خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

خوابگاه نشین های نابغه

ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد.حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.

علوم پزشکی 2

یعنی خاااااااااااااااک...خااااااااااااااااااااک بر سر... که حتی ...مثقال، ارزش و احترام برای دانشجوشون قائل نیستن!

حالا بماند که دانشجوی تحصیلات تکمیلی باشه یا نه، براشون هیچ فرقی نداره. اما تو دکتر باش! دانشجوی پزشکی! رو چشاشونی! 

 

البته الان خوشحالیما! برعکس دفعه قبلی چون میخوان دوباره برگردوننمون!!!  

آره؛ ما هم هنوز نفهمیدیم که این مسئولین خوابگاه ها اصلا فکر میکنن رو برنامه ریزی هاشون یا نه. یه عده از بچه ها دیگه نمیان. چون میگن کمرشون تو این اسباب کشی ها شکست. اما ما نابغه ها همه میریمدوباره تو همون سوئیت قبلی. مث گذشته (البته هنوزم یکم تو رفتنمون شک داریم)

بلادونا یه چیزی کشف کرده. میگه احتمالا اینا میخوان یه مقاله بدن تو مجلات ISI راجع به درصد اوسکلی دانشجویان ارشد ورودی 89! تا حالا هم 90 درصد جواب داده و اگه این بارم برگردیم بریم خوابگاه قائم؛ دیگه نمونشون(ما) کامل جواب داده و...نونشون تو روغن!

چه حلالزادش این دخترالان که با شما ذکرخیرش بود؛ زنگ زد. سلام رسوند 

میدونی، قضیه ازین قراره که اینا به پزشکیا گفتن برین خابگاه قائم.اونام رفتن بیرونشو دیدین؛ نپسندیدن؛ محکم نشستن سرجاشون و گفتن ما نمیریم! اونام گفتن به اینا که نمیشه زور گف؛ پزشکی ان دیگه...به اینا(ما) بگیم برگردن! اینا که راضی؛ با سر میرن 

 

پ.ن: الان متوجه شدم بلی زیاد مایل به رفتن نیس  

من دوست دارم بررررررم 

ببینیم چی میشه. میشه دعا کنید؟

امروز خودم رو اینگونه گذراندم :)

قبل از عید؛ صبح ها ۶:۳۰ بیدار بودم که ۷:۳۰ برم دانشکده تا شب 

و اما امروز!... 

جونم برات بگه؛ امروز صبح ۷:۳۰ به زوووور بیدار شدم و ۸:۳۰ راه افتادم. خلاصه ۹ دانشکده بودم. تا ۱۰:۳۰ نمیدونم کجا ول بودم! بعدش اومدم کتابخونه و ۵ دقه خوندم و تا ۱۲:۱۵ خوابیدم! 

بعد رفتم سلف. ساعت ۱ دوباره کتابخونه بودم. تا ۱:۳۰ خوندم و دوباره خواااااب 

با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. دوستم بود. میگه بیا بعد از کلاست با بچه ها همگی بریم تفریح! منم قبول کردم خب! بد بود نرم ساعت ۲:۱۵ اومدم پای اینترنت و الانم که دارم پست میذارم ساعت چهار تا شیش هم کلاس دارم که هفته پیششو غیبت کردم و نمیدونم درس کجاس 

من چقدر فعالم/ همه چی آرومه/ من چقدر کم خوابم...

بیا. میای؟

برای ناراحت بودن خیلی وقت داری. پس چرا به فردا موکولش نکنی؟! "مارک فیشر" 

 

دلت برای هیجان دوران کودکی تنگ نشده؟ 

 

بیا بهترین عطرمونو، لباسمونو... برای روز مبادا نگه نداریم و هرموقع دوست داشتیم ازش استفاده کنیم. 

هینطور سعی کنیم تا میشه دروغ نگیم.  

بیا تا زندگیمونو رنگی تر کنیم، پر شورتر...

چقدر زندگی زیباست 

 

اوهوم اوهمو! ببخشید! جو ناجور مارو گیریفت 

بارون بهاری

اینجا خیلی داره بارون میاد.

چند روزه. یه بارون خیلی زیبا  ازونا که عشق میکنی توش قدم بزنی یا گاهی بدوی...

خدایا ش ک ر

 طرف شمام بارونه؟ بارون بهاری؟ یا زمستونی؟! یعنی سرده یا دلچسب؟


باز باران،

با ترانه،
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه...
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند،این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی،چو دریا
یک دو ابر،اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی...
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا...
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد،چرخ میزد،همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه...
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شنیدم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش،بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز،ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان...
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی؟
گر نبودی مهر رخشان؟
روز،ای روز دلارا!
ای درخت سبز و زیبا!
اندک اندک،رفته رفته،ابر ها گشتند چیره
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران،ریخت باران...
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا...
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه،از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره...
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
بادها، با فوت،خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
بس دلارا بود جنگل،
به،چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه،بس ترانه،
بس ترانه،بس فسانه
بس گوارا بود باران
به،چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی،پند های آسمانی؛
بشنو از من،کودک من:
"پیش چشم مرد فردا،
زندگانی خواه تیره،خواه روشن
هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا....”

شاعر : مجدالدین میرفخرایی


پذیرایی+پذیرایی+پذیرایی+...+پذیرایی=پذیرایی!

دیشب از کوووووه اومدم پایین انگاری. 

دیروز به این نتیجه رسیدم که آدم یا باید اگه یک دختر داره؛ دو سه تا هم پسر داشته باشه؛ یا فقط دو سه تا دختر داشته باشه! 

آخه دیروز عصر تحت یک عمل خفن سخت پذیرایی قرار گرفتیم! دایی زنگ زد که کل اهل و قبیله ی دایی ها با دوماد عروسا و...دارن میان خونه ی ما! اخه تو خونواده ما این مدلی عمل میشه که هر شبی؛ کل فامیل میریم خونه ی یکیمون! اونوخ تا آخر عید دیگه مهمون اینوری نداریم! در عوض باقی شبا خونه ی باقی فامیلیم. خیلی هم روش خوبیه کلا... 

خلاصه دایی گف تا نیم ساعت دیگه همه میایم  ما هم ناآماده! 

ولی اون دو تا پسری که اول ماجرا گفتم؛ همین جا وارد عمل شدن! به مامی گفتم؛ من اول آماده میشم؛ بعد میام همه کارارو میکنم  

خلاصه ی ماجرا این که تا من موهامو جمع کردمو یکم کرم و اینا مصرف نمودم و لباسمو اتو کردم و پوشیدمو...اینا؛ داداشا میوه اوردن و شستن و خونه جاروپارو کردنو آستر کردن و بشقاب و چاقو و...آماده کردن و آجیل و شکلات و...خلاصه همه چی آماده شده بود برای منم مونده بود که شیرنیارو بچینم! خیلی خوش گذشت (اگه چند تا دختر باشینم خوبه! تا یکی آماده میشه؛ اون یکی کمک میکنه و بعد جابجا میشن)

تو پذیرایی هم داداشا تنها نمیذارنم. همیشه کل پذیرایی رو به عهده میگیرن طفلیا. خیلی داداشام خوبن؛ قابل توجه پسرا باشه

حفاظت از خوابگاه دخترا به سبک...

سلام. 

خوبین؟ 

امروز منو صحرا دو نفری تهنای تهنا رفتیم سلف. و ازونجایی که نظم سرویسامون این آخر سالی داغون شده؛ پیاده برگشتیم خوابگاه آخه خوابگاها اینجوریه که اول از همه محدوده ی خوابگاه بهار۱و۲و۳ و سلف هست؛ یکم جلوتر؛ خوابگاه بوستان گلستان آقایونه و یکم بعدش خوابگاه بهار۴ دانشجویان تحصیلات تکمیلیه. همونی که مارو به زور حدود یک ماه پیش آوردن توش 

ییهو منو صحرا به فکرمون زد فیلم بگیریمو بفرستیم براتون. 

این شد که دو تا فیلم زیر رو گرفتیم. توش یکمم پرحرفی کردیم که دیگه ببخشید    

بیرون خوابگاه:  

http://www.faupload.com/upload/90.1/Esfand/20111226034.mp4 

داخل سالن: 

http://www.faupload.com/upload/90.1/Esfand/20111227036.mp4 

 

اگه حوصله نداشتین فیلماشو ببینین(البته خیلی کوتاهه ها!) یکی دوتا عکس از داخل خوابگاه و از خندق های جدا کننده ی خوابگاه خانوم ها و آقایون گذاشتم تو ادامه مطلب.

ادامه مطلب ...

سفر سرخوش های خوابگاه نشین به نیشابور

سلااااااااااااااااااااااااااام.

منو بلادونا و برکه و ممول به اتفاق ۵ تای دیگه از بچه های شیطون خوابگاه؛ جمعه ۱۲/۱۲/۹۰ رفتیم نیشابور!

جای همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خالی

از زیارت خیام و عطار و کمال الملک و خرید فیروزه و شربت ریواس و دیدن دف نوازی هنرمندان گرفته تا شتر سواری و مسخره بازی های طی مسیر...تمومش عالی پیش رفت.

ممول و دو تای دیگه از بچه ها هر کدوم یه اسب سوار شدن و کلی تازیدن! جون ما بالا اومد تا دورشونو زدن و برگشتن

حالا نوبت من بود که هوس شتر کردم! شتره هم قد بلـــــــــــــــــند...سوار که شدم؛ بلادونا هم با تشویق های منو مامانمو سایر دوستان جوگیر شد و پرید ترکم

بهتره بگم کل سفر یه طرف؛ شتر سواری ما دوتا یه طرف دیگه! فیلم طنز شده بود برای ملت اونجا!

آخ که بلادونا چقدر منو خندوندی دختر! آقاهه (شترران) هم که انگاری از جیغ های منو بلی انرژی گرفته بود؛ گفت برم دنده دو؟ بعدم افسار شتررو کشیدو سرعتو دو برابر کرد

کل مدت انواع دعاهارو من بیخ گوشم شنیدم. نه که فک کنین بلادونا ترسیده بود و داشت بلند بلند دعا میخوندا! نه!

.

شتره که فرود اومد؛ اومدیم عکس دسته جمعی بگیریم. طفلی شتره تا میومد پاشو جابجا کنه که خواب نره؛ کل دوستان با انرژی مضاعفی جیغ میزدن و پراکنده میشدن و کلا داستانی شد واسه خودش

در ادامه چند تا عکس از این شهر زیبا و شتر سواری تاریخیمون گذاشتم. دوس داشتین ببینین.

ادامه مطلب ...

قحطی این روزای ما ...

این متنو الان تو ایمیلام خوندم! حالا طرف خودش نوشته یا از تو سایتی برداشته خدا عالمه. درهر حال دست نویسندش طلا! خیلی تاثیرگزاره. با دقت بخوووون...ببین راس میگه یا نه. 

 

{  اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.

سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود.

صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود،

نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک رویا بود.

همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و ...

اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد!

یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.

همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا...

و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود! اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است.

ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی خانه سینما، بسته شدن مطبوعات و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ...

می شود کتابها نوشت...

خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.

هرکس تنها به فکر خویش است به فکر تن خویش!

قحطی امروز قحطی انسانیت است

قحطی همدلی

قحطی عشق  } 
 
 

دانشگاه علوم پزشکی

یعنی خاااااااااااااااک...خااااااااااااااااااااک بر سر... که حتی ...مثقال، ارزش و احترام برای دانشجوشون قائل نیستن!

حالا بماند که دانشجوی تحصیلات تکمیلی باشه یا نه، براشون هیچ فرقی نداره. اما تو دکتر باش! دانشجوی پزشکی! رو چشاشونی!

همه چی واسه تو. بقیه برن...

حالا این چیزا اصن برامون مهم نیس. اونا روچشاشون باشن یا نباشن...نوش جون پزشکیا.

ما دلمون ازین پره که دیشب یکی از ناظماشون(خانوم ذکاوتی) اومده خوابگاه، میگه فردا یه اتوبوس میاد، همه وسایلتون جمع باشه باید کوچ کنید برید خوابگاه متاهلی(!) که جدید تو اون قسمت بر(barr)و بیابون پردیس ساختیم!

آخه یکی نیس بگه...تو این اوضاع امتحانا، که مث بختک افتاده رو سرمون، تو این ترم چهاری ارشد که پایان نامه و طرح های اضافی کوفتی و...ریخته رو سرمون، نمیشد حداقل این یه ماهو صبر کنید، واسه عید که قراره جمع کنیم، خب همون موقع مث بچه آدم میریم! ما که به این آلاخون والاخونی عادت داریم. شدیم لاک پشت بدبختی که حتی یه گوشه هم بهش جا نمیدن!

هر چی هم اعتراض کردیم فک میکنین جوابشون چیه؟ با حالت خشم و...میگن همینه که هست! نمیخواین، بیرون! برین خداروهم شکر کنین که بهتون خوابگا دادیم! اصن ما وظیفه ای نداریم...اصن یکم دیگه اصرار کنین همینم نمیدیم! شما فامیلتو بگو بینم؟ اسمت؟ رشتت؟...

سال بالاییامونو انداختن بیرون! میگن درسته که سنوات شیش ترمه، اما سنوات رفاهی فرق میکنه! واسه ما پنج ترمه. خلاصه دانشجوهای بیچاره که تازه ترم پنجن، خوابگا ندارن(تو علوم پزشکی که کارا آزمایشگاهیه تقریبا غیر ممکنه چهارترمه به نتیجه برسی)

همه افسردگی مزمن گرفتیم. یه شبه پیر شدیم. آخه نمیدونین از چه بهشتی، دارن مارو میبرن چه جهنمی! جهنم...

پ.ن. از ما به شما دوستان نصیحت، به هر کی مشناسین هم بگین، اینجا ارزشی نیس واسه دانشجوی تحصیلات تکمیلی. به هیچ وجه انتخابش نکنین. مگه اینکه خوابگا نخواین...

پ.ن2. امروز یکی از بچه هایی که نامه ی اعتراضو برده بود، خواستن! فک میکنین چی گفتن؟

نامه ی لغو اسکانو دادن دستش، گفتن تا ساعت یک ظهر فردا خوابگاهو تخلیه کن! تو و سایر بچه هایی که نامه ی درخواست تجدید نظرو امضا کردین، همه لغو اسکانین! مگر اینکه یه نامه بنویسین مبنی براین که غلط کردیم نامه ی "تقاضای جابجا نشدن" نوشتیم! و دوباره همه پاشو امضا کنین

حالا قراره امشب همه ی سوئیت ها دوباره سوئیت ما جمع شن تا نامه ی غلط کردیمو بنویسیم!

پ.ن3. نکته ی آموزشی: چه معنی داره دانشجوی پست گرجوییت درخواست داشته باشه؟! غلط میکنه...

برامون دعا کنین...

 

صرفا جهت یادآوری

سلام 

بعضی روزا تو خوابگا خیلی میخندیم! اونقدر که اجزای صورت کلهم؛ درد میگیرن. 

گاهی هم یکی شروع میکنه روضه ی درسا یا یه مشکلشو؛ میخونه و باقی هم گریه و غش و ضعف و مو کشیدن و ضجه زدن و...بعدش اب قند و... 

کلا سرخوشی ما تمومی نداره خداروشکر. البته این ترم یکم کمتر شده و همه احساس دلمردگی گرفتن! اونقدر موهای سفیدم تو این ترم زیاد شدن که دارم پیریمو احساس میکنم 

با ممول کلاس رقص شرو کردیم...بعد یه مدت ولش کردیم.

بلادونا جمعه صبح ها میرفت پارک و اینا واسه ورزش...ولش کرد.

حداقل هفته ای یه بار با اتاق بغلیمون دورهم جمع میشدیمو سرخوشی بود...ولش کردیم.  

معمولا با همکلاسیم هر هفته بعد کلاس میرفتیم کافی شاپ...ولش کردیم. 

 . 

آخه چرا باید ازین خوشی های کوچیک جوونی بزنیم؛ برای رسیدن به اهدافی که خب مسلما وقتی کامل بهشون میرسیم که دیگه نه شور جوونی هست؛ نه وقت؛ نه حوصله؛ نه امکان. 

بخدا حیفه...اصلا دوست ندارم زندگیم اینجور یکنواخت؛ همش حول درس و دانشگاه بچرخه. اصلا  

 

این آهنگ رضا شیری؛ خیلی برام خاطره داره. زیباست... 

این یکیو (ایلیا منفرد) برا هر کی فرستادم؛ کلی ذوق کرده. حتما گوش کنید. میچسبه.

 

تو ادامه یه چندتا عکس گذاشتم از کارای نابغه ها. دوست داشتین برین ادامه.

ادامه مطلب ...