خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

کمی بخندیم

بچه ها یه چیزی بگم دور همی بخندیم:  

میخوان واسه تابستون(از ۱۰ تیر تا ۱۰ شهریور)؛  

مارو  دوباره برگردونن خوابگاه بهارستان 

 

 

 

 

عروس خانومِ امشب

سلام. 

امشب عروسی یکی از دوستای مشترک ما نابغه هاست. 

داره میره خونه خودش. آخی؛ فک کــــــــــــــــــــــــــــن؛ قراره خانوم خونه باشه!

امیدورام خوشبخت بشه. 

این پست؛ صرفا جهت این بود که اگه در آینده خواستیم سالگرد ازدواجشو تبریک بگیم؛ ندویم دور خودمون واسه پیدا کردن تاریخش؛ آخرشم مجبور شیم از خودش بپرسیم؛ که آخر آخرشم ببینیم یه ماه پیش بوده؛ در در آخر ضایع شیم و اگه آخری هم موند؛ دیگه هیچی 

ببخشید دیر وقته؛ یکم خوابم میاد!  

دوس جون مشترکمون؛ امیدوارم الان(۲۸/۳/۹۱ ساعت ۲:۱۵ صبح) هر جا که هستی() روزگار بر وفق مراد باشه؛ دلت هم شاد  

fashion show in nabegheha's khabgah

چند وخ پیش بود؛ فک کنم تو بهمن ماه؛ یهو زد به کلمون که فشن شو برگذار کنیم! 

مث همینا هستن که تو این دستگاه های فلون فلون شده ی روم به دیفال؛ گمراه کننده؛ اجنبی هارو نشون میده که یه لباس سانتال مانتال پوشیدن و دارن یه جوری راه میرن و مدل جدید لباسشونو نشون میدن.   

فک میکنی کی نقش اون دختر خوش تیپارو بازی کرد؟!

من اونشب تازه یه پالتو و بوت خریده بودم که همه یه دور امتحانش کردن. ماجرا ازین جا شروع شد!

برکه و صحرا نشستن رو مبل؛ ممول شد کارگردان(به سرعت لباس آماده میکرد و آرایش و دکور و...). منم مث خرگوش جستم بالای میز مطالعه با دوربینی در دست راست و همانا موسیقی خارجکنی که از گوشی صحرا خارج میشد در دست چپ. 

بلادونا هم اونور تو راهرو بود و مدام جدیدترین مدلای سال رو میپوشید و میومد قرقرکنان از جلو دوستان رد میشد! البته صحرا و برکه هم بیکار نبودن و با حرکات دست؛ راجع به لباس مانکنمون نظر میدادن! 

خلاصه که ما اون شب با انواع مد روز از جمله؛ حوله حمام؛ مانتو بدون هیچگونه شلوار!؛ کاپشن خالی با استایل موی جمع؛ دامن با استایل موی باز؛ و انواع و اقسام لباس های توخونه ای شیک(شیک نه؛ خیلی شیک)! آشنا شدیم.  

تا آخر شب هم اصلا بیکار نبودیم! چون فیلم مستندی داشتیم که فک کنم شونصد و پنجاه بار نیگاش کردیم 

خوشحااااال

                                                  

امشب خیلی خوشحالم

خوشحال خوشحال خوشحال

البته خوشحال نبودماااا؛ ییهو خوشحال شدم. 

چقدر خوبه آدم خوشحال باشه! 

حالا یکمم استرس تنگش بود اشکالی نداره(مث الان من). 

مهم اینه که در اون لحظه خوشحال باشه. 

سلام به همه ی خوشحالا!    

 

 

په.نون: امیدوارم بعد از خوندن تایید نکرده باشی که من امشب خوشحالم! 

 

اوضاع بس ناجوانمردانه شاد است!

چشم و هم چشمی>>>قبولی آیا؟!

خیلی خووشحالم. خیلی خیلی. 

الان خبر رسید مریم(ترم بالایی) دکتری تربیت مدرس تهران قبول شده! چهار نفر میخواد و ایشون رتبه سه شده!! 

چند ماه پیش فاطمه و سه تای دیگه از ترم بالایی ها؛ دانشگاه تهران و شهید بهشتی قبول شدن با رتبه های چهار و هفت و... 

این خیلی عالیه

ولی اگه من امسال قبول نشم.....

اگه قبول نشیم که آبرومون رفته که!

هــــــــــــــــــــــــــی وای من!  

 

 

اعتراف نوشتنی: حقیقتا اصلا حوصله ی خوندن برا کنکورو ندارم. یعنی جونشو ندارم! ولی مگه چشم و هم چشمی میذاره راحت باشم!  

دعا

پس فرداش نوشت: خیلی خیلی جالب شد! هم کلاسی من هم شرکت کرده و رتبش شده 

 یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک  اولین نفر در کشورررررررررررررر!

هم کلاسی مریم(یک ترم بالایی دیگه) هم شده پنجمین نفر! 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااا   

اسمایل شله زردی!

سلام علیک. 

هفته پیش نذری داشتیم! 

صحرا نذر کرده بود اگه برگردیم این خوابگاه شله زرد بده! 

برا موندنمون اما هیچ نذری نشده دیگه با خداست! 

خوش گذشت. اینم عکس شله زردا 

  

فک میکنی کدوم یکیو من کشیدم؟ کدومو ممول و کدوم یکیو صحرا؟! 

یکیشو هم درست بگی جایزه رو بردی!

هفته ی آموزش

این هفته کلا ترکوندم 

هفته ی اموزش بود دیگه! گروه امار زیستی هم مث باقی گروه ها تو دانشکده غرفه داشت. 

منو چهارتای دیگه از دخترا و سه تا از پسرا غرفه رو ساختیم و چرخوندیمو... 

گروه آمار برامون یک آزمایشگاه تخصصی ساخته. هر کدوم یه سیستم کامل با کلیه ی نرم افزارهای مربوطه که روش نصبه و یک میز و صندلی راحت و یک کمد و...خلاصه سنگ تموم گذاشته 

امروز افتتاحیه بود! کلی دکتر مکتر و بزرگا اومدن ربانو بریدنو کلی تشویقات. منم یک متن راجع به دکتری که اسمش شده اسم آزمایشگاه ما؛ واسشون خوندم.  

بابت اون دکلمه؛ دکتر یک کارت هدیه ۵۰ تومنی هدیه داد. الهی بگردمش که اینقدر مهربونه!!  یک لوح و ۳۰ تومن دیگه گرفتم بابت فعالیت در کمیته مشورتی دانشکده! 

حالا خدایی؛ نمیدونم من کی تو کمیته مشورتی بودم! اصن این کمیته مشورتی چی چی هس؟! 

البته از حق نگذریم؛کلی جلسه از طرف گروه؛ شرکت کردم برای رفع مشکلات بچه ها. ولی کلا روز جالبی بود!!!

فردا کلاس دارم! کارگاه نرم افزار spss گذاشتم. دو روزه. اولین تجربس! فک کنم بهتره یه دوره برم پیش بلادونا! تجربه هاشو سنجاق کنم به لباسم  

این آزمایشگاه گروهمونه. خیلی دنج و خوب شده واسه درس خوندن. از اول خرداد، باید 8 صبح، تا 4 بعدازظهر، اینجا باشیم! باید کارت بزنیم  

 

این سیستم منه. جیگره 

 

اینم گوشه هایی از غرفه. اون سوالا که زدم رو دیوار، مسابقه اس! هر کی یه عدد تصادفی میگفت و سوال مربوطه روجواب میداد و یه جایزه میگرفت 

کلی دوس پیدا کردم ازین راه  

 

 

کلا فعالیت های اینجوری، اجتماعی خیلی خوبه و خوش میگذره. اما برای کسی که حداقل یه ذره از کاراش پیش رفته باشه! نه برا من که هنوز پروپزالم رو هم ننوشتم!! چه برسه به شروع پایان نامه و...تازه آبان هم کنکور دارم! الهی قوربون خودم برم که همیشه خوشحااااالم!! 

اوضاع بس بیریخت است!(الان یادم افتاد)

روز معلم مبارک

روز معلم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

سلام.  روز استاد خیلی خوش گذشت. کلا از حدود ۱۱ ظهر با بچه های گروه زدیم بیرون تا نزدیک سه بعدازظهر! مثلا دنبال کادو بودیم واسه دوتا استادمون. اخه ما دو تا استاد تو گروه بیشتر نداریم! مابقی پروازی تهران هستن یا دعوت شده از دانشگا فردوسی. 

خلاصـــــــــه؛ منو فاطمه و الهام و نیلوفر؛ با سه تا از پسرای گروه؛ رفتیم خرید از طرف همه. کل گروه تشکیل شده از ۵ ورودی ما(۸۹)؛ ۴تا ورودی جدید و ۲ تا سال بالایی! ولی دیروز ۸نفر بودیم. 

رو کادو یه دسته گل وصل کردیم؛ یه کارت پستال هم زدیم تنگش؛ با تعدادی بستنی و چای خوشرنگ؛ منتظر آومدن استاد شدیم. 

استاد؛ آخی؛ سوپرایز شده بود ناجور! تو حرفاش بغض احساس میشد. 

رو یک کارتپستال هم واسش اینو نوشتیم(واسه اون استاد بهتره): 

 

به نام اولین معلم 

او که در اولین کلام فرمود: بخوان

چه میتوان نوشت که کلمات همیشه کم می آورند در مقامی که مولای متقیان فرمود:

"من علمنى حرفا فقد صیرنى عبدا"

پس مثل همیشه « روز معلم » را بهانه می کنیم و آنچه را در کلام نمی گنجد از دل می نویسیم:

استاد گرامی

با همه بلندی مقامتان و همه کوتاهی مرتبه مان در برابر شما، قدردان زحمات همیشگی تان هستیم.

و دعا می کنیم آنچه را که ما از جبرانش عاجزیم و در ظرف زمان و مکان نمی گنجد، قادر مطلق در هر دو جهان برایتان جبران فرماید.

روزتان مبارک

گربه لالا؛ طراوت لالا؛ لالا...لالایی؛ لالا...لالایی

نمیدونم چرا خوااااااااااابم! 

این روزا همش خوابم. هوا هم که بهاری؛ بارون هم که شر شر؛ شب هام که ماست و خیار با یه کاسه سیر! همراه غذا میندازیم بالا! سوئیت هم که سااااااااااکت؛ فقط منو ممول و فاطمه ایم این روزا. خلاصه همه چی بر وفق مراده واسه بیداری اما نمیدونم چرا ما زیاد می خوابیم. خصوصا من 

شدم مث این گربه. هر جا بشه؛ کله ام میافته پایین و خررررررپفففففف 

 

اینم ما سه تا ایم من وسطی ام. ممول اون چشم بازه. فاطمه هم اون یکیه. 

 

این پوزیشن اصلی هس که بنده فقط در این حالت میتونم خواب شیرین و بدون استرس و گواریی رو تجربه کنم. شدیدا میچسبه. اصلنم نیاز نیس سعی کنم خوابم ببره! یه قرص خواب اساسیه 

 

و این یکی هم اغلب اوقات جواب میده! خوابشم میچسبه. البته قبلش لپ تاپتون رو هم اسلیپ کنید؛ بعد دوتایی با هم لالا کنید 

آخرش یه روز خاطره هامونو باد میبره...

ممول و صحرا و فاطمه رفتن خوابگاه جدید.

منو شیرینم فردا داریم میریم.

اما...بلادونا و برکه و عاطفه...نمیان!

باورت میشه؟! ما قراره از هم جدا شیم!

.

.

میدونم؛ دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست. دیگه...

از صبح نتونستم درست حسابی درس بخونم. روز خوبی نبود امروز.

بلادونا باهام نموندی! رفیق نیمه راه شدیا! برکه تو هم؟!

همه ی نابغه ها هستیم، بجز...بجز شما دو تا. خیلی برام غم انگیزه، باور کن. وابسته ام...به...همتون.

بی تو، اتاقمون خیلی دلگیره. تختت خالیه. کمدت خالیه و...

نمیدونم کی میخواد بیاد بجات...

اما راحتی و آسایشمون تو این سال آخر از همه مهمتره. برا همین همونجا بمونین که خب به دانشکدتون نزدیک تره و مسلما خستگی راه ندارین. اینجوری بهتره گلم.

برای هر سه تون آرزوی سلامتی و شادی دارم. دعا کنین منو باقی بچه های قائمم، بتونیم روزای خوبی رو داشته باشیم و سال پر از موفقیت.

بغض دارم... 

خیلی...  

 

پ.ن: این پست؛ برای ثبت خاطره ها بود دوستان. که از یاد نره؛ که باد نبره. 

میدونم؛ یکم غم اندودتر بود. ببخشید دیگه. 

پ.ن بعدنی: اون دوتا هم ناراحت ان از نیومدن. که البته واسه نیومدن دلیل هم دارن.