دیشب شام دعوت بودیم تالار.
به خاطر بازگشت چهارتا حاج آقا با خانوم هاشون از مکه
جلو تالار طبق عادت یا بهتره بگم رسم ایرانی ها، معمولا یه گوسفند کشته میشه!!
دیشب 9 تا گوسفندو سر بریدن، کادوی اقوام بود.
البته 12 تا بودن که خداروشکر گفتن دیگه بسه و اون سه تا باشن برا بعد و ازین حرفا.
اما...
اما یکی از کادوها از طرف یه بنده خدایی گــــــــــــــــــــاو بود!
مردم همه حلقه زدن دور گاو. بعد سه تا قصاب افتادن به جون حیوون بیچاره! چاقوهارو از چپ و راست میزدن به گردنش تا شاهرگش پاره شد و کم کم بیحال شد رو زمین افتاد...
بخار گرم از گلوش میزد بیرون. فواره های خون...
من هرازگاهی زیرچشمی یه نگاه میکردم ببینم هنوز داره حمله میکنه یا آروم شده و ناتوان؟
یکی از حاج آقاها که اشکش بــــــــند نمیومد. مث ابر بهار گریه میکرد. همه ناراحت بودن.
کادوی واقعا بدی بود. جلو زن و بچه و مرد و پیر و جوون، گاو به طرز وحشتناکی جون داد و جوی خون بود که جاری شد.
واقعا لازمه؟! آیا لازمه ششصد تا جنازه ی گوسفند اون وسط باشه؟ حالا حتی یکی، لازمه؟
حیف زندگی پر از محبت و دوست داشتنو، پر میکنیم از قتل و کشتن و آزار و چشم و هم چشمی.
آخه چرا باید تو یه مجلس شادی ما آدما یه حیوون بمیره؟
زندگی خیلی داره به سمت بی احساسی پیش میره،
دیگه خیلی چیزا برای مردم مهم نیست...خیلی از مرگ ها...
+ خیلی از مرگ ها!!
غروبا و سر شبا که مادرم زنگ می زنه و من تو راهروی دانشکده جلو حیاط وسطیه می ایستم و همونطور که گل و گیاهان باغچه کوچیکه رو نگاه تماشا می کنم باهاش صحبت می کنم بعدش تصوری که من از خودم دارم اینه:
ادامه مطلب ...دیشب پایان نامه های چند تا از دانشجوهای استاد راهنمام که ماقبل از من بودن رو نگاه می کردم٬ کاراشون خیلی قشنگ بود و نو و با تکنیک های رنگاوارنگ! و این موضوع که پایان نامه ها هر چی به این طرف میومد از مایه تیله شون کم میشد کاملا مشهود بود یعنی به بنده که رسیده یه جورایی آسمون تپیده!!! این از این.
من یه عادتی که دارم اینه که یه کتاب رو که می خوام بخونم حتی یه خطش رو٬ اول مقدمه ش رو از اول تا آخر می خونم حالا می خواد این کتاب رمان باشه یا کتاب آشپزی باشه و یا گایتون و برن و ابوالعباس. امشب بیوگرافی گانونگ رو خوندم و از این تریبون می خوام ایشون رو تحسین کنم که وقتی سن بنده بودن سیر تحقیقاتشون مشخص شده بود و دوست داشتن یه سندرم کشف کنن که به نام خودشون بزنن و آخرشم زدن! اینم از این.
خوب واسه امشب بسه دیگه٬ شما اگه مصادیق دیگه ای دارین بگین و اگرم ندارین بازم بگین که مصادیق بعدی من جور بشه :)))
امروز تواین دوره ی زنونه که ما میریم :))) بحث فرهنگای مختلف واسه جشن عروسی بود. فرنوش میگه تو یه قسمتهایی از ایران و هند رسمه که داماد بیاد دختر رو از خانواده عروس بدزده و ببره تو قبیله خودشون باهاش ازدواج کنه و سایر دوستان در تایید فرمایشات ایشون گفتن که اینجوریه که ابتدا یک فروند مرد عاشق یه دختر خانم فنچ طفلی میشه و طبق اجازه ای که عرف بهش داده میاد اونو میدزده و می بره واسه خودش و دختر باید این برکت خدادادی ناگهانی رو قبول کنه و وگرنه هم نداره! فک کن! به حق حرفای نشنیده! جالبه که فرنوش یه نمونه زنده از این مورد رو می شناخت!! البته به نظر من زیادم بد نیستا البته به شرطی که دزد عزیز٬ پسر شاه پریون سوار بر اسب سفید بالدار باشه مثلا یه چی تو مایه های شاهزاده کارتون سیندرلا!
پ.ن: یه جا خوندم در قفس رو باز بذار٬ پرنده اگه عاشقت باشه روی شانه هات خواهد نشست!
دیدی بعضی وقتا بچه میشی یه کارایی میکنی و بعدش که یادت میاد به خودت می خندی؟ اینم از اون کاراست!
دیدی بعضی وقتا می خوای حرف بزنی هر چی دو دو تا چارتا می کنی٬ با خودت جوانب کار رو می سنجی٬ وسط اتاق کله ملق میری آخرشم اون حرفا رو خاک می کنی و نمی گی و می مونه تو دلت تا یادت بره؟ اینم از اون حرفاست!
دیدی یه جاهایی به خودت میای که ای بابااااا! واسه چی واسه کی؟! که چی بشه؟ اینم از اون وقتاست!
خلاااااصه خیلی تلاش کردم شعر بگم نشد و شد خزعبلات فوق!
آآآآآآآآآآآآآه ازین زندگی!
آآآآآآآآآآآآآآه و واویلاااااااااااااا
امان امان امااااااااااااان
ای داد و بیدااااااااااااااااد
من رفتم خودکشی! کاری باری امری نیس؟! :دی
خلاصه از ما گفتن؛ نگی نگفتی و خبر ندادی و چمیدونم فردا روز بیای گله شکایت که چرا بیخبر رفتی و...! اگه میخوای نرم الان بگو! همین حالا که فرصت هست! 
(آیکون تقاضای نیمه پنهانی جهت یک عدد نازکش! )
خیـــــــــــــلی غر دارم. بگم؟!
غرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغرغررررررررررررررررررررررر
امروزم هم خاطره میشود ...
بعد از بی احترامی هایی که در بیوشیمی دیدم....
بعد از گم شدن بافت های پایانامه ام ....
و بالاخره ... بعد از حرفهای نگهبانی..... (ای کاش میدانستند که خداوند همین نزدیکی هاست ؛ ای کاش میدانستند...)
امروز روز سرد پاییزی بود...
و خداوند هم دید...
سرپرست خوابگاه نابغه ها یهو سر شبی هوس می کنه زنگ بزنه خونه ی یکی از نابغه ها تا احوال دخترشون رو ازش بپرسه:
سرپرست: الو من غلامی هم خوابگاهیه بلادونا هستم، دخترتون از شونزدهم نیومده خوابگاه شما نمی دونین کجاست؟!
زن داداش من یک لحظه شوکه میشه و کلا سیستم سمپاتیک و پاراسمپاتیک ییهو با هم فعال میشه و با خودش میگه ینی چی خوابگاه نیومده حالا من به مامانش چی بگم و خلاصه از مادرم می پرسه و جواب طرف رو میده و بعدش خودش ضعف می کنه! :)))
من وقتی جریان رو فهمیدم رفتم پایین میگم ببخشید شما الان با خونه ی ما تماس گرفتین میگن آره میگم شما که اینقده نگران من بودین میشد قبلش بیاین منو ببینین ها! میگن نه دیگه شما اگه خیالتون از بابت خودتون راحته که نباید ناراحت بشین ما می خواستیم کنترلتون کنیم دیگه! میگم نمیشد تو ساعت اداری زنگ بزنین بعدش خودتون رو مث بچه آدم معرفی کنین و مستقیم با ننه بابای من حرف بزنین نه هر کی که گوشی رو برداشت؟ میگن قانونه خوابگاهه و همینی که هست و در اینجا من با مادر تماس گرفته گوشی را به خانم غلامی دادم و مادرجان حال ایشون رو گرفتن! حقشون بود!
آقا جان ما رفتیم تهران کنگره جاتون خالی خوش گذشت بار علمی نداشت ولی بارهای دیگه تا دلت بخواد: با آزاده شبها مث آدمهای عادی :دی تلویزیون تماشا می کردیم: دزد و پلیس، بایرام، رویای گنجشک ها. مط مطی رو دیدیم، با هدا همه رو مسخره کردیم، پسرکوچولوم رو دیدیم ماشششالله مردی شده واسه خودش! آزاده میگه من و اون کپی همدیگه ایم الهی بگردم:)))
و جالب انگیزناک ترین دستاورد این سفر استانی، ملاقات رفقای جیگرطلای وبلاگی بود: مهتاب و ندا و محمدحسین و محمدرضا و حسین عزیز. یعنی به شدت خوشم اومد از حسین و این مسئولیت پذیریش که بچه ها رو دور هم جمع کرد و واقعا من این ویژگیش رو همیشه تحسین کردم ممنون ازت دوست یکی یه دونه. بچه ها دقیقا همون بودن که تو وبلاگهاشون بودن یعنی احساس می کردم که سالهاست می شناسمشون کلا دیدار بی رحمانه زیبایی بود، جای بقیه واقعا خالی بود ایشالله دیدار بعدی اونم مشهد:)
این آهنگ خعلی خوشگل تقدیم به شما
بعدا نوشت: آقا منم پی اچ دی شرکت کردمااا فقط تفاوتش با سایر نابغه ها این بود که فقط سر جلسه چرت زدم!
سلام عزیزان
دلم شدیدا شدیدا برای همه و وبلاگ تنگ شده بود
من؟ همین دوروبرا بودم! زیر سایه ی اتاق مطالعه!
لاکن حالمان از هر چه کتاب و دفتر و رگرسیون و طرح آزمایش و نوت استیک و جزوه کنکورای سالای قبل و خودکار رنگی و بیسکوییت و کیک و شکلات و حتی زنگ آلارم گوشی شبیه مال خودم بهم میخوره
چقدر خوب؛ نــــــــــــــــــــــه؟
ولی...با این که این ماه آخرو حسابی استفاده کردم و کاملا از خوندنم راضی بودم اصلا نتیجه رضایت بخش نبود
فوووووووووووق العاده سخت بود
التبه بعضی از درسارو ۹۰ زدم اما بعضیارو هم فک کنم ۳۰ یا ۴۰!!
نمیدونم؛ شایدم از افتضاح یکم بهتر بوده.
هر چی هست از شما دوستای سبز میخوام برام دعا کنید. شدیدا استرس دارم!
هر شب دارم تو خواب تست میزنم؛ آهاااا؛ حالم از هر چی تست زدنه هم بهم میخوره؛ وووووووق
اما؛ اما
از امرووووووووووووز؛ مـــــــــــــــــــــــن میخوام برم دنبال عشق و صفا و احتمالا مقاله!
دیگه گور بابای قلی! هر چه آید خوش آید