X
تبلیغات
نماشا
رایتل

گاهی فکر میکنم خدا نشسته اون بالا و داره با کلی هیجان و استرس و حرص و خنده مارو نگاه میکنه!! به نظرم خدا خیلی دوست داشت به بعضیا بگه که بابااااااا دچار سوء تفاهم شدیاااااا! اون اصلا منظورش این نبود، برو از دلش در بیار اون آدم خوبیه حیفه از دستش بدی!

یا به یه عده بگه: برو بهش بگو ایراد کارش چیه! بدبخ خودشم نمیدونم و ناخواسته همه رو از خودش فراری میده.

به بعضیا بگه، اونم تورو دوست داره، فقط اگه میبینی هیچ حرکتی نمیکنه و نشونه ای نمیده از رو غرورشه! تو برو جلو وگرنه شانس داشتن یه رابطه ی شیرینو از دست میدی.

بگه: این دوستت، این بچه ات، این مادرت، این پدرت، این همسرت، یا شایدم این غریبه ای که بر حسب اتفاق میبینیش، آدم خیلی خوبیه، خیلی مهربونه، هواشو داشته باش،دلشو نشکن...

گاهی فکر میکنم طفلک خدا! بیشتر ازین که بخنده بهمون، از دستمون حرص میخوره! چون همه مون داریم گونی گونی فکر و تصور و توهم و قضاوت رو با خودمون حمل میکنیم و همین باعث میشه خیلی اتفاقات قشنگ رو از دست بدیم، خیلی دوستی های شیرین، روابط لذت بخش، شادی های عمیق، و در نهایت همه مون ناکام ازین دنیا میریم  :|



تاریخ : شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 | 18:14 | نویسنده : طراوت | نظرات (0)

درختایی که تو بولوار کشاورزهستن خیلی متفاوتن با درخت های بقیه جاها، حتی با درخت های شهر خودم!

درخت های بولوار کشاورز عینهو نقاشی های کودکی میمونن که همه مون میکشیدیم. همه درخت هامونو به صورت یه توپ قل قلی سبزرنگ میکشیدیم که یه تنه ی قهوه ای هم زیرش بود!! جالبه که درخت تصور همه ی بچه ها یکسانه و من اونو فقط تو بولوار کشاورز دیدم و بس! الان که برگ ریزونه، تموم برگ هاش زرد شده و مقدار کمی هم ریخته پایینه درخت ها. هیچوخت پاییزشو نقاشی نکشیده بودم، فکر میکنم هیچ بچه ای این درخت هارو اینجوری تصور نکرده، انگاری اینا باید همیشه همون توپ سبز رنگ قل قلی باشن....

ولی پاییزش هم همونطور رویایی و مثل یه نقاشی کودکیه. خوشحالم که مسیر هر روزم از بین درختای نقاشی بچگیمه، مخصوصا اگه یه موسیقی ملایم هم تو گوشم باشه، دیگه همه چی برای شروع یه روز خوب آماده اس



تاریخ : شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 | 18:04 | نویسنده : طراوت | نظرات (2)

عاشق آدمایی هستم که به آدم آرامش میدن. اصن اینا فرشته ان نه آدم! خدا الهی زیادترشون کنه!

و بیزارم از آدمایی که موقع عصبانیت سریع صداشونو میبرن بالا و یه ریز حرف میزنن و امون نمیدن!! اینا مشکل دارن میدونم، اما مدام  تشنج بیخودی درست میکنن و انرژی منفی میدن...

سه شنبه ژورنال کلاب دارم. بالاخره نوبت به من هم رسید و میخوام از فکرش راحت شم ایشالله

دور بعدی سفرهای مارکوپلوییمون  آغاز شد به سمت گرگان قراره تو ماه عشقولانه بازی درخت ها، که به احتمال زیاد همون اواسط پاییزه بریم. وقتی همه شون هنوز وصلن به شاخه اما رنگشون زرد و قرمز و نارنجی شده...

این روزا شدیدا فکرم مشغوله و آرامش خیالم رفته دعا کن برگرده پیشم همون آرامش خیالم! ( جمله خیلی انحرافی بود، اما معنی ظاهریش معنی درستشه، درس و بقیه زندگی آرامش نذاشته در حال حاضر )

من عاشق سگ های خوشگل و گلمنگولی ام! اون پا کوتاهای نازنازی دلم برای شکر و کارامل تنگ شده. دو تا خواهر 20 روزه بودن که آوردیمشون خونمون و تا 30 روزگیشون پیش ما بودن. ولی اینقد وقت گیر بود و دردسر داشت که برگردوندیمشون و الانم از هیشکدوم خبری نیس.

خیلی مهربونن خیلی قدرشناسن . باید واسه یه عده آدم، الگو باشن این سگا!! والا



تاریخ : شنبه 10 مهر‌ماه سال 1395 | 20:21 | نویسنده : طراوت | نظرات (0)

معمولا آدما از پیشرفت علمی به پیشرفت فروتنی هم باید برسن. ینی قانون انسانیت اینو میگه. اصن مگه میشه تو،  استاد دانشگاه،در  علمی ترین مکان موجود، فرهنگ ساز ترین بخش زمین، بین افراد با بالاترین سطح دانش، اونوخ پایین ترین سطح فروتنی؟ کم ترین سطح ایثار؟ پایین ترین سطح درک؟!!!

اصن چطور میشه که بشه؟!!

یکی از اساتید بسیار توانمند و دانشمند من، که ازین که شاگرد ایشون بودم بینهایت خوشحال و خدارو شاکرم، چند وقتی هست که به پست بالایی در دانشگاه رسیدن و ازون به بعد دیگه ...

خب حالا سرت شلوغه و نمیتونی برای دانشجوت وقت بزاری، قبول! همش تو جلسه ای، قبول! خب دیگه چرا با دانشجوهات اینطوری رفتار میکنی؟! اخلاق مداری شرط اول استادیه! چرا ملت ما تا به جایی میرسن اخلاق و احترام و فروتنی رو میبوسن و میذارن زیرشون! واقعا برام جای سوال و جای تعجبه.

خدا کنه که اگه به اون حد قابل قبول از جنبه نرسیدم، هیچ وقت به اون حد از پیشرفت هم نرسم که جنبه ام سرریز بشه و نشه برگردوند تو ظرفش



تاریخ : چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1395 | 09:22 | نویسنده : طراوت | نظرات (10)

بالاخره سفر به اصفهان جور شد و با دو تا از دوستای گل گلی خوبم رفتیم نصف جهان

محبوبه هم که میزبان بود و اونجا منتظرمون بود، چهارتایی حسابی گشتیم و دلی از عزا در آوردیم. کلی هم دوست خارجکنی پیدا کردیم و باهامون سلفی گرفتن

چقد زایینده رود پر آب بود! حال کردیم!

ایشالله سفر بعدی قراره یا گرگان باشه، که شهر زهراست، یا کیش باشه. که هر دو جا قراره با همه بچه های گروه مشهد بریم، هم دخترا و هم پسرا. احتمالا اون هم سفر خوبی بشه.

دوست خوب واقعا میتونه که آدمو شاد کنه. خداروشکر به خاطر وجود شما و شما و شما و البته شما هم و همه ی بقیه ها!!



تاریخ : دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1395 | 12:31 | نویسنده : طراوت | نظرات (4)

با سه تا از دوستام قرار گذاشتیم که 14 اردیبهشت بریم اصفهان پیش اون دو تا دوست دیگه مون و 6 نفری اصفهان گردی کنیم و دلی از عزا در بیاریم

خلاصه، گذشت و گذشت و گذشـــــــــت، تا اینکه امروز شد!! امروز هم کنسل شد!!

اصن از قدیم گفتن دخترا نمیتونن پا شن برن خوش بگذرونن! اصن ما بلد نیستیم عاقا خلاص! والا

هر جا میخوایم بریم یکی هس اون وسط که بهونه بیاره این دفعه بیشتر خودم مقصرم اما ...

البته اگه منــــــم، که کنسل نمیکنیم . فعلا الکی مثلا گفتم کنسل شد! یکم حالشون جا بیاد تا بدونن اینقد غرغر نکنن و با جمع راه بیان

ایــــــــــــش! چقده این دخترا لوسن! عــییییییییی مثل الانه من!!!



تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1395 | 18:12 | نویسنده : طراوت | نظرات (2)

وااااای وااااای چیطو شده؟!

عید اومده ولووو شده

عاقا عید همگی مبارکا باشه صد سال به این سالا، نوروزتان پیروز،  پیروزتان نوروز

امروز که دومین روز از پنجمین سال از دهه ی 90 هست، ...، هست، ...، خو هست که هست والا! اصن نمیدونم چی چی میخواستم بگم!

ولی هر چی که هست و هر روزی که هست و هر لحظه ای که هست، ایشالله به کامتون باشه و شیرینیه لحظاتتون رو،  تو گوشت و پوستتون حس کنید

الهی وضع اقتصادی مردم هم بهتر بشه و آرامششون بیشتر. آمین 



پ.ن: شعری که ابتدای سلاملک هام سیاه مشق کردم، در لحظه، از کله ی من تراوید و ازین رو به خودم افتخار میکنم  :|

پ.ن: شما هم به من افتخار کنید خوچحال بشم :|



تاریخ : دوشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1395 | 12:33 | نویسنده : طراوت | نظرات (2)

آشپزی کردن حوصله می خواد و علاقه، که اکثرا دخترا دارن اما من ندارم :/

کارهای هنری مث گلدوزی و خیاطی و فلان و بیسار هم ذوق و علاقه میخواد که من اونم ندارم :/

کار خونه و نظافت و رفت و روب هم کلا تو ذات دخترا هست و باهاش عشق میکنن که خب البته من نه :/

اما خب از حق نگذریم تزئینات سفره و دیزاین غذارو دوست دارم ^_^ اما بلد نیستم! دسر و کیک و نون های مختلفم دوست دارم بپزم اونم خییییییلی. اما اونم زیاد حرفه ای نیستم

با این حال گاه گاهی ازین کارای دسری و کیکی میکنم، وقتی که ذوقش بیاد. و بعد مث خانومای هنرمند از حاصل دسترنجم عکس میگیرم و میذارم تو تلگرام همه ببینن

ولی آشپزیو که حتما، چون اگه نکنم ننه حسابمو میرسه   

کار خونه هم که اوه اوه اوه! هر رووووز! حداقل ظرفارو میشورم دیگه!

تنها کاری که از این همه کارای غیر مورد علاقه میتونم نکنم، گلدوزیه

خب، بازم خداروشکر که یه حق انتخاب برا خودم مونده :/




تاریخ : یکشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1394 | 12:35 | نویسنده : طراوت | نظرات (3)

من اصولا  تو دوست شدن با سایرین ناتوان نیستم!

 ینی راحت میتونم باب صحبتو باز کنم و از بودن در حضور اون فرد احساس راحتی داشته باشم!

اما یکی از دوستام هست که تا الان اولین و آخرین نفری بوده که در حضورش اصلا نمیتونم احساس خوبی داشته باشم

نمیدونم چرا ولی رفتارهاش، لحن صحبتش، مدل چای خوردن و شیرنی خوردنش، مدل خندیدنش، شیوه ی محبت کردنش، مدل مسیج دادن و...

از هیشکدوم از رفتاراش خوشم نمیاد! اما هنوز مجبورم باهاش دوست باشم!! نه که بد رفتار کنه ها، نه، بلکه هیجان تو رفتارهاش خیلی بالاست! سطح انرژیش بیشتر از چیزیه که من دارم و این از تحمل من خارجه.

هم پدر و هم مادرش تک فرزند بودن و هیچ فامیلی ندارن! از طرفی به خاطر نوع رفتارش هیچ دوستی هم نداره! و احساس میکنه من صمیمی ترین دوستشم در صورتی که اصلا هیچ دلیلی برای این احساس وجود نداره چون دوستی ما با واسطه ی یکی دیگه و خیلی فرمالیته بوده!

مخلص کلام این که هی چپ و راست از من میخواد که باهاش برم گردش و تفریح و منم، هم به اون دلیل و هم به دلیل گرفتاری هی جواب منفی میدم و بیچاره دلشکسته شده. حالا باز میگه هفته دیگه بیا بریم بگردیم

خدایا خودت بهم صبر بده




تاریخ : سه‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1394 | 15:53 | نویسنده : طراوت | نظرات (5)

اوخی اینجا چه خبره؟؟ دلم تنگ شد واسه وبلاگمون خدا

این چند وقته تهران قل قله بود! همه مغازه ها حراج کرده بودن و چقد کالاهای شیک و خوشگلشونو با قیمت مناسب میفروشن! نمیدونم چرا! عجیب است و غریب است.

یکی از دوستای صمیمیم دکتری بهشتی قبول شد و ازین به بعد پیشمه و میتونم با اون برم خرید و گردش  وای که چقد خوب شد 


شده یه کارایی داشته باشید واسه انجام و بعد به خاطر رو هوا بودن و انجام نشدنشون مدام کلافه و سردرگم باشید؟ یک حالت فکر مشغولی که نمیدونی باید چیکار کنی و از کجا شروع کنی و زمان هم که قوربونش برم انگار گرگ دنبالش کرده! میتازه و میره و تو هم هی به صورت درونی و خود جوش، حرص میخوری و خودت هم نمیفهمی که این حس و حال به خاطر اون کارهای عقب افتاده اس!

الان من اونم

 



تاریخ : دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394 | 20:10 | نویسنده : طراوت | نظرات (3)

   1    2    3    4    5      ...    53    >>

.: Weblog Themes By VatanSkin :.