دیروز با بروبچ رفتیم تفریحات سالم. ما دانشجویان آویزان اتوبوس های شرکت واحد٬ دفعه های قبل که با اتوبوس می رفتیم تفریحات٬ همیشه ملت تو مسیر بند گلستون رو به همدیگه نشون می دادن و بنابراین ما فکر می کردیم که اونجا خیلی توپه. واسه همین تصمیم گرفتیم واسه صبحونه و ناهار بریم اونجا. وقتی رفتیم بند گلستون هر چی گشتیم یه جای توپ با یه ویوی عالی پیدا نکردیم واسه همین فقط صبحانه رو همونجا خوردیم و رفتیم پارک جنگلی. اونجا ولی خیلی توپ بود. عصرشم که در حال بازی خفن منچ بازی!! بودیم٬ خدا دید ما قرار نیست برگردیم واسه همین یک بارون زد که دیگه ختمش بود. پارک هم اعلام کرد که احتمال داره سیل راه بیفته. بنابراین مث موشهای آب کشیده با همون اتوبوس برگشتیم خوابگاه.
جای همتون خالی مخصوصا داداش کوچیکه.یه چند تا عسکه تو ادامه مطلب و گذاشتم که دلتون بسوزه و دفه بعد باهامون بیاید
امروز با این جوجه ها آزمایشگاه داشتیم و من و آزاده تدریس می کردیم. کلا زمانیکه جوجه ها پسر هستن٬ حساب کار دستمونه و می دونیم که از اول تا آخر ادا و مسخره بازی در میارن. البته اگه مدرس همجنس خودشون باشه مث بچه آدم میشینن گوش میدن. اونا قرار بود اثر بعضی از داروها که باعث تضعیف و تقویت کار قلب قورباغه میشه رو بصورت عملی ببینن. به این ترتیب که ما روی قلب اکسپوز شده ولی متصل به بدن قورباغه ی زنده که نخاعش تخریب شده و هیچ حسی نداره داروهای فوق رو می ریختیم و اونا هم اتفاقاتی که واسه قلب میفته رو میدیدن. اول یک داروی تضعیف کننده کار قلب (استیل کولین یا متاکولین) رو روی قلب ریختیم و ضربان قلب کم و کمتر شد ولی برخلاف همیشه دچار ایست قلی شد و دیگه ضربان نداشت که اونم راه حل داشت یعنی ریختن یک داروی تقویت کننده کار قلب (آتروپین و آدرنالین). ما اینکارو کردیم ولی قلب برنگشت. دوز دوم هم فایده نداشت. البته بازم مهم نبود چون با ماساژ قلبی حل میشد یعنی در مورد قلب فسقلی قورباغه با یک جسمی مث قیچی جراحی یواش قلب رو ماساژ می دیم . جوجه ها دور مارو گرفته بودن و دعا می کردن که برگرده تا اینکه بعد از چند ثانیه قلب دوباره به ضربان افتاد. اونام ییهو همه با هم یه صلوات بلند فرستادن و شروع کردن به بغل کردن همدیگه :))) دیگه من و آزاده از خل وضع بازی اینا ترکیدیم از خنده. احتمالا از نزدیکانشون بود قوباغه هه واسه همین خیلی خوشحال شدن:)))

هر روز که می گذره احساس می کنم چقدر خوبه که ملت از تفکرات و درونیات من خبر ندارن و نمی دونن من الان دارم راجع بهشون چه فکری می کنم و چه نظری دارم و راجع بهشون چه قضاوتی می کنم! خوب اگه بدونن نمی دونم چی میشه شاید خوششون بیاد؛ شایدم بدشون بیاد! ولی می دونم که بدون عکس العمل نخواهند بود!
این آهنگ از اون خوشگل موشگلاست؛)
قبلنا دلم می خواست یه مسئولیت تپل داشته باشم برای خدمت به خلق و بهبود اوضاع ملت ولی الان علاوه بر اون هدف یه زیر هدف دیگه دارم و اونم اینه که یه مسئولیت تپل داشته باشم تا حال این جماعت ظالم و ظاهرفریب و مکار رو بگیرم.
هدف از ادامه مطلب نوشتن یکسری حرف بی ادبی است!
ادامه مطلب ...اسفند تولد فم جون (Fam joon) و نرگس بود. خیلی بی موقع ست نه؟! :)) ولی ما دوستان آپدیت، کادوشون رو چند روز پیش دادیم که از قضای روزگار کادوی جفتشون مث هم از آب در اومد: یک جلد کتاب زیبای هزار و یک شب.
فم جون که خوابگاه زندگی می کنه قرار شده هر شب یک داستانش رو بخونه تا پایان هزار و یک شب که دفاع کنیم(دور از جون). من هنوز موفق به حضور در داستان خوانی شبانه نشدم ولی شنیدم که هر شب که فم می خواد واسه یچه ها داستان بخونه،بچه ها عوض اینکه بخوابن تازه بیدار میشن و با چشمهای 4 تا شده به قصه گوش میدن. بهشون گفتم بیاین فیلمشو که چند تا از شبها رو به زیبایی به تصویر کشیده رو از طراوت بگیرین ببینین ولی اونا میگن تصورش زیباتره آخه موارد بوق دارش هنوز حذف نشده!!!
شما هم امتحان کنین این کتاب رو !(اسمایلی چشمک مورد دار).
ممول و صحرا و فاطمه رفتن خوابگاه جدید.
منو شیرینم فردا داریم میریم.
اما...بلادونا و برکه و عاطفه...نمیان!
باورت میشه؟! ما قراره از هم جدا شیم!
.
.
میدونم؛ دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست. دیگه...
از صبح نتونستم درست حسابی درس بخونم. روز خوبی نبود امروز.
بلادونا باهام نموندی! رفیق نیمه راه شدیا! برکه تو هم؟!
همه ی نابغه ها هستیم، بجز...بجز شما دو تا. خیلی برام غم انگیزه، باور کن. وابسته ام...به...همتون.
بی تو، اتاقمون خیلی دلگیره. تختت خالیه. کمدت خالیه و...
نمیدونم کی میخواد بیاد بجات...
اما راحتی و آسایشمون تو این سال آخر از همه مهمتره. برا همین همونجا بمونین که خب به دانشکدتون نزدیک تره و مسلما خستگی راه ندارین. اینجوری بهتره گلم.
برای هر سه تون آرزوی سلامتی و شادی دارم. دعا کنین منو باقی بچه های قائمم، بتونیم روزای خوبی رو داشته باشیم و سال پر از موفقیت.
بغض دارم...
خیلی...
پ.ن: این پست؛ برای ثبت خاطره ها بود دوستان. که از یاد نره؛ که باد نبره.
میدونم؛ یکم غم اندودتر بود. ببخشید دیگه.
پ.ن بعدنی: اون دوتا هم ناراحت ان از نیومدن. که البته واسه نیومدن دلیل هم دارن.

یعنی خاااااااااااااااک...خااااااااااااااااااااک بر سر... که حتی ...مثقال، ارزش و احترام برای دانشجوشون قائل نیستن!
حالا بماند که دانشجوی تحصیلات تکمیلی باشه یا نه، براشون هیچ فرقی نداره. اما تو دکتر باش! دانشجوی پزشکی! رو چشاشونی!
البته الان خوشحالیما! برعکس دفعه قبلی
چون میخوان دوباره برگردوننمون!!!
آره؛ ما هم هنوز نفهمیدیم که این مسئولین خوابگاه ها اصلا فکر میکنن رو برنامه ریزی هاشون یا نه. یه عده از بچه ها دیگه نمیان. چون میگن کمرشون تو این اسباب کشی ها شکست. اما ما نابغه ها همه میریم
دوباره تو همون سوئیت قبلی. مث گذشته (البته هنوزم یکم تو رفتنمون شک داریم
)
بلادونا یه چیزی کشف کرده. میگه احتمالا اینا میخوان یه مقاله بدن تو مجلات ISI راجع به درصد اوسکلی دانشجویان ارشد ورودی 89! تا حالا هم 90 درصد جواب داده و اگه این بارم برگردیم بریم خوابگاه قائم؛ دیگه نمونشون(ما) کامل جواب داده و...نونشون تو روغن! 
چه حلالزادش این دختر
الان که با شما ذکرخیرش بود؛ زنگ زد. سلام رسوند
میدونی، قضیه ازین قراره که اینا به پزشکیا گفتن برین خابگاه قائم.اونام رفتن بیرونشو دیدین؛ نپسندیدن؛ محکم نشستن سرجاشون و گفتن ما نمیریم! اونام گفتن به اینا که نمیشه زور گف؛ پزشکی ان دیگه...به اینا(ما) بگیم برگردن! اینا که راضی؛ با سر میرن
پ.ن: الان متوجه شدم بلی زیاد مایل به رفتن نیس
من دوست دارم بررررررم
ببینیم چی میشه. میشه دعا کنید؟
ماجرا از اونجا شروع شد یه روز اومد که این کامنت رو واسمون گذاشت:
هرگز با کلمات زیر نسازید٬ حتی جمله!
میوه ممنوعه . مازوخیسم . افیون . گناه . عشق
شاید بعدا...
توی یک قسمت از سریالی که اینروزا می بینم٬ احتمال انفجار یک بمب و مرگ تمام کارکتر هایی که ما می شناخیتم وجود داشت و حالا اونا تو این موقعیت که می دونستن نفسهای آخرشونه٬ تصمیم گرفتن کاری کنن که تا حالا آرزوشو داشتن و یا می خوان که قبل از مرگشون انجام بدن . مثلا یکیشون رفت پیش دوست و همکارش که آخرین بار دلش رو شکسته بود و همچین حسابی از دلش در آورد ؛)
اونجا یه لحظه به این فکر کردم که اگه من بدونم امروز آخرین روزه چیکار می کنم؟ خوب اولین چیزی که به ذهنم رسید اینه که میرم خونه٬ پیش خانواده تا برای آخرین بار اونها رو ببینم و کنارشون باشم و مهمتر اینکه کنارم باشن. به تمام دوستام پیام میدم که منو ببخشین وگرنه حلالتون نمی کنم! می خوام که خانواده مال و اموالی رو که ندارم رو بدن در راه خیر!!! می بینید که افتادم به تته پته :)) حقیقتا الان هیچ ایده ای ندارم که اگه یه روز از عمرم مونده باشه٬ اون یک روز رو چطوری زندگی می کنم؟! ایییینقدر آرزو های بر دل مانده دارم که خیلی خیلی فراتر از یک روزه و اووووونقدر به ملت بدهکارم که نمیشه یه روزه هیچ کاریش کرد و ایییینقدر کارهای بر زمین مانده بر عهده م هست که حالا حالا ها باید فهرستشون کنم. نمی دونم...
شما تا حالا به این موضوع فکر کردین؟