|
منوی اصلی آخرین سرخوشی ها
آرشیو خوکشل موکشل اسم نابغه های نویسنده
آمار وبلاگ
خوابگاه نشین های نابغه ما ۵ دانشجوی خوشحال هستیم؛ یهو و در شرایط ... امتحان؛ وبلاگ نویسیمون استارت خورد. حالام قراره توش از هرچی دوست داریم بنویسیم.
بهااااانه ی ترانه ی ی ی ساده ی عاشقانمییییی برای زننننده بودنم تو بهترین بهانمییییییییی تولد
تولد. . . تولد. . . تولد سوریمون مبارک
مبارک. . . مبارک. . . تولدمون مبارک
. از اونجایی که نمایندگان محترم خوابگاهیم نمی شد یه مجلس شادی کنون بیافرینیم، بدین منظور یه فکر بکر کردیم و اون گرفتن 2 ماه زودتر تولدمون بود، درست دیشب. خیلی خوش گذشت اما جای صحرا خالی بود، اونم تقصیر من و طراوت یا بهتر بگم تقصیر برکه و بلادونا بود. ما اون قد به فکر هماهنگ کردن اونا برای اومدن بودیم که هم اتاقیه خودمونو فراموش کردیم. یادمون رفت با صحرا هماهنگ کنیم و بگیم چه روزایی آفه!!! خلاصه صحرا دیروز شیفت عصر بوده و می خواسته ساعت 9 بلیط بگیره و برگرده خونههه. البته خوش به حالشه چون داره میره خونه. ولی از اینکه پیش ما نبود ما کلییی ناراحت بودیم. اما نمیشد روز جشنو تغییر بدیم. آخه هفته ی بعد شهادت ..، هفته ی بعدش شروع امتحانات، یه روز وسط هفته مشکل چند نفر و .... کلی دلیل دیگه. در هر صورت باید بگم صحرا جون جات خیلی خالی بود. بلادونا و برکه ی عزیز تر از جانمان اینجا خیلی خوبه، باور کنید...... میگید نه، نگاه کنید: . . . . . . . همه چی و همه جا انتظار شما رو میکشه..... . . ادامه مطلب اینجاست! Oops ... سلام علیک. هفته پیش نذری داشتیم! صحرا نذر کرده بود اگه برگردیم این خوابگاه شله زرد بده! برا موندنمون اما هیچ نذری نشده خوش گذشت. اینم عکس شله زردا
فک میکنی کدوم یکیو من کشیدم؟ کدومو ممول و کدوم یکیو صحرا؟! یکیشو هم درست بگی جایزه رو بردی! هر چی تو چشمات نگاه می کنم جز فداکاری نمی بینم ؛
وقتی از تاروپود وجودت برام یه دنیای قشنگ و امن ساختی ...
وقتی هنوزم که هنوزه نمی تونم حتی یک روز جای تو خیلی خوب و مهربون و مسئولیت پذیر و سختکوش باشم ...
وقتیکه خیلی از آرزوهات رو به خاطر ما فدا کردی و شاهد برآورده شدن اونا در وجود ما هستی ...
وقتیکه نمی تونی نیستی حتی یک لحظه دردو رنج بچه ت رو ببینی و حاظری رنج تن اون رو تو تحمل کنی ...
وقتیکه تو محبت می کنی و من نمی فهمم٬ وقتیکه عاشقی و من نمی دونم وقتیکه ... وقتی که تو مادری٬ وقتیکه من فرزندم... بگذریم... روزت مبارک هستی من
شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 16:00 :: خانوم دوس جون : Belladonna
من عاشق شدم! عاشق یکی از دانشجوهام!! یعنی این بشر از اون شخصیتهایی هست که من سریع عاشقشون میشم: شمالی٬ لهجه بسیار تابلو٬ با اعتماد به نفس فراوان به همراه مقادیر متنابهی شوووووتی٬ زبر و زرنگ باچهره روشن و سرزنده و بازم شووووووووت! من سر کلاس فقط می خواستم این حرف بزنه همچین تو دلم قند آب میشد که دوست داشتم کلاس تموم بشه تا بیام حرکات اینو واسه بچه ها تعریف کنم و غش کنیم از خنده! البته واسه کسایی که منو نمی شناسن لازمه که بگم من هرگز قصد مسخره کردن یا خندیدن به بچه های ساده و بانمک رو ندارم. اتفاقا چون لهجه ها رو دوست دارم از این آدما خوشم میاد. کلاس اینا شنبه با برکه آزمایشگاه داره هر چی به برکه میگم بیا این آزمایشگاهو بده به من نمیده:))) پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 15:30 :: خانوم دوس جون : Belladonna
پدر گلم و مادر عزیزم طی یک سفر تشریف آوردن اینجا و روح بنده رو شاد کردن! در این سفر خاله و شوهر خاله و دایی و زن دایی اونا رو مشایعت می کنن. دقیقا پارسال همین روزا بود که اونا اومدن پیش من تا من روز مادر رو به مادرم تبریک بگم٬ قدرت خدا امسال واسم کادو هم آوردن! فکر می کنم که قانون طبیعت سر جاشه حتی اگه من ازش سرپیچی کرده باشم و به هر حال این کادو باید به دست من می رسید!!! پیشاپیش روز مادر و روز زن رو به همه ی مادران آسمونی و بانوان شایسته تبریک میگم و ایضا به همه ی اونایی که به هر دلیلی طبیعت رو پیچوندن:)))) چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 23:06 :: خانوم دوس جون : Belladonna
خییییلی جالبه! من که این عکسو نگاه می کنم واقعا هیجان زده میشم! انگار مادرمه تو فنچولیتش یعنی شباهت در حد پروردگار. عکسو گذاشتم تو ادامه مطلب: ادامه مطلب اینجاست! Oops ... سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 20:01 :: خانوم دوس جون : Belladonna
این هفته کلا ترکوندم هفته ی اموزش بود دیگه! گروه امار زیستی هم مث باقی گروه ها تو دانشکده غرفه داشت. منو چهارتای دیگه از دخترا و سه تا از پسرا غرفه رو ساختیم و چرخوندیمو... گروه آمار برامون یک آزمایشگاه تخصصی ساخته. هر کدوم یه سیستم کامل با کلیه ی نرم افزارهای مربوطه که روش نصبه و یک میز و صندلی راحت و یک کمد و...خلاصه سنگ تموم گذاشته امروز افتتاحیه بود! کلی دکتر مکتر و بزرگا اومدن ربانو بریدنو کلی تشویقات. منم یک متن راجع به دکتری که اسمش شده اسم آزمایشگاه ما؛ واسشون خوندم. بابت اون دکلمه؛ دکتر یک کارت هدیه ۵۰ تومنی هدیه داد. الهی بگردمش که اینقدر مهربونه!! یک لوح و ۳۰ تومن دیگه گرفتم بابت فعالیت در کمیته مشورتی دانشکده! حالا خدایی؛ نمیدونم من کی تو کمیته مشورتی بودم! اصن این کمیته مشورتی چی چی هس؟! البته از حق نگذریم؛کلی جلسه از طرف گروه؛ شرکت کردم برای رفع مشکلات بچه ها. ولی کلا روز جالبی بود!!! فردا کلاس دارم! کارگاه نرم افزار spss گذاشتم. دو روزه. اولین تجربس! فک کنم بهتره یه دوره برم پیش بلادونا! تجربه هاشو سنجاق کنم به لباسم این آزمایشگاه گروهمونه. خیلی دنج و خوب شده واسه درس خوندن. از اول خرداد، باید 8 صبح، تا 4 بعدازظهر، اینجا باشیم! باید کارت بزنیم
این سیستم منه. جیگره
اینم گوشه هایی از غرفه. اون سوالا که زدم رو دیوار، مسابقه اس! هر کی یه عدد تصادفی میگفت و سوال مربوطه روجواب میداد و یه جایزه میگرفت کلی دوس پیدا کردم ازین راه
کلا فعالیت های اینجوری، اجتماعی خیلی خوبه و خوش میگذره. اما برای کسی که حداقل یه ذره از کاراش پیش رفته باشه! نه برا من که هنوز پروپزالم رو هم ننوشتم!! چه برسه به شروع پایان نامه و...تازه آبان هم کنکور دارم! الهی قوربون خودم برم که همیشه خوشحااااالم!! اوضاع بس بیریخت است!(الان یادم افتاد
خدایا شکرت! قرار بوده مهر پارسال شروع بشه این کار عملی پایان نامه ما که نشد تا بعد عید و بعدشم تا همین هفته! گروه کنترل رو شروع کردیم که الان کشف کردیم باید قبلش یه جراحی فنچول می شدن. تازه بعد از اونم تا بخیه هاشون خوب بشه یه دو - سه هفته ای طول می کشه! امروز دکتر دسته گلی که بنده به آب دادم رو فهمیده و جا خورده همچیییییین! فک کن! من این پروپوزال رو نوشتم و خودم نمی دونم چه گروه هایی دارم و چه گروه هایی ندارم! هیچی دیگه فردا میایم جراحی می کنیم تا دو هفته دیگه. می خوام بدونم آهای شماهایی که پایان نامه داشتین؛ پایان نامه یعنی همین؟ خدایا شکرت! یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 17:27 :: خانوم دوس جون : Belladonna
هفته گذشته سه جلسه تدریس رسمی داشتم٬ اولیش رو استاد مسئول درس کلا بالا سر من حضور نداشت و بنده هر سوتی که خواستم دادم و هیشکی هم نفهمید٬ دومیش خیلی خوب بود هم مطالب رو خوب و قابل فهم گفتم و هم بازخورد مثبت از دانشجوها داشتم و به خودم واقعا امیدوار شدم ولی در جلسه سوم مسئول درس اومدن و مث چی نشستن ته کلاس و زل زدن به نحوه تدریس بنده! منم مجبور شدم خیلی دست به عصا حرف بزنم و مطالب رو طوری بگم که بشه حتما به یک کتاب رفرنس داد. این شد که نه با دانشجوها ارتباط برقرار کردم و نه تونستم اونجوری که قابل فهم باشه تدریس کنم. اونام در تایید سخنان من هی پشت سر هم خمیازه می کشیدن. خلاصه اینکه تدریس یه موضوع به گروهی که کلا نسبت به موضوع درس اطلاع زیادی ندارن و شاید بعضی چیزا برای اولین بار به گوششون می خوره همچینم کار سختی نیست؛ سختی کار وقتیه که گروه هدف شاید از تو هم به موضوع مسلط تر باشند و یا حداقل تجربه شون تو اون کار از تو بیشتر باشه. بنابراین یه نصیحتتون می کنم بنویسین رو کاغذ بذارین تو جیب تون: گاهی وقتا آدم اول راهه ولی فکر می کنه که تمام مسیر رو با موفقیت پیموده در حالیکه حالا حالاها باید عرق بریزه و فعالیت از خودش در وکنه! هفته پیش رو هم سه جلسه دارم که میرم تجربیات کسب کنم. می تونم بعدش بیام به شما هم بگم تا بنویسین رو کاغذ بذارین تو جیبتون:))) جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 10:42 :: خانوم دوس جون : Belladonna
|
||||||