خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

شب سمیناری!


می دونم که اصطلاح شب امتحانی رو زیاد شنیدین و با معنی مصطلح اون آشنا هستین و حتی ممکنه خدای نکرده، گوش شیطون کر شب امتحانی بوده یا باشین! ما که خدا رو شکر نه شب امتحانی بودیم و نه قراره در آینده باشیم! ولی اینو شک دارم که با اصطلاح نامصطلح!!! دیگه ای از این خانواده آشنا باشین و اون همانا شب سمیناری بودنه! یعنی نشد یه دفه من با خیال جمع برم یه سمینار رو _ پر محتوا یا بی محتوا فرقی نمیکنه _ ارائه بدم بدون اینکه مجبور باشم شب قبلش تا صبح بیدار باشم و تازه اسلاید آماده کنم. حالام عوض آماده کردن این ارائه در پیش رو، می خوابم و وبگردی می کنم و همینطور با مبینا بازی می کنم. خدایا من پس کی آدم میشم؟

جیک جیک مستونه!


ای کسانیکه شبی نیم کیلو انار دونه می کنین و می خورین٬ فکر زمستونتونم باشین!

پ.ن: من عمرا حالاحالاها انار بخورم

عید غدیر بر دوستان نابغه ای و غیر نابغه ای مبارک

 

 

قطعه ای از خطبه غدیر:

....و خداوند به من اعلام فرموده که اگر آنچه را در حق علی بر من نازل نموده ابلاغ نکنم رسالت الهی را نرسانده ام و حفاظت مرا از شر مردم ضمانت نموده و خداوند به من چنین وحی فرموده:" ای پیامبر آنچه را از جانب پروردگارت بر تو نازل شده درباره علی ابلاغ کن و اگر چنین نکنی رسالت او را نرسانده ای و خداوند تو را از آسیب مردم حفظ میکند "

ای مردم بدانید که جبرئیل سه بار بر من نازل شده و از طرف سلام,پروردگارم, مرا فرمان داده که در این مکان بایستم و به همگان از سفید و سیاه اعلام کنم که علی بن ابیطالب برادر من و وصی من و جانشین من بر امتم و امام بعد از من است.اوست که مقامش نسبت به من همان مقام هارون نسبت به موسی است جز انکه پس از من نبوتی نیست, و او صاحب اختیار شما بعد از خدا و پیامبرش می باشد و خدای متعال در این باره آیه ای از کتابش را بر من نازل فرموده:"انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنو الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون" (صاحب اختیار شما فقط خدا و پیامبر او و کسانی از اهل ایمانند که نماز را به پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند) و علی بن ابیطالب است که نماز را به پا داشته و در حال رکوع انفاق نموده و قصد او در همه حال خداوند عزیز و جلیل است.

و من از جبرئیل خواستم که خداوند مرا معاف دارد از ابلاغ این امر به شما ,زیرا ای مردم –از شمار اندک متقیان و زیادی دورویان و فسادانگیزی سرزنش گویان و حیله های مسخره کنندگان اسلام آگاهم .....

خداوند از من راضی نمیشود مگر انچه را در حق علی بر من نازل فرموده ابلاغ نمایم

و بدانید خداوند او را صاحب اختیار و امام بر شما قرار داده که اطاعتش بر همگان واجب است

و بعد از من علی به فرمان خدا صاحب اختیار و امام شماست و سپس امامت در ذریه من از فرزندان اوست تا روزی که خدا و رسولش را دیدا کنید.... 

 

وباز پیامبر درباره علی فرموده است: بار الها دوست بدار هر که علی را دوست بدارد و دشمن بدار هرکه علی را دشمن بدارد و یاری کن هرکه علی را یاری کند و خوار کن هرکه علی را خوار سازد

و فرمود من و علی هر دو شاخه های یک درختیم و سایرین از درخت های مختلفند

و رسول خدا دختر گرامیش که سید زنان عالم است به علی تزویج  فرمود و باز حلال کرد به علی آنچه بر خود پیغمبر حلال بود (با حال جنابت تنها بر رسول خدا و علی به مسجد پیغمبر وارد شدن حلال بود و بر غیرشان حرام) و باز تمام درهای منازل اصحاب را که به مسجد رسول باز بود به حکم خدا بست غیر در خانه علی , آنگاه رسول اسرار علم و حکمتش را نزد علی ودیعه گذاشت که فرمود : انا مدینه العلم و علی بابها (من شهر علمم و علی در آن شهر علم است پس هرکه بخواهد در این مدینه علم و حکمت وارد شود از درگاهش باید وارد شود

آنگاه رسول اکرم درباره علی ع فرمود تو برادر من و وصی من و وارث من هستی , گوشت و خون تو گوشت و خون من است صلح و جنگ با تو صلح و جنگ با من است و ایمان چنان با گوشت و خون تو آمیخته شده که با گوشت و خون من آمیخته اند و تو فردای قیامت جانشین من بر حوض کوثر خواهی بود و پس از من تو ادای قرض من میکنی و وعده های مرا انجام خواهی داد و شیعیان تو در قیامت بر کرسی های نور با روی سفید در بهشت ابد گرداگرد من قرار گرفته اند

اگر تو یا علی بعد از من میان امتم نبودی اهل ایمان به مقام معرفت نمی رسیدند (اهل ایمان از منافق شناخته نمی شدند)

و همانا علی حبل الله المتین در راه حق برای امت است هیچکس به قربت (ظاهر و باطن ) با رسول بر او سبقت نیافته و در اسلام و ایمان بر او سبقت نگرفته و نه کسی با او در مناقب و اوصاف کمال خواهد رسید . تنها قدم به قدم از پی رسول اکرم علی راه پیمود

تونستن یا نتونستن٬ مسئله اینه!

تازه بعد از دو ماه کارآموزی تو یه آرایشگاه زنونه به این نتیجه رسیدم: کار هر خر نیست خرمن کوفتن! دور از جون شما البته. تو کارهای عملی اغلب با اعتماد به نفس وارد شدم و می دونستم که می تونم ولی این یه قلم منو شرمنده خودم کرد. اصلا چطوری ملت ابرو ور می دارن تابه تا نمیشه؟ یا ۴ تا رنگ رو به نسبت مشخص قاطی می کنن و دقیق میشه همون رنگ مویی که می خواستن؟ یا یه کله شینیون می کنن که آدم کف بر میشه؟ یا تو یه روز ۱۵ مدل آرایش چهره متناسب با استایل طرف انجام میدن و ... من همه اینا رو انجام دادم ولی خوب بعدش تصمیم گرفتم این کار رو بسپرم به اهل فن که استعدادشو دارن! می دونی!


پ.ن۱: این دوماه مال تابستون قبل از ارشد بود.

پ.ن۲: شایدم من به خودم زیادی مطمئن بودم که نمی تونم٬ آخه صاب آرایشگاه بهم پیشنهاد شراکت داد قدرت خدا!

پ.ن۳: انگیزه نوشتن این پست حسادت بود آخه مینا و حمیده دارن میرن آرایشگاه :( ایشالله که موفق باشن.

دیروز...امروز...و...

به مناسبت عید، دوستان زرنگی کردن با اساتیدشون صحبت کردن و خلاصه تعطیلی و خونه و خونواده و صفا و...

تا دیشب فقط منو بلادونا و برکه و فاطمه خابگاه بودیم، اما امشب دیگه بلادونا و برکه هم نبودن و با فاطمه دوتایی سر کردیم

دیشب که شب آخر بود دوستان یکم قاطی کرده بودن به طوری که اصن خودشونم کم کم داشتن به سلامتشون شک می کردن!

برکه برگشته میگه: بلادونا دیروز که تو کلاس نبودی، چشمم که به صندلی خالیت افتاد دلم پوکید برات! اومدم جای تو نشستم تا دلتنگیم رفع شه...بعد که چشم به صندلی خالی خودم افتاد، یهو دلم برای خودم تنگ شد! خب یره کلاساتو دودر نکن تا مو ایقدر دلُم برای خودوم تنگ نِره دیگه

بلادونا: خب میخواستی به.....بگی..... و.....و.......

البته چند روزیه تو اتاق بچه ها به زبان شمالی و گاهی هم مشهدی صحبت میکنن! بیشتر قضیه رو خنده دار کردن اما. 

یه دانشگاه داریم، استااااد تو کلاس گذاشتن و مانور دادن!

 میگن جیب خالی پز عالی...همین دانشگاه ما مصداقشه

پول خرج نمیکنه کف زمینشو یه آسفالت کنه، اونوخ برداشتن از آلمان برای ما استاد اوردن سه روزه یه مبحث سنگین آماریو تدریس کنه! بهش میگیم استفان( فامیلش یکم سخته)

این بنده خدام لهجه داره در حد المپیک! هیشکی هیچی نمیفهمه. آخه من نمیدونم این استادا چی فکر میکنن...این همه پول هدر شده...این همه وقت مارو به زور میگیرن...ینی یه استاد تو ایران خودمون نبود که SHAPE ANALYSIS بلد باشه؟! اصن این همه مبحث که بچه ها بلد نیستن و نیاز پایه ای دارن که باید براشون کارگاه گذاشت...موندم تو کار اینا...

گلنار

اونروز سر سفره این ترانه قشنگ رو گوش می کردیم. ترانه ای که منو یاد حادثه عشق یکی از رفقا میندازه. اون قسمت که خواننده داشت گلنار رو نفرین می کرد که الهی از گردون نصیب نبینه من گفتم عاشق واقعی هیچ وقت معشوقش رو نفرین نمی کنه و راضی میشه به خوشبختی اون و دوست داره که بهترین ها نصیب عشقش بشه ولی برکه و فروغ مخالف من بودن و می گفتن نه اون حق داره و عاشق٬ خودخواه است و لاغیر. بعد از یکی دو دقیقه بحث دو تاشون همزمان به من گفتن که آره تو عاشق نشدی وگرنه اینو نمی گفتی که همون لحظه شهرام ملک زاده خوند: نشدی عاشق/ نشدی عاشق/ زکجا دانی/ چه کشد هر شب/ دل من گلنااااار!!! این دو تا هم انگار جایزه نوبل رو بردن از خوشحالی سر سفره بالا پایین می پریدن که آره! شاهد از غیب رسید!

شعر نو؛ سروده ی خود خود خودم!

این همه بدبختی

پاییز است اما ...

انگار زمستان

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

کلاس زبان با نیم ساعت تاخیر تشکیل شد

بلادونا مریض شده

استاد میگوید تا 8 ترم وقت دارید پایانامه کار کنید

مممول ناراحت است

طراوت پست گذاشته

آه از این همه درد

دانشکده بوی رت* میدهد

یکدانه همکلاسی پسرمان ٬مجرد نیست

صحرا آن طرفتر

به خانه میرود

سطح زبانم را بس ناجوانمردانه پایین انداختن

همکلاسی ام هنوز الفبای انگلیسی بلد نیست

استاد زبانم بماند

تبخالم قوز بالا قوز

و دیگر هیچ... 

*رت=نوعی موش خیلی کلفت و چندش که در آزمایشگاه روی آنها آزمایشات انجام میشود!

خوابگاه نابغه ها...ساعت ۱۰:۳۰ ...

سلااااااااااااااااااااام دوس جونا.

ساعت ۱۰:۳۰ تقریـــــــــبا هر شب، تو خوابگاه نابغه ها، مراسم میوه خوریه.

هر کی هر چی میوه تو چنته داره، میریزه رو، خودش میشوره، پوست میکنه و...بعد همه حملــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!

۳شب پیش که مراسمو برپا کردیم، من بودمو بلادونا و ممول و صحرا و عاطفه و فاطمه(این دوتای آخرم از هم اتاقیامونن که نمیشناسیدشون)، جای شما خالی تازه هم بساط شام برچیده شده بود! نمیدونم این IQهای نابغه با اون شیکمای پر که تا خرخره خورده بودن، چطو شد به فکر میوه افتادن!

من؟...من؟؟...نه بابا...من تو اتاق سر مشقام بودم که یهو دیدم شونصدتا نابغه دارن جیــــــــــــغ میزنن که طراوووووت کجایی بیا که میوه خورونه. 

منم خب مجبوری رفتم دیگه! وگرنه با اون همه درس و شکم پر، محااال بود خودم ازین خبطا بکنم جون شما! 

خلاصه منم پیوستم بهشون و یه ظرف میوه شستم و مراسم شروع شد.

همین که عکس گرفتنا و جنگولک بازیا تموم شد، باورتون نمیشه...دوستان خیار و خرمالو و سیب و انار، به طور همزمان تو دهنشون بود!!!(خداروشکر فعلا که همه سالمیم؛ خطر رفع شد) 

همشم فقط به یاد کودکان سومالی بودیم، ولا!

وقتی میوه ها ته کشید، دل درد بود که ولمون نمیکرد، فجیـــــع!

ممول یه چیزی شبیه "آن مان نوارا" که تو بچگی میخوندنو خوند، به فاطمه افتاد که کتری بذاره، من خوش شانس باید دم میکردم و صحرا هم برا همه چای میریخت! بلادونا و خود ممول بدجنس و عاطفه هم از هفت دولت آزاد(فک کنم یک کلکی زده بود اونجا).

ای بابا؛ نابغه بودن این دردسرارو هم داره دیگه! ماهم به جون خریدیم!چه کنیم دیگه...

سیب حوا

حالا فرض‌کن به هزار بدبختی تونستیم بریم بهشت..... این دفعه سیب آزاده یا باز دوباره همین بساطه؟  

هیییییییییییی :(

"یادمان باشد" : روزی نه چندان دورِ دور، او هم نگاری بوده است...