دانلود این ترانه خیلی قشنگ
نیستی ببینی شب عاشقونه س
بوی تو داره
پر از بهونه س
نیستی ب رنجی
از غربت من
ازگریه ها که تموم نمیشن
لحظه گرفتس
پنجره ماته
خونه اسیره خاطره هاته
نیستی صدا نیس
که پر بگیرم
برات بخونم برات بمیرم...
وقتی تو بودی
خاطره دلخواه
دغدغه بی رنگ
دلهره کوتاه
نه وحشت ازشب
نه ترسی از راه
همیشه لبخند رو صورت ما...
نیستی بخندی
عوض شه غربت
قصه بخنده
رد شه مصیبت
نیستی که گل نیس
نیستی که سرده
نیستی که دیره
نیستی که درده...
کَسی میدونــه خــط ِ بــی خــیـالــی دقــیقــا کُــجــاسـت
میخوام بــزَنـَم بــِهـش ... !

تموم شد..
امروز بعد از یک ماه رفتم پیش استاد مشاورم و رفتنم کنسل شد
بعد از اونهمه امید..
که برمیگردم به شهر دانشگاه دوران کارشناسیم...
همش پر..
دوستان نابغه..
من ترم بعدم همینجام
نه پیش خونوادم
نه تو دانشگاه خاطراتم
نه تو شهر بارون..
همینجا می مونم و رو پایان نامم کار میکنم
با اساتید مهربون و دلسوز
خیلی دلم گرفته
منو ببر به دنیامو
به اون دستا که میخوامو
به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمیدونم
از این اشکی میلرزه
منو ببر به اون لحظه...

تو، تویی
تو دوست داشتنی هستی اگر ...
دردهایت تو را از دیدن دردهای دیگران کور نکرده باشد.
تو زنده هستی اگر ...
امیدهای فردا برایت بیشتر از مشکلات دیروز اهمیت داشته باشد.
تو با شرافتی اگر ...
آبروی دیگران را مانند آبروی خودت محترم بدانی.
تو آزادی اگر ...
خودت را کنترل کنی، نه دیگران را!
تو بخشندهای اگر ...
بتوانی به همان زیبایی که میگیری، به دیگران ببخشی.
تو مهربانی اگر ...
وقتی دیگران مرتکب اشتباهی میشوند که تو هم در خود سراغ داری، آنها را ببخشی.
تو شادی اگر ...
گلی را ببینی و به خاطر زیبایی آن خدا را شکر کنی.
تو زیبایی اگر ...
احتیاج به آیینه نداشته باشی تا این را به تو بگوید.
تو ثروتمندی اگر ...
هیچ گاه بیش از آنچه داری نیاز نداشته باشی.

خوب بید؟!
حالا برو ادامه مطلب!
سلام.
فردا اول آبان؛ روز ملی آمار و برنامه ریزیه
به خودم و بقیه ی دوستای آماردون تبریک میگم. ایشالا سال آماری خوبی در پیشرو داشته باشیم 
امروز عجـــــــــــب روزی بود! بالاخره درس سمینار که مال ترم پیش بود و طلسم شده بود و وقت ارائه ی اون نمیرسیــــــــــد؛ رسیـــــــــــد. فک کن! درس ترم پیشه که هنوز نمرشو نمیدونستیم! حالا باید سر جلسه میبودی! دریغ از یه سوال و جواب کوچولو که این استادا از ما بکنن. اصلا فک نکنم موضوعو گوش کرده باشن! فقط میخاستن یه سمیناری داده باشیم و بره! هیییییییییی
کلاس بعد از ظهرم که کرکر خنده؛ ینی منو دوستم که انگاری کاری تو کلاس نداشتیم جز سوتی گرفتن از استاد مدعو
به استاد میگم: استاد این پروسیجری که الان نوشتین؛ چیه؟ به چه کاری میاد؟
میگه: این؟ اینو میگی؟؟ این خیلی پروسیجر خوبیه! خیلی مفیده! نشنیدی مگه؟ خیلی خیلی خوبه!
گفتم: آها! مرسی!
تروخدا جوابو داشتی؟ اصلا بلد نبود پروسیجررو...هی واااای
منو دوسی جون...مردیم از خنده به اون جواب دندان شکن
بعد یه جا دیگه گف: این اساتید علوم پزشکی که مطب ندارن؛ حق مطب هم میگیرن رو حقوقشون ها...الان استادای شما میگیرن...البته اصلا مبلغ زیادی نیس...خیلی کمه خیلی...فک کنم حدود 600-700 تومنه!
در همین لحظه همکلاسی های ردیف جلو با یه قیافه ی خنده دار متعجب و دهن باز؛ یهو برگشتن عقب به سمت من، منم با همون قیافه به سمت اونا!
فک کنم استاد فهمید که یه جورایی ضایع حرف زده و ما خندمون گرفته!
خلاصه سریع بحثو عوض کرد و...
فردا دانشگاه برنامه داره واسه روز آمار. من هم از دست اندرکارای اجبارا پرکار هستم(به اجبار مدیر گروه بد اخلاق). خوش میگذره اما...یه دردسر تازه!

امروز حدود ساعت 5 داشت نم نم بارون می اومد
. خیلی دوس داشتم برم زیر بارون قدم بزنم(هوا کاملا دو نفره بود اما دونفره ی من پیشم نیستو دانشجوی یه جای دیگس. خیلی ازم فاصله داره
). به طراوت گفتنم بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم، خیلی دوس داشت بیاد اما فردا یه سمینار خفن!
داره. منظورم اینه که همه ی اعضای هیئت علمی گروهشون ناظرن. خلاصه من بودمو حس بیرون رفتن شدییییییییییید تا اینکه بلادونا اومد
.
بعد از ظهر وقتی بلادونا از مکان زیارتی شهرمون برگشت، پیشنهاد رفتن به جیگرکی(مکانی برای صرف جگر
) رو داد. منم ازخدا خواسته سریع حاضر شدم و با هم رفتیم و تعداد سیخهای سفارشمون به صورت بی سابقه زیادتر از همیشه بود.
هوا فوق العاده س. خنکه و ما رسما لباس پاییزیمونو پوشیدیم. قدم میزدیمو از هوای عالی لذت میبردیم. آخ عجب بوی نم بارونی..
الانم که تو خوابگاهم از پنجره احساسش میکنم
. صدای باد و تکون خوردن آروم برگ درختا... خیلی وقت بود این حسو حالو نداشتم. اصلا تو اینجا چنین هوایی ندیده بودم.
تو جیگرکی که بودیم بارون شدید شد و تبدیل به تگرگ شد. ازش عکس گرفتم. خیلی جالب بود. ببینید...
امروز روز خیلی خوبیه
صبح با یکی از بچه های سوئیت بغل قرار گداشتیم بریم کله پاچه بخوریم (آخه بچه های سوئیت خودمون دوس ندارن
، نه تنها دوست ندارن بلکه ایش و اوشم میکنن
)، صبح زود پا شدم بهش اس ام اس دادم حاضری؟ گفت چند مین دیگه...
زدیم بیرون، دیروز که داشتیم از مکان زیارتی شهرمون بر میگشتیم تو راه یه کله پزی دیدیم.. حالا امروز صبح از همون مسیر رفتیم اما پیداش نکردیم... تا اینکه بالاخره ساعت 8.20 پیداش کردیم
. اول یه نگاه انداختیم ببینیم خانومم هست، ب له، یه 6-7 تایی خانومم بود.
اما تا خواستیم بریم داخل مغازه آقاهه گفت تموم شده
... راستشم تو مغازه خیلی شلوغ بود...
به قول دوستم ضد حال بدی بود.
.
اما یه مزیت برای من داشت اینکه تا برگشتم خوابگاه بعد از صرف یه صبحونه ی توپ رفتم سراغ درس و زندگیم... خیلی خوب بود.... بعد از یک سال دانشجوی اینجا بودن امروز اولین صبح جمعس که بخوبی ازش استفاده کردم.


پارسال٬ همین موقع ها بود که سر قضیه نقل مکان اجباری از بهارستان به اینجا و دروغهایی که بنده چپ و راست به اداره خوابگاهها می گفتم تا بهارستان بمونم٬ به این نتیجه رسیدم پاییز این شهر دروغ پروره. امسال دوباره یه دروغ عظیم گفتیم جمیعا بازم سر خوابگاه و حالا می خوام از این تریبون تئوری پارسالی رو ارتقا بدم و بگم پاییز این شهر خودخواه پروره! شایدم خل پرور!
دلم برا خونه تنگ شده٬ دوست دارم برم 