمیشدم
خدارو شکر. لذت بخش بود.

آخرشم من ییهو دیوونه شدم و اصرار که برگردیم؛ من دارم از شدت درسی که رو سرم ریخته قاطی میکنم( آخه استاد sms داد که الا و بلا شنبه عصر کلاس برپاست
)؛ و برگشتیم! هنوز یه جای دیگه تو برنامه بود؛ ضد حال اساسی زدم به ملت فامیل! چون اونام دیگه نرفتن
چقدر دوری سخته.... 
از جایی که بهش وابسته ای و افرادی که دلتنگشونی
.
......................بری
و
به جایی که برای رسیدن به هدفت پله و افرادی
که اگه نبودن، موندنت سختتر بود
.
.
.....................بیای
:
:
:
دیگه باید پایان ناممو شروع کنم... فعلا در مرحله ی نوشتن پروپوزالم. به یاری او

دیشب من و صحرا تصمیم گرفتیم بعد عمری با سرویس ساعت 9 که میبره یه جای زیارتی توپ بریم برای بهبود اوضاع معنوی! رفتم از سرپرستی خوابگاه پرسیدم سرویس امشب هستش اصلا؟ بدون هیچ گونه تلاش قابل ذکری فرمودن نه نیستش! خودم زنگ زدم به مسئول نقلیه که ایشون فرمودن مرخصی هستن ولی الا و بلا سرویس هست. ما هم گفتیم لابد راست میگن ایشون و ساعت 8:45 با خیال راحت رفتیم پایین و متوجه شدیم که بچه های خوابگاه با سرویس دیگری مربوط به مهمانان این روزای دانشگاه که ساعت 8:30 میرفته، رفتن و من و صحرا موندیم و حوضمون! خلاصه دپرس همون پایین نشستیم و گفتیم حالا شااااید سرویس 9 هم در کار باشه. تو این هیلی بیلی این خوره افتاده بود به ذهن من که اسم برادر سگارو و کایکو تو میتی کمون چی بود؟! آره همون خوش تیپه که می گفت این علامت مخصوص حاکم بزرگ میتی کمونه احترام بگذارید! و این معما قاطی شده بود با یکی از کاراکتر های ای کیو سان به اسم شینسه! برای رهایی از این مصیبت عضما این مسئله رو با صحرا در میون گذاشتم و حالا اون مصرانه اعتقاد راسخ داشت که الا و بلا اسم اون داداش سگارو و کایکو، شینسه بود! حالا من هر چی تو سر می زدم که نه این اون نبود می گفت نه! شرط بستیم سر چند سیخ جگر در جگرکی معروف خودمون!
خلاصه سرویس نیومد و ما با دستهایی دراز تر از پاهامون رفتیم فروشگاه خوابگاه و چیپس و پفک و کرانچی و تخمه و شیر و آبمیوه! گرفتیم اومدیم تو اتاق یعنی نیومدن سرویس 5 تومن به جیب من ضرر زد. بعدش میترا که دیروز امتحان علوم پایه داشتن اومد واسه خداحافظی و واسم یه کادو آورد منم ذوق مرگ و کادوش یه کتاب بود به اسم بادبادک باز از یک نویسنده افغانی به اسم خالد حسینی که خیلی خوشم اومد از کتابش. اولاش یه چی تو مایه های من او رضا امیرخانی هستش به نظرم. اینکه دوتا پسر ارباب و نوکر خیلی با هم دوست هستن و یه جاهایی پسر نوکر برتری داره به پسر ارباب.
حالا بشنوید از شرط من و صحرا که صحرا باخت و حالا میگه فقط یه سیخ جگر بهم میده و تازه میگه شرط بندی گناهه!!!

سلام دوست نابغه ی خودم!!!!
بله با شمام! تو که اونجا نشستی؛ و تو ؛ وشما که اون پشتی و تو که الان مثلا تو لاکتی؛ و همینطور تو! آها! تو که رفتی تو فکر! کجایی عـــــــــــموووووو؟؟
...همتون نابغه اید! هممون!
(به قول بلادونا: positive thinking)
شما دیگه واسه خودت یه پا رادرفورد هستی!(رادرفورد کاشف هسته اتم=شما که کاشف وبلاگ نابغه هایی)
گفتم اگه بشه مدل این کارو تغییر بدم شاید باصفاتر شه.
این دفعه بنده با اجازتون ۵تا کلمه (که شاید فلسفی تره!) میذارم. اونوخ اولین نفر با اینا شعر بگه؛ و همون فرد ۵تا کلمه دیگه بذاره( خودش دیگه کامنت نذاره و با کلمات خودشم شعر نگه)؛ در ادامه نفر دوم با کلمات نفر قبلی شعر بسرایه؛ و خودش هم ۵ تا کلمه دلخواه بذاره؛ منتظر شه تا نفر بعدی بیاد رو کار.....
بچه ها کلمه هاتون هم میتونه فلسفی؛ هم عاشقانه؛ هم مسخره بازی؛ هم...باشه. اما یه مدلی باشه که خودتون قبلا امتحان کردید و بشه باهاشون شعر گفت دیگه!
همه اگه پایه ی همکاری باشید؛ دوره ی جالبی میشه.
هر کسی میتونه ۱۰۰ بارم بیاد و شعر بگه و با استعدادش یکم کلاس بذاره! خیلی هم خووووب.
اینم کلمات استارت بازی:
پاییز؛ مهر؛ تق تق؛ شر شر؛ خش خش
پس منتظرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم
پ.ن: فعلا تا این پست رو کاره؛ بخش نظردهی رو آزاد کردم. ینی نظرات نیاز به تایید ندارند.
اینم از تابستون...
تابستون و تعطیلات من یکی فردا تموم میشه و من ... تک و تنها... باید را بیفتم سمت شهر دانشگام
برا ساعت نه و نیم شب بلیط گرفتم..خیلی دلم گرفته..
امروز عصر مامانو ندا کوچولو داشتن می رفتن خونه خواهرم .ندا هی برمی گشت و دستشو برام تکون میداد ..یه لحظه دلم بدجور گرفت
خدایاااااا
چقد دلم براشون تنگ میشه
ندا تازه یاد گرفته بهم بگه خاله...آخه چجوری برم خاله؟
چطور عزیزمو... تنها بذارمو برم...
فردا ۷ صبح میرم با مربیم تمرین کنم
تمرین رانندگی
ساعت ۱۰ افسر میاد امتحان بگیره
خدایا کمکم کن...
دیروز ساعت ۵ از ترمینال راه افتادم با قصد شهر دانشگاهیم. سفر آنچنان خاطره انگیزی نبود شاید چون چشمان من بسته بود به روی اتفاقای ساده ای که انبوهی از حوادث در بطنشون پنهان شده. اینکه میگم چشمام بسته بود رو اغراق نکردم آخه نگاهم به همه چی خیلی سطحی بود٬ از اون نگاههایی که تو فیلما می بینیم آدمای احمق به زندگی دارن!
راننده اسمش حمیدآقا بود تر و تمییز و اتوکشیده و مث همه راننده های دیگه خیلی از من خوش اومده بود! کلا از تجربیات مسافرتیم فهمیدم فیزیک چهره من راننده پسنده :دی(پ ن پ خلبان پسنده!)
صبح ساعت ۹ رسیدم خوابگاه و اصلا حال دانشگاه رفتن نبود بنابراین خوابیدم و با سرویس دو رفتم دانشکده تا کوله باری از دروغ تحویل استاد بدم آخه این یه هفته هیشکار انجام نداده بودم مثلا بگم فلاشمو نیاوردم یا... ولی استاد من اینقده باهوشن که نیازی به حرف زدن من ندارن و حتی راستهایی رو که می گم باور ندارن چه برسه به دروغ.
استاد عزیز یه کار دیگه انداختن پشت قباله پایان نامه م اینکه چند تا سایتوکاین التهابی رو با کیت الایزا انداره بگیرم و من خوشحال شدم البته آخه کاچی به از هیچی گرچه فروغ میگه در مقابل real time که اونا انجام میدن الایزا معتبر نیست و ارزش زیادی نداره اونم تازه اگه جواب بگیری! بله به سلامتی! دوستان دعا کنین در حق آبجیتون این پایان نامه من امیدوارکننده بشه و توپ از آب دربیاد، حالا که دارین دعا می کنین قربون دستتون دعا کنین ما نوابغ وطن پی اچ دی هم قبول بشیم ایشالله!
الان یه عالمه سرچ دارم در حالیکه تنبلی بر من مستولی شده و حتی نمی دونم اول کدوم کارو به تعویق بندارم مثلا طراحی پوستر رو بندارم برا بعد و یا پروپوزال یا سرچ واسه پیدا کردن کاتالوگ نامبر یه دارو و سفارش اون و یا ثبت نام کلاس زبان و یا شرکت تو کارگاههای همایش بیوشیمی! می فهمین حال منو الان؟ آخه یه آدمی مث من چطوری اینهمه کارو انجام بده؟
در ادامه مطلب یه عسک گذاشتم از شمعدونی ممول علیه الرحمه که گل داده، بلکه در هر نقطه ای از ایران هست دلتنگ بشه و پاشه بیاد.
حوالی غروب بود که منو برکه به کلمون زد که بریم بیرون یه مرکز خرید شیک !!! نزدیکیای مهمونسرا یا همون خوابگاهمون
شاد و شنگول ویترین فروشگاههاو مغازه ها رو نگاه می کردیم و سریع رد می شدیم تا مبادا فروشنده فک کنه خدایی نکرده ما به قصد خرید اومدیم بیرون (آخه اینجا تا جلو ویترین مغازه ای وای میستی فروشنده از داخل اشاره میکنه که:بیاین تو!بی فرهنگا
داشتیم از قدم زدن لذت می بردیم که یهو برکه ایستاد و گفت:وای صحرا بدبخت شدم..گوشیییم..نیست وجیب کوچیک کیفشو که زیپش باز مونده بودو نشون میداد
طفلی برکه..چندتا از فروشنده ها باشنیدن صدای ما اومدن بیرون از مغازشون!!تا از نزدیک شاهد ماجرا باشن!!
وسط راهرو وایساده بودیم و برکه کل کیفشو زیرورو می کرد اما واقعا گوشیش نبود
منم هنگ کرده بودم!نمیدونستم چیکارکنم.برکه دیگه داشت گریه میکرد و من یهو به ذهنم رسید به گوشی برکه بزنگم.
فروشنده ها همچنان داشتن مارو نگاه میکردن و تخمه می شکستن!! 
زنگ زدم کسی جواب نداد.چند دقه بعد گوشی برکه بهم زنگ زد!!داد زدم برکه !!گوشی توه!!
لحظات پر استرسی بود..
گوشیو برداشتم.یه دختر بود.گفت شما به من زنگ زدید گفتم آره این گوشی دوستمه میشه بگین شما کجا پیداش کردین؟چواب داد:من!!تو اتوبوس
گفتم:ولی دوستم اصلا سوار اتوبوس نشده ما تو پاساژ گمش کردیم.
دختره گفت:بهرحااال من تو اتوبوس پیداش کردم
من:حالا میخواین پسش بدین یا نه؟
دختره:چقد؟ 
من:!!!! چی چقد؟
دختره:بابت پس دادن گوشی!چقد؟!
من:پس گوشیو پیدا نکردین.اگرنه بابتش چیزی نمی خواستین(اعصابم دیگه خورد شده بود)
دختره:چی؟منظورت چیه؟
وگوشیو قطع کرد.دوباره زنگ زدم برنداشت.دیگه نا امید شده بودیم.برکه قبول کرده بود که گوشیشو ازدست داده
کفت:بی خیال شو صحرا.بیا برگردیم.
داشتیم برمی گشتیم که بلادونا بهم زنگ زد.گفت:صحرا چه خبر شده من الان از دانشگاه برگشتم گوشی برکه تو خوابگاه جامونده.
گفتم:می کشمت بلادونا خیلی بدجنسی
گفت: نه صحرا منو نکش من روحم از ماجر ا خبر نداره همین الان رسیدم خوابگاه دیدم فیروزه داره شیطانی می خنده
و خودش برام تعریف کرد که اینکارو کرده...!!!گوشیو قطع کردمو این خبرو به برکه دادم .خیلی خوشحال شد و برام بستنی خرید
برگشتیم خوابگاه .خواستیم به تلافی این حرکت ناجوانمردانه حمله کنیم سمت فیروزه
اما فیروزه با اعتماد به نفس و بی خیالی تموم وقتی ما رو دید گفت:خیلی خنگی صحرا.تقصیر خودته که صدای منو نشناختی به من چه!!