خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

بی تو هر شب هوای خیمه ها چه سرده...

 

 

صبح که اومدم دانشکده یه پست گذاشتم به مناسبت این روزا ولی وقتی انتشارو زدم دیدم اصلا مطلب جدید نیومده! منم به خودم گفتم غصه نخور عزیزم؛لیاقت نداری! قتل که نکردی!!والله! 

از ساعت ۹ تا همین الان با یه خروار موش سروکله زدم. اینم از صبح تاسوعا!  

پ.ن:محتوای اون پستی که می خواستم بذارم شبیه این پست دکتر خودم هستش.

حافظا...به به...چه چه!

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی
گفتم : بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی

جوجه های من!

 

 

دیروز چون بعد از چند روز نمی خواستم ساعت ۸ دانشکده باشم وقتی با ساعت بیولوژیکیم ۷ بیدار شدم٬ برا زمین و زمان شکلک درآوردم و با خوشحالی تمام دوبار خوابیدم تا ۹. ولی امروز وقتی ساعت گوشیم ساعت ۷ شروع به ونگ ونگ کرد به زمین و زمان نفرین فرستادم و بیدار شدم و همینجور که با تعجب تو خیابونا٬ ملت رو نگاه می کردم که اونا واسه چی اینقدر زود بیدار شدن٬ پا شدم اومدم دانشکده آخه با دو تا جوجه قرار داشتم که بریم آزمایشگاه. اینا یه طرح تحقیقاتی فنقل دارن که اگه تا حالا یک هفته مث بچه آدم می اومدن تموم شده بود ولی همچنان از اول ترم تا حالا هفته ای یه بار قرار می ذاریم که بعدش کنسل میشه. هیچی اومدم اینجا و خانوما تشریف نیاوردن و ۹:۳۰ اس دادن که ما نمی تونیم الان بیایم کلاس داریم!  من : 

دیگه موندم دانشکده گرچه کارهای مفید!! دیگری انجام دادم و الانم ساعت ۲ باید برم واسه کار خودم آزمایشگاه.  

پی نوشت: داشتم این آهنگ علی اصحابی رو گوش می کردم که به طور تصادفی شد آهنگ گوشیم!

مهمونی

دوست ممول برای یکشنبه نهارممول رو دعوت کرده بود .شنبه شب ممول گفت که یکیمون باهاش بریم ولی کسی قبول نکرد

یکشنبه حدود ساعت12 بود خسته و کوفته میخواستم از دانشکده بیام خوابگاه که ممول منو دید و کلی اسرار کرد و من قبول نکردم هی از اون اسرار و از من انکار(آخه هم خسته بودم هم اینکه فکر میکردم شاید دوستش از مهمان ناخوانده خوشش نیاد) تا اینکه به شوخی گفتم اگه منو تو سالن سر بدین میام ممول و بلادونا هم دستام گرفتن و سرم دادن خیلی حال داد؛دیگه رو حرفم وایستادم و رفتیم.مسیر خیلی طولانی بود(1-5/1 ساعت).وقتی رسیدیم خونه شونیه خانمی با سن بالا (حدود 60)داشت حیاط جارو میکرد،درو باز کرد با گرمی از ما استقبال کرد بعدش هم نوه اش(م) اومد به استقبالمون.خیلی خیلی مهربون و خون گرم بودند,چایی خوردیم,بعد نهار خوشمزه , دوباره چایی و گز و شکلات و میوه .مادر بزرگ م (خانم مددی) خیلی مهربون بود دوست داشت همه چیز بخوریم , خیلی تعارف و اسرار میکرد.یه حیات که یه خونه نقلی توش بود (یه اتاق و یه آشپزخونه کوچولو) که پر از گرمای محبت بود . خانم مددی کلی از خاطرات تلخ و شیرینشون گفتن,کلی هم از سارا و خانوادش مخصوصا پدرش تعریف کردن.نوه اش (م) دختری قشنگ و معصوم بود. آخر کار چند تا عکس یادگاری گرفتیم و خداحافظی کردیم.تو راه برگشت هم منو ممول کلی پت و مت بازی در آوردیم و کلی خندیدیم.دویدن مون دنبال خط واحد و سوار شدنمون وسط خیابان تو ترافیک و عکس گرفتنمون تو خط واحد (تا اینکه یکی با خنده بهمون گفت منظره بهتری برا  عکس نیست؟!) خیلی طنز بود.خلاصه که خیلی خوش گذشت , خوب شد با ممول رفتم.

تعبیر جدید تجرد و تاهل

 

امروز سر کلاس  غدد   استاد میگه که وقتیکه گلوکز وارد سلول میشه٬توسط فلان آنزیم فسفریله میشه و گیر میفته و به اصطلاح مقید!! میشه مثل شما دخترا که وقتی ازدواج کردید مقید میشید!!!! بعدشم گفت من همیشه به بچه ها میگم ازدواج مث همین فسفریله شدن هست و آدم مقید میشه! 

شما فسفریله اید یا دفسفریله؟! 

تجرد و تاهل از منظر یک مهندس مکانیک(برگرفته از کامنت حسین):  

والا به زبونه رشته ی ما
مجرد = استاتیک
متاهل = دینامیک
و ما هنوز استاتیکی هستیم و جوال دوز تاهل به تنمان نخورده که به جنب و جوش بیافتیم برای یک تکه نان

نعنا و ریحون

 

 

نعنا و ریحون اسم این گل هستش که عکسشو گذاشتم خیلی نازه و دوسش دارم. برگهاش شبیه نعنا و ریحونه. اینو وقتی با دوستان رفته بودیم میدون تره بار! خریدم و انگیزه ش رو ممول بهم داد آخه خیلی اهل گل و گیاهه و الانم ۵ تا گلدون داره تو خوابگاه. منم شاید جمعیت گلهام رو افزایش بدم.

سرچ و مقش!

 

 

اینترنت خوابگاه که دیگه شورش رو درآورده٬ امروز عصر دانشکده موندم واسه سرچ! ولی پشت مانیتور خوابم برد٬ در حالیکه با استاد راهنمای عزیز ساعت ۵ قرار داشتم. ساعت ۵ بدون انجام دادن مقشام و بدون اینکه یک کلمه حرف واسه گفتن داشته باشم رفتم اتاق ایشون و طبق معمول خیط شدم! البته ایشون هیچ وقت با من راجع به تنبلیم حرف نزدن ولی ایکاش حرف می زدن و من اینقدر هی خیط نمی شدم در درون خودم!!!!! آخه یه پروپوزال که کارای اصلیش انجام شده چرا باید اییییینقدر طول بکشه تا بره واسه تصویب؟ هان؟ من که زرنگم پس مشکل کجاست؟ حالا که فکر می کنم به این نتیجه رسیدم که استاد فکر می کنن من سرچ بلد نیستم!آخه خودشون نشستن به سرچ و مقشام رو همونجا تو اتاق خودشون انجام دادن و منم درودیوارو نگاه می کردم آخرشم که یه مطلب دیگه نیاز به سرچ داشت گفتم دکتر بذارین اینو برم سرچ کنم منم که دست به سرچم خوبه و اونم خندید از اون خنده ها که میگه خاک بر سرت! ولی من دیگه تصمیم گرفتم که بجنبم و این پروپوزال من همین شنبه میره واسه تصویب این خط اینم نشون!

نامزدیِ رمانتیک

 سلام. 

امشب من تو یه جناح بودم(و گاهی برکه هم) ، ممول و صحرا، یه جناح دیگه

آخه اون هم اتاقیمون که تازه عروس شده، هر روز صبح که بیدار میشه باید یه sms به همسر گرام بده که صبحت بخیر 

 هر شب هم قبل از خواب نیز! همینطور اگه همسر گرامشون زودتر بیدار شد، اون sms میده. حالا بماند که طی روز اصن از گوشیش کنده نمیشه؛ اینجوری:

صحرا و ممول میگفتن همینطوره. همین درسته. همه اینن...خلاصه دفاعیاتی داشتن.

دوتای دیگه از دوستان هم که تو دوران نامزدی ان، اعلام کردن که ما هم همینکارو میکنیم!

من گفتم آخه چه لزومی داره...خیلی لوسه اینطوری...حالا حداقل فقط شب بخیر که بدونه خوابیدی دیگه...ولا زمان ما ازین ادا اطوارا نیس! نومزه های اون دوران خیلی سنگین رنگین ترن.

بچه ها یه صدا میگفتن: حالا خواهیــــــــــــم دید.

خب بنظر من که بهتره از اول یه مدلی رفتار کنن که تا آخرم حفظ شه...نه اینطوری که فقط قبل از رفتن سرخونه زندگی، اینقدر رنبانتیک...بعدش کمتر.

دوستان کم کم زدن تو خط مسخره بازی. بلاخره به این نتیجه رسیدن که بنده تو اون دوران همش گوشی دستمه: شبت بخیر...عزیزم مغربت بخیر...عشات بخیرو خوشی...عصر دل انگیزت بخیر...نیمه شب شرعیت بخیر...خروس خونت بخیر!...سه بعد از نصف شبت خوش...یک ساعت به صبحت بخیر...حالا صبحت بخیر...

و...

بنظر شما یکم لوس نیس این کارا؟!  

امشب... ترشی مشکوک...آش مفت...!

یکی از بچه های خوابگا، هفته پیش عقد کرد. این هفته هم آقاشون تشریف اوردن اینجا و خلاصه یه چند روزی پیش ما نبود!(از طرف اونو آقاشون)

امشب هم اون و هم نابغه ها و...از تعطیلاتشون(وسط ترمی) برگشتن.

برکه از خونه یک شیشه یک کیلویی ترشی آورده بود

وقتی شامو آوردیم و سفره پهن شد، هر کی فقط دنبال یه جا میگشت واسه نشستن و خوردن.

فقط همین قدر بگم که 7تا آدم، اونم خوابگاهی که باید یکم مراعات اوضاع مالی و فلاکت خوابگاه رو بکنن، با صرف یه شام، کل ترشیارو تموم کردیم!!حالا به چه فجاعتی...بماند، با چه سروصداو کش رفتن ها و مو کشیدن ها...بازم بماند

موقع شستن ظرفا بنده با ظرف ترشی "رقص ظرف ترشی"(مث رقص چاقوی شما) راه انداختمو با سوت و تشویق و کل کشیدن و جیغ و...همه اومدیم وسط٬ نوبتی جلوی عروسمون رقص ظرف رو راه انداختیم!!

کلی خوش بودیم عینهو آدمای بیکار که به هیچ وجه فردا کلاس و امتحان ندارن

آخرشم به این نتیجه رسیدیم که تو ترشی برکه یه چیز انرژی زا بوده که همه ییهو ازخود بیخود شدیم! اونم بعد از مدتها...

البته خود برکه رفت بالای مبل و صادقانه اعتراف کرد که توش چی ریخته.... 

 

ادامه نوشت: برکه چادرنمازش سرش بود، رفت بالای مبل ایستاد، دستاشو وا کرد که بگه ساکت میخوام حرف بزنم، شد مث زرو! ،یه ساعت دیگه هم وجود"زرو در خوابگاه" مایه ی سروصدا و شلوغی شد

دومین ادامه نوشت: بیشتر ترشیارو بلادونا و ممول خوردن! تازه ممول شیشه رو گذاشته بود پشت سرش، تا برش نداریم، تموم نشه!

سومین ادامه نوشت: یه ساعت بعداز شام، اعظم(اتاق بغلی که مث مامانمون میمونه تو خابگا) برامون آش دست ساز خودشو آورد. ماهم نیس اصن نشد درست حسابی شام بخوریــــــــــــــــم، دوباره ریختیم سر آش! الان یکم احساس خفگی میکنم...نمیدونم از چیه؟!!

من چقدر پولدارم!


امشب نشستم واسه خواهرم کلی غر زدم که ای بابا چه دوره زمونه ای یه آخه چرا همه چی گرونه و این چه وعضشه و مردم چطوری زندگی کنن آخه و ...! بعد دیدم کم کم داره یه جوری بهم نگاه می کنه٬ یعنی خفه شو! من اون لحظه که نگرفتم ولی الان دوزاریم افتاد برا همین تصمیم گرفتم به ترانه همه چی آرومه فکر کنم  

بعدا نوشت: دیشب گروه زیادی از بینندگان با روابط عمومی سازمان تماس گرفتن گفتن ترانه همه چی آرومه رو دوبار پخش کنیم!بفرمایید تقدیم به شما همه چی آرومه