شه ژالب! عید امسال به من حالو هوای عیدو نداد! یعنی زیاد نداد.
ولی خوش بود. شاد و دلچسب
قبل از عید دوباره مث پارسال هفت سین انداختیم تو گروه، کلی عکس گرفتیم(به قول آقای عین، اونقدری که تو این دو سال عکس گرفتم تو عمرم ازم عکس نگرفتن!)، دفاع هم کلاسیم بود، استاد ههمونو ناهار دعوت کرد رستوران، شب آخر با بچه ها رفتیم پارک، رفتیم آشخونه، هم اتاقیم عروس شد و خبرش شادم کرد، دوستم دکتری قبول شد، و اگه همینطور برگردم به عقب، یعنی به سمت اولای سال 91 برگردم باید به خودم یاداوری کنم که سال بالایی هام تقریبا همگی رفتن دکتری، کنگره های مختلفی شرکت کردیم و به شهرای مختلفی سفر کردم، بابام زنبور دار نمونه شد، داداشم خیلی بزرگ تر شده و تقریبا یه مرد کامل و مهربون، خودم خیلی خوش گذروندم، با هم اتاقیا به نیشابور سفر کردیم، و... کلا سال جالبی بود و خداوند رو هزار بار سپاس که به شیرینی هم تموم شد
پایان امسالتون هم سبز سبز سبز، عزیزان
عید امسال اتاقمون تو گروه:
وای دیشب چه اتفاق جالبی افتاد!
مث اینکه تو یهو به اون دنیا سفر کنی یا مثلا یه چیز نادیدنیو بتونی ببینی؛ یا یه اتفاق غیر غیر ممکن بیافته برات یا...
دیشب که بلادونا پستو گذاشت من یه دقیقه بعد رفتم تو قسمت؛ یادداشت های چرکنویس؛ و اینو دیدم:
خیلی جالبه نه؟
خدایا شکرت که نمردیمو وبلاگمونو با حدود ۲۰۰۰ کامنت(رندش میکنم دیگه!) دیدیم
خوشحالم الان
میخوام محل زندگی جدیدو نشون بدم
میدونم که کار بدیه؛ میدونم که باقی دانشجوها ممکنه حسادت کنن؛ میدونم که ممکنه بعضیا ناراحت شن ازینکه این همه استثنا علوم پزشکی میزاره بین دانشجوهاش!
نمیدونم؛ ولی میدونم!
در هر صورت خوددانی! ما چه میدانیم!
اگه فکر میکنید مث داداش من افسردگی مزمن میگیرین می افتین گوشه خونه نگاه نکنین خو؛ اجبار که نیس
ولی حداقل بیاین همه با هم بگیم: سرخار؛ گلی به جمالت/ بابا شیکر کلامت!/ بابا گلی به جمالت/
خفن؛ شیکر کلامـــــــــــــــت
+ سرخار همان معاون رفاهی باقلوای گریپ فروت شده ی علوم پزشکی ماست (آیکن نفس بریده)
ادامه مطلب ...یه غلطی کردم رفتم دنبال درمان پوست
نمیدونم شایدم غلط خاصی نبوده. شایدم خوب کاری کردم
چون جوش صورت خوب شد. آثار خاصی هم ازشون نموند. ولی ی ی ی ی
همش این شکلی میشم >>>
بخندم، خجالت بکشم، گرمم بشه، عصبی بشم، استرس بگیرم، باد سرد بخوره رو صورتم، سرمو خم کنم به پایین و ... خیلی چیزا که هنوز کشف نکردم
یکی از دوستا میگه : وقتی میخندی لپت مث خووووووون میشه
چه خاکی بر سر کنم خب؟!
چرا این داروها این مدلی ان آخه؟
این چه وعضیه؟ اعصابم خورده
وای الانم صورتم سرخ سرخ شد!! مث این بالاییه! خدااااااااااااا!
اومدم ابرو درست کنم، زدم چشم کور کردم شده قوز بالا قوز!
سلام دوستان گل
احوالات شما چطور است؟ اگر از حال ما میپرسید؛ همه خوبیم و دعا گوی شما.
بلادونا ارومیه هست! نزدیک وان ترکیه! طفلی داره خون خودشو میخوره که چرا پاسپورت نبردن تا برن(روم به دیفال) کشورای خارجه! نمیدونم میخواست چه کاری کنه اونجا
برکه تازه رسیده خوابگاه و زندگی جدیدشو تو نمازخونه ی خوابگاه آغاز کرده!(بلادونا یکی از هم اتاقیاشه)
ممول رفته خونه ی مریم جوجه! یکی از دوستای قدیمیش. و فعلا خوابگاه نیست.
صحرا رفته شمال خونشون و از خیلی وقته رفته و تا خیلی وقته دیگه هم نمیاد
و من که به همراه ممول و ۱۱ تن دیگر در اتاقی در بهار۱ زندگی میکنیم. بچه ها خیلی خوبن. خیلی با هم شادیم! و هر شب بساط چایی پهنه و سپیده صدا میزنه: جوجه ها بیاین چای رسید. و بعد همه تا پاسی از شب به اتلاف وقت و این چیزا روزگار میگذرانیم (البته من آخر هفته ها میرم خونه تا بلکه یکی دو روزی یه خواب با آرامش و راحت داشته باشم)
و... هر روز سحر با صدای نایلون و کیف و کفش و صحبت یکی دو نفر ازین ۱۳ نفر از خواب پا میشیم؛ نه نه از خواب میپریم و تا شب با یه سردرد کوچولوی مهربون سر میکنیم.
و خلاااااااااصه؛ زندگی همچنان جاریست
+ زینب جونم نگران نباش همه چی خوبهحداقل قابل تحمل که هست
*ممول پریشب خواب دید یه شترمرغه نشسته و هی اصراااار داره که ممول بیاد بشینه رو پشتش بیچاره میگفته تو که دیگه خوابگاه نداری بیا رو پشت من زندگی کن!! ممولم نمیرفته. از شترمرغ اصرار؛ از ممول انکار!
*دیشب خواب دیدم منو ممولو فیروزه تو یه اتاق خوشگلیم. اونوخ فیروزه به من گفت: به شما که یک کیوسک تلفن دادن که! چرا نمیرین اونجا خب؟ بالاخره از هیچی که بهتره! اینجوری تعداد کم میشه شاید به باقی بچه ها خوابگاه دادن
من: کوچیکه اخه فیروزه! باید همش وایستیم. سخته
*دیروز با ممول رفتیم ساختمون ریاست که دکتر خارگل(معاون دانشجویی فرهنگی؛ همون کسی که میخواد بیرونمون کنه) رو ببینیم. ولی ازونجایی که به هیچ دانشجویی افتخار ملاقات نمیده؛ تصمیم گرفتیم به منشیش بگیم : ما یه پیشنهاد فرهنگی برای دکتر داریم!!
منشی : خب چرا نرفتین پیش فلانی که دقیقا مسئولیت دارن در این حیطه؟
ممول: اتاق ایشون کجا هست؟
(در این لحظه من دیگه تاب نیاوردم و کر کر هر هر زدم زیر خنده! ممولم مث من)
منشی:
ممول: راستش ما دروغ گفتیم!! ما همون دانشجوهای آواره ایم. اومدیم برای خوابگاه صحبت کنیم.
منشی: دکتر نیست!!
* چند روزه که پاسورا وسطن و ما هی فال میگیریم که آیا بیرونمون میکنن یا نه! برای سحر همش نه میشه ولی برای فیروزه همش آره میشه! منو ممول فعلا این نیتو نکردیم! خدا بزرگه. یه چی میشه دیگه...
اعصاب مصاب ندارم برو کنار خانوم قلدر حراستی!! میخوای ازت فیلم بگیرم پخش کنم تو ۲۰ و ۳۰؟! اون وسیله من نیستا؛ اونم نیست؛ دست نزن! نمیام... نمیام... نمیخوام! ببین مامورو ماذور و این چیزا نمیفهمیم ما. آخه کجا بریم بنده ی خدا؟ تو این چله ی زمستون چطور دلت میاد؟ ها؟ دختر خودتم بود اینجوری رفتار میکردی؟ (در اینجا باید زور بزنم اشک تو چشام جمع شه بعد یهو گوله گوله بریزه پایین
)
داریم تمرین میکنم وقتی اومدن بگیم! مشق شبمونه.
یک کماندو بازی ای شده که یه هفته است دلمون گریه میکنه و لبمون بسته نمیشه از بس خندیدیم!! زدیم به سیم آخر
این دفعه دیگه به کل ورودیای ۸۹ ارشد که جمعا میشیم ۳۰ نفر؛ میخوان خوابگاه ندن. گفتن برین هر جا میخواین. اخرین مهلت تخلیه هم ۱۱/۱۱ یعنی امروزه!
از صبح با هر زنگی و با هر صدای ماشینی جونمون اومده تو حلقمون. ولی هنوز که خبری نیست.
حالا ما چیکارا کردیم:
هر شب، شب نشینی داریم. ورودی های ۸۹ کل سوئیت ها با هم خیلی باحاله. بچه ها پیشنهادهایی میدن که میترکیم از خنده. خدایا توبه!
دوستان از حراست دانشگاه کمک گرفتن!!
یه عده به امام ... ی شهر زنگ زدن!
یه عده پیگیر خبر بیت ... هستن!
یه عده هم شماره ی شبکه پنجو گیر آوردن تا گزارشگر بفرستن اینجا
اوضاع آآآآآآآآآآآشوبه؛ مثل زمان انقلاب؛ دیشب "شب نامه" برامون اومد! پشت در همه ی اتاقا انداخته بودن با یه لحن بامزه و خنده دار توضیح داده بودن که فردا برای پیگیری نامه چیکار کنیم! (از بچه های خودمون بودن اما چون اینجا ادم الکی الکی کمیته انظباطی میشه؛ بندگان خدا این مدلی و ناشناس راهنمایی کردن :))
خلاصه ی کلام؛ روزهای بامزه و توام با غمو داریم سپری میکنیم.
که قراره همش خاطره بشه
ساقی خوابگاه مهتادم کرده :(
دیگه دست خودم نیس؛ نمیتونم؛ باید برم سراغش! حتی شاید روزی دو سه ساعتم بشه :(((
الان مواد تموم کردم! نمیدونی چقدر بیقرارم! سه شنبه برمیگردم خوابگاه ولی تا اون موقع نمیدونم چیکار کنم. احتمالا برم سراغ این فیلمای مسخره ی ماهواره
شایدم خودمو مجبور کنم که بشینم پای نوشتن پایان نامه بلکه از حالت سکنی خارج شه.
البته آکادمی گوگوشم شروع شده؛ اونم بد نیس
ولی...ولی هیچی نمیتونه جای اون موادو بگیره! اون فرد اعلاست! به من که خیلی چسبید. اصن دخترونه ی دخترونه اس
یه سریال کره ای به اسم F4
همه تو خواباه مهتاد شدن (آیکون فین فین!)
تو آزمایشگاه گروه دور هم نشسته بودیم و مث هر روز چای میخوردیم که رو کم کنی شروع شد.
رو یه کاغذ وجب هامونو علامت زدیم و سانت میگرفتیم که ببینیم وجب کی از همه بزرگ تره!
دست آقای ع خیلی عجیب بود! یه ساعت فقط به انگشتاش خندیدیم و اوغات فراغت گذروندیم! دیدین کسی انگشت شصت و انگشت کوچیک دستش در امتداد هم باشه؟ (داری رو خودت امتحان میکنی؟) اون بود! برای همین وجبش نزدیک به یک کاغذ A4 کامل شد!!! و رکورد زد
بعد از ده دقیقه که دستاشو گرم کرد دوباره رکورد خودشو، خودش زد!! با اختلاف بیش از یک سانت. و رکوردش در گروه ثبت شد
کار مفید امروز من این بود! مسابقه ی پوز زنی
یه مادرجون دارم آآآآآخرشه
1- زنگ زد خونمون بابام گوشیو برداشت.
بابا : بفرمایید؟
مادرجون : شما؟!
- من شوهر دخترتونم!
- زهرا؟ رهرا؟
- من شوهر زهرایم!
بابایی ازون سر خونه داد میزنه کیــــــــــه مگه؟
مادرجون : مثل اینکه مزاحمه!!!
و گوشیو سریعا قطع کرد.
بابا :|
من :|
مخابرات :|
بابایی :O
مادرجون :(
مامان :))
2- زمانی که زنگ میزنه و خونه نیستیم، میره رو پیغامگیر و طرف انگلیسی یه چیزایی میگه.
معمولا مادرجون صداش ظبط میشه که: باز تلفنشون خرااابه! یه زنیه اونور! خرابه.
یکمِ خیلی زیاد گوشاش سنگینه
3- همیشه برام دعا میکنه که خدا الهی به طبقات بالا بالا برسوندت دخترم.
من: مادرجون دعا کن پولش دستم بیاد یه طبقه بالای خونه بسازیم برم طبقات بالا بالا!
مادرجون: ایشالله دختر، به امید خدا. خدا خودش پولشو میده!!
من :|
مادرجون :)
اطرافیان :))
و آخرش من :)