هفته پیش از ۱۸ تا ۲۲ مهر همدان بودم و جای دوستان خالی٬ خعلی خوش گذشت خعلی! این عکس رو به نیت وبلاگمون گرفتم و یه یادگاری از باباطاهر.
جاهایی که ما رفتیم: آرامگاه بوعلی٬باباطاهر٬ گنجنامه٬ هگمتانه٬ غار علیصدر و شهر لالجین٬ میدان امام که یه معماری قشنگ داره و بازارهای ۶ تا خیابونش مخصوصا اکباتان. همراهان من: فروغ٬ آزاده و پسرش و دوستش٬ مطهره و فاطمه بودن. گاهی ۶ نفری سوار یک تاکسی می شدیم و تو نمی دونی چی می کشیدیم تا مقصد:)! تو این سفر اگه اوقات فراغتی پیش می اومد٬کنگره هم می رفتیم و تو سمپوزیوم ها شرکت می کردیم و با پوسترهامون هم عکس می گرفتیم!
آسمانی تیره و تار
وباران
همچنان لبریز است
از ترانه های تکراری
وانگار خورشید گم شده است
بین ابرهای پاییز
وبیقراری پرنده ها
در انتظار ذره ای خورشید
دیگر در آسمان شب این شهر غریب
ستاره نیست
ماه
روزهاست که مهتاب را از یاد برده است
در دل مردم بی تفاوت شهر
یاد طلوع مرده است
اما پرنده ها
بهانه ی خورشید را میگیرند
وخیلی زود خواهند رفت
به جایی که خورشید باشد و آسمانش
آبی ترین آسمان دنیا...
یه توضیح کوجولو:این شعر و من وقتی تو شهر خودمون بودم گفتم
اینجا(تو شهر دانشگاه که از بارون خبری نیس ولی مردمش با شعرم مطابقت دارن)
بعد از جدایی ۳ ماهه از حیوانات آزمایشگاهی٬ چند روزه که دور جدید کار با حیوان شروع شده. اون اولا اصلا نمی تونستم باهاشون کنار بیام ولی کم کم باهاشون ارتباط برقرار کردم و حتی دوستشون داشتم آخه گاهی که ملت رو اعصاب معصاب آدمن٬ حیوان خیلی موجود خوبیه٬ واسه اینکه هر حرفی بهش بزنی٬ خوشحال باشی٬ ناراحت باشی٬ بخندی٬ گریه کنی و... هیچ عکس العملی نشون نمیده که تو بهت بربخوره و تازه با حرف نزدنش خیلی هم باهات همدردی می کنه. این میشه که تو دیگه واست مهم نیست کنار آومدن با آدمای دور و بر و دلت به همینا خوشه. ولی دوستی با حیوان یه خطر جدی واسه من داره٬ اینکه ارتباطات با اطرافیانم رو محدود میکنه و همدردی با آدمایی که هستن و می بینم برام بی اهمیت میشه. به نظر شما ارتباط با حیوان خوبه یا بد؟!
امروز صبح تدریس داشتم در محضر استاد راهنمای برکه اینا و مستمعین همان همکلاسی های چپرچلاق خودم بودن
از ۳۲ تا اسلاید فقط ۴ تاشو گفتم و بقیه شو با استاد گل گفتیم و گل شنفتیم! ایشون در مورد بهتر شدن روش تدریس بنده نظراتی رو دادن که بسیار عالی بود ولی متاسفانه من از این گوشم شنفتم و از اون یه گوش خارج کردم.
امروز عصر جنازه مو به بدبختی رسوندم به تخت و بیهوش شدم از خستگی که یهو با صدای خفن پایین اومدن شیشه چسبیدم به سقف! داشت روح از تنم جدا می شد از ترس که دیگه خودش برگشت سر جاش. میگی چه خبر بود؟ هیچی! پشت خوابگاه که یه فضای خالی بود تبدیل شده به انباری بیمارستان و از تخت و کمد مریض گرفته تا فرغون و سماور کهنه و آهن اسقاطی رو دارن یواااااش یواااااش منتقل می کنن اینجا!!!
ات د ایونینگ! صحرا گفت بریم یه ذره خرید کنم و من و برکه با صحرا رفتیم که اون یه ذره خرید کنه ولی وقتی از فروشگاه اومدیم بیرون خاک بود که بر سر می افشاندیم که چطوری اینهمه بساط رو برسونیم خوابگاه. حالا فروشگاه با خوابگاه چقده فاصله ش؟ فوقش ۶۰۰ متر ولی مگه میشد این ۶۰۰ کیلو بار و پیاده کشوند خوابگاه؟ نقلیه همون نزدیک فروشگاه بود و خوابگاه ما هم که یکی از ایستگاههای سرویس و ما به خاطر همین دو قدم راه رفتیم با اعتماد بنفس نشستیم تو ایستگاه نقلیه که با سرویس بیایم و البته اونجا چند تا پسر دور از جون شما بی ادب بهمون خندیدن نمی دونم چرا! وقتی اومدم سوار سرویس شم با نایلونم کوفتم رو زانوی یه پسره که جلو نشسته بود و گفتم وای ببخشید٬ پشت بندش برکه با نایلونش شترق کوفت تو زانوی همون پسره و نگو یارو همکلاس ممول بود! ممول ما رو ببخش که آبرو واست نذاشتیم
هیچی دیگه به جماعت سرویس نشاط بخشیدیم و تو ایستگاه خودمون پیاده شدیم٬ باشد که در کف بمانند که این خز و خیل ها از کجا پیدا شدن و چرا همین اول راه پیاده شدن؟!
سلام.
یه چند روزیه که هممون استرس گرفتیم! درسای ترم سه پیچیده تر و کارا بیشتر شده.
تو این موقعیت هممون یه جا واسه خودمون ردیف کردیم تو سوئیت واسه مطالعه؛ واسه بلادونا و ممول که اون مکان اصن به نامشون شده! اما منو صحرا و برکه جامون متغیره.
البته جای صحرا تو این عکسم یه جورایی به نام برکه هس
(الان نیست و جاش خالی! همچین اتاق ساکته...
)
پاتوق بلادونا و صحرا؛ اون پر سیم پیچیه جای صحراس
این جای مموله که بکشیش پا نمیشه و شیش دونگ به نام خودش کرده
البته خداییش سرش حسابی تو کتاباشه.
و حالا با مکان مطالعه ی من مقایسه کنید لفطا!
طفلکی خودم
البته اینجا یه حسن داره که من تو اتاقم و باقی نابغه ها تو هال هستن؛ در نتیجه حواس پرتیش کمتره
(ابتکار عملو داشته باشین! اینقده باصفا شده)
این عکسارو داغ داغ امشب گرفتم! همچین تروتازس
چند دقیقه پیش یهو جو انگلیسی بلغور کردن ببخشید صحبت کردن؛ تو اتاق برقرار شد!
ممول جان که در کمال ناباوری پروپزال رو کامل نوشتن و خیالت راحتی دارن؛ داشتن با بلادونا جان گل می گفتنو گل میشنفتن و این در حالی بود که بنده هم تو هال پای لپ تاب بودم و صحرا هم پای کتابا و لپ تاب در گیر بود.
خلاصه صحرا جیغ زد که ساکت باشین بابامجان! درس دارم!
اما کو گوش شنوا ازین دوتا خوش صحبتا. منم شرو کردم به همکاری با صحرا.
میگفتیم: بابا مگه نمیبینید صحرا داره article میخونه؟
صحرا: time ندارم, article هامم مونده؛ ساکت!
صحرا: I had to study this article for my proposal
من: dear father(بابا جان) حرف نزنین.
بلادونا: my father come out of your hand(پدرم در اومد از دست شما!)
صحرا: oh my god
بلادونا: God what is it این وسط؟!( خدا چی بود این وسط؟)
من: MCHE is susk for us (آزمون MCHE برای ما سوسکه!)
البته باید لحن انگلیسی حرف زدنمونو بشنوی! اینقدر لهجه ی غلیظی داریم که خودمونم گاهی حرف همو نمیفهمیم
خلاصه بعد از اون جمله ی حرفه ای بلادونا منو صحرا طبق معمول مردیم از خنده و غش کردیم رو زمین!!!!!!!!
(به تصویر بکشید اوج خنده رو)
الان نوشت: واسه پست قبلیم روشن کنم که جامدادی چندشه واسه مموله و خروسه بدصدا هم مال بلادوناس
بالاخره* انتظار به سر اومد و مائده اداره تغذیه بر ما قحطی زدگان خوابگاه نشین نازل شد. اینقده ذوق زده شدیم وقتی احساس کردیم دیگه امنیت داریم: امنیت شکمی. گرچه بابت این اقلام نفری ۱۵۰۰ تومن ازمون گرفتن ولی شور و شعف الان بر ما حکمفرماست و من بر خودم تکلیف دیدم که تشکر کنم از همه ی نابغه های این مرز و بوم از اینکه هستن تا صبحونه بخورن و انرژی بگیرن. بله تا انرژی بگیرن واسه اینکه در طول روز خوب استراحت کنن تا شب خواب راحتی داشته باشن! ما کم الکی نیستیم اینو همه می دونن. و اینجا همراه با همدردی با کودکان قحطی زده سومالی با ارشدای ورودی جدید هم سمپاتی می کنم آخه بهشون خوابگاه ندادن تا بعدش بهشون صبحونه بدن.
*دوستان املای صحیح بلاخره؛ بالاخره هست. من اینو کلاس دوم دبستان فهمیدم وقتی مجله رشد رو می خوندم. داستان یه آهو بود که طبق معمول همه درام ها و تراژدی های کودکی نسل ما دنبال مامانش می گشت و بالاخره مامانشو پیدا کرد. من همش اونو می خوندم بالا٬ خره و نمی فهمیدم خره کدوم بالاست و چه ربطی به قصه داره
سلام
چندش های سوئیت رو معرفی میکنیم! 
این دو موجود بامزه و چندش؛ کلی تو خوابگاه غوغا کردن. اوقدر به خاطر وجودشون خندیدیم که نگو...
یه خروس و یه جامدادی
اما بلادونا دوسشون داره؛ برکه هم داره باهاشون تمرین برقراری ارتباط میکنه؛برای منو ممول چندش ترن(البته برای برکه جامدادی حکم مارمولکو داره؛خیلی بدش میاد)؛ صحرا هم میخاد یه دونه خروسشو برا خواهرزادش بگیره! طفلی بچه
خروسه شده یه وسیله برای استقبال از هر مهمونی که وارد اتاقمون میشه! با همکاری هم و یواشکی میگیریم کنار گوشش و صداشو در میاریم!(البته بیشتر برای خودمون که تازه اومدیم اجرا کردیم) اونم به ارتفاع یکی دومتر میپره هوا و بعد میگه: اااااه حالم به هم خورد!
چقدر رو اعصابه. آدم دلش میسوزه واسش!
جامدادی هم که ازون طرف! مخصوصا برای برکه. هر وخ اذیتمون کنه یه وسیله ی خوب داریم که تهدیدش کنیم؛ اگه گوش نکنه جامدادیو میندازیم روش! این نکته رو چند روز پیش ممول کشف کرد! وقتی جامدادیو انداخت رو برکه و اون ناغافل جیغ زد افتاد دنبالش و چند دور هال رو دویدن. کلی خندیدیم...
چند شب پیش خروسرو (که صدای خروس مریض میده) برکه برد رو تراس و صداشو در اورد؛
آخه طبقات پایینی و کناریمون بچه هان اما طبقه بالایی ها حراست دانشگاه و معاونت فلان و... اینا میشینن!!!
خروسه میخوند و ما غش کرده بودیم وسط زمین از خنده
در ادامه ی مطلب عکس این دو موجود بامزه رو میذارم اما صدای خروس یکم ضایع بود؛ شاید کنجکاو شده باشید؛ مسخرمون نکنین یه وخ
سرخوشیم دیگه؛ چه کنیم