
پرونده ی موش های ما امروز در هم پیچیده شد یعنی به سلامتی و میمنت کلا کارای حیوانی تموم شد ایشالله که نصیب و قسمت شما!
دیگه کاری نمونده اصلا٬ می مونه کارای بیوشیمیایی و نوشتن پایان نامه و مقاله ی مربوطه که اونم با همت من!!! یه ماهه تمومه. (تفکر مثبت)
البته راستش مطمئن نیستم که همه چی خوبه یا نه!
هورررااااااااا هوررررااااااااااااا
آگاااااه باشید به هوووووووش باشید:
از همه دوستان عزیزتر از جانشان دعوت میکنم روزشنبه ۲۷ آبان در جلسه دفاع از پایانامه من شرکت کنند (ساعت ۱۰؛کلاس ۷)
اگه تا اون موقع کلاس و ساعت و .... تغییر کرد به اطلاع تون میرسونم؛ آره آره
بالاخره نمردید و دفاع مارو هم دیدید لطفا همتون بیاییدخیلی خوشحال میشم هر کی هم نیاد بده ؛کادو هم بیارید دیگهههههه
؛ روزه هم نگیرید پذیرایی حسابی داریم
منتظرحضور سبز آبی تون هستم
خدایا، ببین این وعض اتاقمونه!
فاطمه(هم اتاقی) دق کرد ازین بی نظمی!
خودم بعضی وقتا گم میشم اینجا
خلاصه فعلا همینه!
پس لطفا کمکم کن امسال حتمی قبول شم، وگرنه سال دیگه همین آش و همین کاسه ست هاااا
تازه شایدم بدتر کنم! بعله، بدترم میکنم(آیکن قهر و این چیزا) اصن اونموقع دیگه حوصله ندارم یهو ممکنه همه ی اتاقو پر وسایلم کنمااااا، اونوخ یه عده دانشجوی دور از خانه مانده و اعصاب مصاب ندار و پایان نامه ی پر گیردار و کور و کچل شده و پوست چروک شده و موی باقیمانده سفید شده و از دنیا بیذااااار، باید این مدل اتاق رو هم تحمل کنن! دیگه از ما گفتن، خود دانی!
ادامه مطلب ...امشب من و خواهرم و بلادونا در اتاق نشسته و گرم مشغول صحبت کردن بودیم (صحبت کردن خانم های محترم رو هم که در جریان هستید) ناگهان با صدای بسیار مهیب انفجار از جا پریدیم
من بلافاصله گفتم: وای تن
همه پریدیم تو آشپزخانه واگه گفتید چی شده بود ِبله
تنی که بنده یه ساعت قبل گذاشته بودم برا شام بپزه منفجر شده بود
ملت ریختن تو آشپزخانه(بعضیا پابرهنه)
من و بلادونا هم فقط هی میگفتیم:"ملت چه آدم های بی فکری هستنا تن میذارن و..
حتما صاحب تن خودشم اصلا صدای انفجار نشنیده... هرکی بوده خودشم باید اینا رو تمیز کنه
بابا این اصلا مال کی بوده؛و..."و یه عالمه چرت و پرت دیگه
چون که دوباره ضایع بود تن بذاریم بجوشه این دفعه شیر رو ریختم تو همون قابلمه تا بجوشه که دچار سرنوشت مشابهی شد ولی این دفعه به اون شدت بازتاب بین المللی نداشت
عکساش تو ادامه مطلب
انگار هر دفه من و هدا میریم تریا فقط برای زدن مرهمی بر زخمی از زندگی که اونروز واسه خودمون سرهم کردیم میریم زخمی که از آسمون نازل شده و یا خودمون از تو سوراخ دیوار پیداش کردیم. هیچ وقت هیچکدوممون از دردی که داریم حرف نمی زنیم و فقط سفارش می دیم و می خوریم و وقت تلف می کنیم و غر می زنیم و خزعبل میگیم و شایدم هیچی نگیم اصلن! ولی بعدش که میایم بیرون انگار خیلی خوشحالیم و همه چی خوبه و به به و چه چه! واسه همینه که جدیدا از تریا خوشم اومده و زیاد میرم اونجا!
پی نوشت: ثریا که عنوان این پست هستش در حقیقت همون تریا هستش با یک نقطه اضافه!

این نسخه رو واست می پیچم تا شش ماه بهش عمل کن شاید جواب گرفتی:
روز سه بار هر هشت ساعت یه بار برو جلو آینه وایسا و صد بار به خودت بگو عزیزم تو حیفی!
از سری نصایح یک خر انسان نما به خودش!!
این مدلی اس ام اس اشتباهی بدی به یکی نوبره والله:
سلام دوست جون٬ فلانی چقد آب زیرکاهه می دونی پونصد تا دوست دختر داره؟ و بعد اس رو بفرستی واسه خود طرف!!! 
حالا ماست مالی کردنش رو هم ببینید:
آقای فلانی من اون اس رو اشتباهی نفرستادم فقط خواستم بهتون بگم حواستون باشه اینجا پشت سرتون خیلی حرفه...(نقل به مضمون)
البته در نبوغ این دوست ما شکی نیست و همه در کف این مدل صافکاری موندن ولی آخه خواهر من واسه صاف و صوف کردن گاف خودت واسه چی از بقیه مایه میذاری؟ واسه چی اونو نسبت به دوستاش بی اعتماد می کنی؟ در حقیقت این آقای فلانی از معدود آدماییه که جز خوبی ازش ندیدیم و نگفتیم.
البته منم از این اس های اشتباهی ضایع دادم و بعضی وقتا همون لحظه فهمیدم و گوشی رو خاموش کردم و نجات یافتم ولی بعضی وقتام مث برق گرفته ها نظاره گر رفتن آبرو بودم و چقدر ضایع میشی مثلا وقتی طرف رئیست باشه یا کسی که خیلی رودرواسی داری. یه دفه به تورلیدر بسیار متشخصمون اشتباهی اس دادم و پشت سر خودش با لحن بی ادبانه ای حرف زدم ولی اینقدر خوش شانس بودم که ارسال نشد :دی
دوستم می گفت شوهرش تو دوران نامزدی یه اس ضایع رو اشتباهی به جای اینکه به نامزدخانمش بفرسته٬ می فرسته واسه پدر نامزد خانم!!
وای خدا! امشب نزدیک بود من از بین شما برم اون دنیا! نمی دونی چی گذشت بهم نمی دونی! امشب من و فم جون وقتی از سلف اومدیم بیرون٬ سرویس بهار چهار خرامان خرامان از جلو چشمامون رفت و ما مجبور شدیم پیاده مسیر سلف تا بهار چهار رو طی کنیم من خیلی موافق نبودم و ترجیح می دادم تا بیست دقیقه دیگه همونجا علاف باشیم تا اینکه تو این مسیر دچار سگ زدگی بشیم ولی فم گفتش که نه و هوا خوبه و سگها خوبن و راه افتادیم و تو مسیر از خاطرات سگی مون تعریف کردیم دیگه همینجور داشتیم از زندگی لذت می بردیم که بعد خوابگاه پسرا فم به من گفت هی یره سگه رو دیدی از کنارش رد شدیم؟ من اولین سکته خفیف رو زدم و گفتم راس میگی؟ کجاست الان؟ گفت نیستش دیگه الان اونوخ از کنارش رد شدیم من گفتم مطمئنی الان نیست گفت آآآآآآآآآره بابا و من ازش تشکر کردم که همون لحظه به من نگفته چون خیلی می ترسیدم و جیغ می زدم و در حین گفتن این کلمات سرم رو برگردوندم دیدم واااااااااااای سگه داره پشت سرمون میاد نمی دونی چی کشیدم نمی دونی! شروع کردم به آیه الکرسی خوندن و توبه کردن که خدا دیگه این مسیر رو پیاده نمیام و فم منو دلداری میداد که کاری بمون نداره سعی کن نترسی و به خودت مسلط باش و... البته یه پونصد متری بیشتر نمونده بود تا خوابگاه ولی تصور اینکه این الان بیاد گازمون بگیره داشت منو دیوونه می کرد من دیگه از ترس پشت سرم رو نگاه نمی کردم تو این گیر و دار یه پراید از جلو در خوابگاه اومد این طرف و من می خواستم نگهش دارم ولی راننده خونسرد داشت رد میشد و من گفتم لابد سگه دیگه دنبالمون نمیاد که اون اینقده راحته و رد شد و رفت من برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم سگه داره می دوه!
ادامه داستان در برنامه ی بعد!!! شوخی کردم الان ادامه شو میگم خوب ما اگه می دویدیم دیگه قطعا میومد ما رو می خورد پس به همون راه رفتن عادیمون ادامه دادیم ولی هر لحظه منتظر بودیم بیاد پاچه مون رو بگیره فم که تا حالا خونسردیشو حفظ کرده بود و همش می گفت ترس من بی مورده و هیچی نمیشه برگشت پشت سرشو نگاه کرد و بلند گفت فلانی بدو!!! دیگه وقت نداشتم اشهدمو بخونم من بدو فم بدو سگ بدو سرویس(از این اتوبوسای شرکت واحد) جلو خوابگاه وایساده بود و درش باز بود من پریدم تو سرویس فم میگه نه بدو بریم تو خوابگاه(اون لحظه فکر می کردم سگ آداب و رسوم سوار شدن وسیله نقلیه عمومی رو بلد نیست و لابد جامون امنه!) مجدد من از اینور بدو فم از اونور بدو سگ از آنور بدو همه با هم دویدیم تا جلو در خوابگاه و از مرگ حتمی نجات یافتیم!!! و مث شیر همونجا وایسادیم ببینیم سگه چیکار می کنه اونم همون دور و بر وایساد.(آآآآآخیش نقطه) از اونجایی که قبلا گفته بودن این مسیرو پیاده نرین ما هم رفتیم به ناظمه گفتیم ما جلو در خوابگاه رو نیمکت نشسته بودیم!!! که یهو این سگه اومده طرفمون اونم رفت زنگ زد نگهبانی مردونه ی دو قدم اونورتر که بیان ردش کنن بره و نامردا به ناظمه گفته بودن آره دیدیم یه سگ داره دنبال دو تا خانومه می دوه و ما بهش سنگ زدیم!!! یعنی اونا داشتن این ترس مارو میدیدن و نیومدن بیرون که حداقل قوت قلب باشن هیچ تازه چراغاشونم خاموش بود که ما فکر کردیم قبرستونه اونجا نه نگهبانی! هیچی دیگه گفتیم هرگز نیومدن سنگ بزنن و اونا دو تا خانوم دیگه بودن!! و رو دروغ خودمون استوار وایسادیم که ما اینجا نشسته بودیم و اصلا این مسیر رو پیاده نیومدیم که بدویم!! خلاااااصه خدا منو دوباره به شما برگردوند!
میشه تو یه روز آدم با چند تا مشکل یک شکل و یک جور مواجه بشه؟ مثلا حسابی رو که رو چهار تا از دوستاش باز کرده بود یکجا ببنده! از سر صبح تا آخر شب یکی یکی...
خوب یه جورایی علت این کانتکت ها سوتفاهم بود ولی اصلا دوست ندارم باور کنم که اصل این دوستی ها هم سوتفاهم بود٬ به یکی کمتر علاقه داشتم به یکی بیشتر ولی الان انگار باید دور همشون رو خط بکشم. مخصوصا یکیشون که چهره م جلوش حسابی تخریب شد و مقصرش هم خودم بودم و تنها توجیهی که آرومم می کنه اینه که شاید این یه نشونه بود...
اگه گفتین این کیه و تو چه شرایطی داره این حرکاتو بروز میده؟
البته همتون میتونید باشید وقتی یه اتفاق خوب براتون می افته.بگید این اتفاق خوب تو زندگیتون چیه که اینقد خوشحالتون می کنه؟
